۸۰ سال زندگی اوستا حسین نجار با چوب و اره
قصه زندگی او از میان تراشههای چوب شروع شده و با آن گره خورده و آنقدر بالاوپایین رفته تا به امروز رسیده است. گواه این قدمت، در کهنهمغازهای است که اوستاحسین دربارهاش میگوید: «از ۱۰۰ سال هم بیشتر عمر دارد و از روزگار جوانی پدر خدابیامرزم، «فرجا...»، برایم بهیادگار مانده است.»
صدای اَره اوستاحسین در خم کوچه باریک و بلند آیتالله خامنهای میپیچد و همسایهها را دلگرم میکند که حال اوستا خوب است.
اوستانجار محله، تنهایی این روزهایش را با صدای رادیوی قدیمی گوشه مغازه پر میکند. گاهی همسایهها و کسبه جوان محله برای احوالپرسی بهسراغش میآیند، اما او انگار تنهایی را بیشتر دوست دارد. او این روزها تنها زندگی میکند و بعد از فوت همسرش که چهار سال از آن میگذرد، دیگر دلودماغی برایش نمانده؛ هرچند اعتقاد دارد که آدم باایمان هیچوقت در زندگی کم نمیآورد.
او بهخاطر تکفرزند بودن همیشه دوست داشته اطرافش شلوغ باشد. یک پسر و شش دختر، نتیجه زندگی مشترک و شیرین او با همسر مرحومش است تا با نزدیک به ۵۰ نوه و نتیجه و نبیره، نام خانوادگی او را زنده نگهدارند.
یادگار پدرش
کنار مغازه کوچک و جمعوجور اوستا یک دوچرخه است که حاجی با آن رفتوآمد میکند. کسی او را با نام «حاجحسین عباسی» نمیشناسد و همه «اوستاحسین نجار» صدایش میکنند. بزرگ و کوچک خیابان هم نشان حجره و مغازهاش را میدانند. از او قدیمیتر در این محدوده نیست.
ارهکشی و کار کردن در این حجره قدیمی آنقدر وسوسهانگیز است که پای خیلیها را وقت گذشتن و عبور از کوچه، سست میکند تا با اوستاحسین، عکس یادگاری بگیرند. او به لنز دوربین و این عکسهای یادگاری عادت دارد.
حسین عباسی متولد ۱۳۱۱، اهل خیابان حسینباشی خواجهربیع است. او به زادگاه و محل کسبوکارش وفادار مانده و جای هیچکدام را تغییر نداده است. قدیمیهای محله، همه رفتهاند و این موضوع، خواهینخواهی دل پیرمرد را تنگ میکند، اما دلخوش به این است که یادگار پدرش (حجره) را همانطور نگه داشته است.
این را میگوید و نگاهی به سقف چوبی و نردبانمانندی میاندازد که حتی با وجود برفهای نیممتری زمستان، هم سالم مانده است. یادش میآید یک زمان سرتاسر این خیابان پر از مغازهها و حجرههایی با همین شکل بوده است. از بین مغازههای قدیمی و صاحبان آن، بیشتر از همه از «حاجکاظم دنبه» یادش میآید که زغالفروش بود و بهشدت از دنبه بدش میآمد و این نام از اهالی برروی او مانده است.

۸۰ سال زندگی با چوب و اره
اوستاحسین شبیه پدرش، دل از این حجره نکنده و همینجا مانده است. نفس حاجی به همین تراشهها و چوبها بند است. شوخی که نیست، ۸۰ سال زندگی او با همین چوبها پیوند خورده. میگوید: «از چهارسالگی به حجره چوبتراشی و نجاری پدر میآمدم و میان همین تراشهها بزرگ شدم. ۸۰ سال صبحبهصبح آمدهام دم مغازه و نمیتوانم از این عادت بگذرم.»
حاجی از خاطرات آن روزها برایمان تعریف میکند: «از مادرم چیزی یادم نمانده. همان اوایل کودکی، او را از دست دادم و هرچه خاطره و حرف دارم، از پدرم است. اولین خاطرات من از این مغازه به همان سهچهارسالگیام ختم میشود که سرِ شانههای او مینشستم و به مغازه میآمدم. پدرم کار میکرد و من بازی. ظهر هم یک گوشه روی همین تراشهها میخوابیدم؛ به همین علت شامهام پر از بوی چوب است. همه اوقاتم را در همین حجره کوچک با پدر سرمیکردم.»
