۷۰ سال از عمر ۷۵ سالهام را بزازی کرد
کوچهسیابون نزدیک چهارسوی نوغان در دلش حجرهای دارد که قدمتش را حرمت میگذارند. منظورمان حجره حاجمحسن قادری است که تمام تغییر و تحولات این بازار را از ۶۰ سال پیش به چشم دیده است، چه زمانی که این بازار سرپوشیده بود و صدای پتک آهنگران و کوفتن مسگرانش تا کمی پایینتر از طاق آسمان بالا میرفت، چه عهد درشکههایی که زائران را میآوردند و گاریهایی که جنس حجرهها را تامین میکردند و چه زمانی که پیشهها شکل دیگری به خود گرفتند و جای مسگری و آهنگری، حجرهها به فروش محصولات زائرپسند گراییدند.
شاگرد پنجساله بازارهای وحدت
حالا حاجمحسن قادری ۷۵ سال دارد. خیلی خوب در خاطرش نمانده که چند دکان عوض کرد تا دست آخر بزازی شد پیشهاش، اما این را خوب میداند که در چهارسالگیاش پدرش چشم از دنیا فروبست و او که تهتغاری یک خانواده با سه فرزند بود، ناچار شد از پنجسالگی سر کار برود.
برادر بزرگتر در آن روزها کار میکرد و مادرش هم. تنها کسی که به تعبیر خودش در خانه بود، خواهرش بود که آن زمان زیاد مرسوم نبود کار کند. جورابتختدوزی، عطاری، نانوایی، بقالی، میوهفروشی و هرشغلی را که حولوحوش محله زندگیاش در کوچه حاجابراهیم بود، تجربه میکرد، فقط اگر یکصنار و سهشاهی بیشتر میدادندش.
همانطور که روی پاچال مغازه چهارزانو زده و با چرتکه ۴۰ سالهاش حسابکتاب میکند، میگوید: با همه کوچکیام این دغدغه را داشتم که چندصنار بیشتر پول دربیاورم تا مادرم کمتر مجبور باشد برای گذران زندگیمان تخمه پاک کند و خیاطی کند و کارهای سخت دیگر انجام دهد.
شاگرد تروفرز را روی هوا میزدند
صاحبان دکان جورابتختدوزی (اولین پیشهاش) دو برادر بودند که ۵، ۴ شاگرد قدونیمقد داشتند: «تا همین چندسال پیش یکی از این برادران هرسال از بازار کوچهسیابون عبور میکرد و وقتی با هم صحبت میکردیم، میگفت تو از تمام شاگردانم تروفرزتر بودی و این برای شاگرداوستاهای آن زمان یک ویژگی خیلی مثبت بود.»
تروفرز بودن حاجی سبب میشد هر اوستاکاری که او را میدید، بخواهد شاگردی مثل او در حجرهاش کار کند. این شد که حاجی در کودکی پیشههای زیادی را تجربه کرد، فقط برای چندصنار بیشتر.
«خیلیوقتها به اوستاکارم دروغ میگفتم تا بگذارد بروم سر کار دیگری که فکر میکردم، چون حقوقش بهتر است، حتما شرایطش هم تفاوت دارد، اما خیلی وقتها تیرم به سنگ میخورد. آخر میگویند دروغگو دشمن خداست. میرفتم و میدیدم باغ سرخ و زردی که از اول نشانمان دادند، اصلا آن چیزی نیست که تصور میکردم. گاه کارهای سختتری میخواستند و با حقوق بیشتر، میخواستند روزهای سرد سال اضافهکار بایستیم که با نبود بخاری، آن زمان کار سختتر میشد و خیلی بیشتر از پولی که میگرفتیم، باید پرداخت میکردند.»
مدرسه معرفت در کوچه حاجابراهیم
حاجمحسن کارهای مختلفی را تجربه کرد تا به ۱۰ سالگی رسید. یکی از روزهایی که در دکان نانوایی عمویش شاگرد نانوایی میکرد، مردی آمد و از او پرسید: دوست داری مدرسه بروی؟
«اصلا شغل نانوایی را دوست نداشتم. این شاید بهترین پیشنهاد در تاریخ زندگی من بود. گفتم بله و بعدها فهمیدم آن روحانی، مدیر مدرسه خیریهای است که نیت کرده بود ۲۰ کودک یتیم را در آن آموزش دهد. همهاش کرم خدا بود.»