مقام معظم رهبری همسایه همین محله بوده. وقتی صحبت از رهبر انقلاب میشود، لبخند روی لبهای اوستا عمیق میشود و میگوید: «در روزهای کودکی با ایشان همبازی بودم. ایشان در بالاخیابان به مدرسه نواب میرفت، اما من هرچه به پدرم اصرار کردم که اجازه درس خواندن به من بدهد، نپذیرفت. شاید تنها دلخوری من از پدرم همین باشد. آدم بیسواد، نابیناست و چیزی نمیبیند. ازطرفی به پدرم هم حق میدهم. او اوضاع مالی بسامانی نداشت و نمیتوانست خرج معاش روزانهمان را دربیاورد، چه برسد به هزینه تحصیل من.»
آشنایی او و سیدعلی به همان روزهای کودکی و هفتهشتسالگی او برمیگردد. چندبار وقت آمدن رهبر به مشهد، دیده است که ماشین حامل ایشان از محله رد شده، اما مطمئن نیست که او را به خاطر داشته باشند یا نه.

روزگارِ چرخ چاه هم تمام شد
نجارها از چرخ چاه که در تمام خانهها پیدا میشد تا درهای چوبی و زیرخمرههای سر محله و حتی درهای ورودی و خانه را میساختند. ابزار کارش اره، میخ و تخته است و یک مداد کوچک. حاجی مداد کنار گوشش را جابهجا میکند و میگوید: «نگاه به کوچکیاش نکنید؛ این ابزار دست ماست و از گوشم نمیافتد.
خطکشیها و نشانهگذاریها را همین مداد انجام میدهد؛ هرچند این روزها کارمان رونق گذشته را ندارد و بیشتر چهارپایه چوبی میسازم. اوایل بهدلیل اینکه کارها بیشتر بود، شاگرد قبول میکردم. آن زمان کارها با دست انجام میشد و چوبها با اره، برش میخورد. برش چوبها را دونفری انجام میدادیم با ارههای بزرگی که دندانههای درشت و تیز داشت.
هرکس یک طرف اره را میگرفت و روی چوب میکشید. حالا این کار را دستگاه انجام میدهد و کارها خیلی راحت شده، اما خب، سفارش هم کمتر شده است. حالا کسی به ما سفارش تخت و در نمیدهد؛ چون با اینهمه تبلیغ و کارهای جورواجور، دیگر کار ما دیده نمیشود.»
خارج از دلمشغولیهای امروز
مزههای خوب زندگی حاجی کم نیست. اوج لذتش، نداشتن دغدغه و دلمشغولیهای امروزی است. نه تلفن همراه دارد و نه وسیله ارتباطجمعی، اما محال است حوصلهاش سربرود. وقتهای خستگی، چهارپایه کوچک را میکشاند دم مغازه و برای خودش شعر میخواند. اگر شعری را فراموش کند، خودش جایگزینی برایش میآورد. کلمهای را اگر دوست نداشته باشد، برمیدارد و کلمه دیگر را میگذارد.
او برای خودش دنیای بزرگی دارد. زندگی وسط این همه شلوغی، خاطرات خاص خودش را دارد. او با خیلی از زائران و گردشگرها دمخور بوده. یادش میآید روزی یک گردشگر خارجی آمده و کلی با او عکس گرفته و بعد هم آن گردشگر یک جعبه شیرینی برایش آورده حاجی حرفهایش را نمیفهمیده، اما از روی ایماواشارهاش متوجه میشود که آن شیرینی، سوغات شهرمرد گردشگر است. بعد هم یکی از عکسها را چاپ کرده و برایش میآورد. میگوید: «بعضیها پای قولی که میدهند، میایستند و عکسها را چاپ کرده و میآورند، اما بعضیها میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند.»
زیارت فراموشنشدنی حضرت معصومه (س)
او خاطرههای ریزودرشت زیادی دارد. میگوید: «۱۵ سال بود که به قم نرفته بودم. یکی از روزها دلم گرفته بود و کنج مغازه نشسته بودم و با خودم زمزمه میکردم که الان چند سال، گذشته است و من به زیارت حضرت معصومه (س) نرفتهام. دلم خیلی گرفته بود. به خودم که آمدم، دیدم اشک روی صورتم را پوشانده. در مغازه را بستم و رفتم منزل. هنوز نرسیده بودم که تلفن زنگ خورد. یکی از دخترهایم که شوهرش در راهآهن مشغول کار است، تماس گرفت و گفت بلیت رایگان برای قم دارند و میخواهند همراهشان بروم.
دلم بیاختیار لرزید از اینکه اینقدر زود حضرت جوابم را داده بود، اما همان زمان کاری دست داشتم که باید تا دو روز آینده تحویل میدادم؛ یک تخت مال یکی از پیرزنهای محلهمان. گفتم این کار دستم مانده است؛ اگر اشکالی ندارد، بماند برای چند روز بعد، اما او گفت: زمان حرکت احتمالا برای فرداست و نمیشود کاری کرد. من هم خداحافظی کردم و فردا رفتم سراغ کار.
ظهر که برگشتم، دیدم دخترم منزل ماست. تعجب کردم. گفتم مگر شما قرار سفر حضرت معصومه را نداشتید؟ دخترم با خنده گفت: همان اتفاقی افتاد که شما دوست داشتی. زمان حرکت یک هفته به تاخیر افتاده است. آن سفر، خاطرهانگیزترین و بهترین سفر زندگیام بود؛ چون حس میکردم بیبی واقعا حرف دل من را شنیده و جوابم را داده است. خلاصه یک دل سیر زیارت کردیم و برگشتیم.»
شنبهها، زیارت امامرضا (ع)
او بهشـدت پایبند زیـارت علیبنموسیالرضا (ع) است. شنبهبهشنبه در مغازه را که باز میکند، دوچرخهاش را میگذارد و پیاده به حرم امامرضا (ع) میرود. میگوید: «میخواهم امامرضا (ع) هوای زندگیام را داشته باشد.» بیرون مغازه حاجی، یک پیت پر از زغال است که گاه غذا رویش بار میگذارد و بیشتر وقتها برای چای، آب جوش میآورد. چای زغالی حاجحسین، خیلیها را به هوس انداخته و پایشان را سست کرده است.
میگوید: «یک روز همینطور که زغالها را روشن میکردم و کتری روی آن قل میزد، دیدم خانمی با شرمندگی دم در ایستاده و میخواهد چیزی بگوید. هی مکث میکرد و یک کلمه میگفت. تااینکه بالاخره گفت ممکن است یک لیوان از این چای آتشی به من هم بدهید؟ تعجب کردم و گفتم این حرف که این همه خجالت نداشت! خلاصه برایش چهارپایه گذاشتم و لیوانی چای برایش ریختم.»
از گذشته کوچه که میپرسیم، از آبانباری یادش میآید که دیواربهدیوار مغازه بوده و بانک ملی مرکزی که روبهروی مغازهاش قرار داشته و بعدها بهخاطر شلوغی و تنگی کوچه به جایی دیگر انتقال داده شده؛ «بعد از آن کلانتری باز شد، ولی چون محل رفتوآمد مجرمها شده بود، مردم کلافه شده بودند و به همین خاطر درخواست انتقالش را دادند.
کلانتری هم منتقل شد و بعد هم آن فضا در اختیار آموزشوپرورش قرار گرفت. کاروانسرای شیخفیضمحمد، کاروانسرایی بزرگ و پر از جنسهای خارجی بود که کلی مشتری داشت. در کاروانسرا همهچیز میفروختند؛ از خاکه زغال تا لباس و خوراکی. میگفتند پوشاکش از شوروی میرسد که این همه خریدار دارد. خانه شیخفیضمحمد با یک پل هوایی به کاروانسرا وصل میشد و برای خودش بروبیایی داشت.»
نجاری، لطافت پوست را میگیرد و زمختش میکند. حاجی دستهایش را نشانمان میدهد و میگوید: «مال کار زحمتکشی است بابا!» و میخندد تا لبخندش در لنز دوربین ما ماندگار بماند.
*این گزارش در شمـاره ۲۰۶ سه شنبه ۲۶ مرداد ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.