آنها میدانستند که چرخ زندگی خانوادههای کودکان یتیم، با کار کردن کودکان این خانوادهها میچرخد. روزی ۱۰ شاهی مستمری میدادند، یک قرص نان و یک دست کت و شلوار برای هرسال.
«آن سال گذشت و من تا ۴ کلاس در همان مدرسه خواندم. بعد از آن قرار شد بروم مدرسه دولتی نامنویسی کنم که، چون کلاس پنجم را نخوانده بودم، گفتند باید برای گذراندن آن کلاس، آزمون بدهی و بروی کلاس ششم. کلاس ششم را هم خواندم و وقتی دیدم در مدرسه عادی درآمدی ندارم و خانوادهام به سختی میافتند، دوباره رفتم سراغ کار.»
شاگردی کردن در مغازه میوهفروشی، آن روزها جور دیگری بود؛ محله وسعت داشت و خیلیها سختشان بود پای پیاده خریدهایشان را ببرند. حاجمحسن این کار را برای آنها انجام میداد و در عوض، آنها دوقران و سیشاهی به او میدادند. همه درآمد محسن نوجوان، آن روزها از همان خردسالیاش برای خرجی منزل به مادر سپرده میشد.
پدر، پسر و نوه
حاجمحسن همانطور که روی پاچال نشسته است، میگوید: ببخشید دخترم. آدم در ۷۲ سالگی و دهن روزه پاهایش زیاد تاب ایستادن روی زمین را ندارد. ماه رمضان که میرسد، دیگر کمتر به مغازه سر میزنم. پسرم علیاکبر که تا چندسال پیش راننده کامیون بود، پادرد دارد و دیگر نمیتواند شغل خودش را ادامه دهد و اینجا کمک دستم است. نوهام هم هروقت درس و دانشگاه نداشته باشد، حجره را میگرداند.
رونق بازار دیروز و کسادی امروز
بازار خیلی هم خلوت نیست، اما مشتریها کمتر وارد مغازهها میشوند. حاجی میگوید: بازار کساد است. بعد با دو انگشت، عینکش را از روی چشمش برمیدارد و چشمهای خیسش را با انگشت سبابه دست دیگرش پاک میکند و ادامه میدهد: سختی زندگی، کاسبها را بیرحم کرده و این بیرحمی، برکت را از زندگی همه برده است. گاه کالایی را که ارزشش ۵ هزار تومان است، میفروشند به ۸ هزار تومان تا هزینههای جانبیشان هم دربیاید. مشتری هم میآید و آن قدر چانه میزند که کاسب را مجبور به دروغ گفتن میکند.
«قدیم زائر کمتر بود، اما وقتی میآمد، حدود دوماهی ماندگار میشد، ولی در سالهای اخیر زائران دوسه روز بیشتر نمیمانند و همین چندروز هم که هستند، زیاد خواهان پارچه نیستند؛ برای مثال وقتی شلوار آماده خانگی را با قیمت خیلی کمتر میخرند و نه به جنس آن کار دارند نه به نوع دوختش، حاضر نیستند دومتر پارچه بگیرند و دردسرهای دوختودوز را هم به جان بخرند.»
بین صحبتهای حاجی، حرف از رونق پارچهفروشیهای قدیم است. میگوید: در سالهای گذشته لباس دوخته خیلی کم بود و مردم به خاطر ارزانی پارچه و دوخت تمیز آن، بیشتر سراغ بزازها میآمدند. کسب پارچهفروشی رونقی داشت و حرمتی.
گذشته محلههای اطراف حرم
حاجی خوب گذشته محدوده اطراف حرم را در خاطرش هست. میگوید: خیابان نواب فعلی، کوچهای خاکی بود به نام حاجابراهیم. خیابان وحدت نیز آن زمان قبرستانی بود که از وسطش یک راه خاکی عبور میکرد. بعدها که چندین سالی از سکونت ما در آن محله میگذشت، آن محله شد کوچهباغ و در تغییر و تحولات بعدی، این محله را وحدت نامگذاری کردند.
* این گزارش پنجشنبه ۱۶ مرداد ۹۳ در شماره ۱۰۷ شهرارا محله منطقه ثامن چاپ شده است.
