کد خبر: ۸۴۶۳
۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
فقیه‌سبزواری از قدیمی‌ترین معلم‌های مشهد است

فقیه‌سبزواری از قدیمی‌ترین معلم‌های مشهد است

«سید علی‌نقی فقیه‌سبزواری» از قدیمی‌ترین معلم‌های مشهدی است، حالا در روز معلم برخی از شاگردان او از جای جای ایران جمع شده اند تا یکبار دیگر سر کلاس آقا معلم بنشینند.

خیلی چیز‌ها را روزگار برده است؛ سیاهی را از مو، قوت را از زانو، صدای صاف را از حنجره و. اما یک چیز سر جایش باقی است؛ و آن نگاه معلم است. این را دانش‌آموزانی می‌گویند که چند دهه پیش سر کلاسش نشسته‌اند.

دانش‌آموزانی که حالا خودشان مویی سپید کرده‌اند، خودشان استاد دانشگاه و معلم و مدیر هستند. دانش‌آموزانی که بعضی‌شان، مسیر امروز زندگی‌شان را مدیون قدم‌ها و نفس پاک و نَفَسِ گرم استادشان می‌دانند؛ استاد فقیه سبزواری.

دانش‌آموزانِ دیروز، در روز معلم یک بار دیگر سر کلاس معرفت معلم‌شان «برپا» شدند، این کلاس «بَدان» نداشت، جلوی اسم کسی «ضربدر» نخورد، همه درس‌شان را از بَر بودند. یکی از بوشهر آمده بود، چند نفر از تهران و شهر‌های دیگر. بعضی هم بودند که گفتند روی مراسم‌ها و همایش‌های دیگر خط کشیدند تا در کلاس «آموزگار ادب» غیبت نخورند.  

مراسم تقدیر از عمری معلمیِ آموزگار ادب، سید علی‌نقی فقیه‌سبزواری در فرهنگ‌سرای ترافیک برگزار شد، این گزارش مرور خاطرات تعدادی از شاگردان این معلم است که از لابه‌لای آن می‌شود فهمید چرا و چطور یک معلم آنقدر ماندگار و دوست داشتنی می‌شود که سالن همایش پر می‌شود، صندلی خالی نمی‌ماند و تعدادی از دانش‌آموزانش برای حضور در مراسم تقدیر از او، دو ساعت سرپا می‌ایستند.

وجه مشترک تمام کسانی دوران دبیرستان را گذرانده‌اند خاطره‌هایی است که تاریخ مصرف ندارند، هرکدام از ما چندتایی از آن‌ها را در پستوی ذهن‌مان داریم و شاید با خواندن خاطراتی که در اینجا می‌آوریم، آن یادگار‌های پرشورترین سال‌های عمر، دوباره در دل‌مان موجی بخورد.

 

تنبیه نشدیم، تربیت شدیم

یک روز قبل از اینکه استاد بیاید کلاس خیلی شلوغ بود، هر کس یک کاری می‌کرد. یکی بالای صندلی رفته بود، یکی رفته بود روی میز و خلاصه هرکس مشغول یک شلوغ‌کاری بود. در همین حال استاد سبزواری آمدند، در را باز کردند و کلاس را که دیدند، وارد نشدند، برگشتند در را بستند و رفتند بیرون ایستادند.

یک روز بچه ها خیلی سر و صدا می‌کردند، در همین حال استاد سبزواری آمدند، در را باز کردند و کلاس را که دیدند، وارد نشدند، برگشتند در را بستند و رفتند بیرون ایستادند. دو سه دقیقه‌ای بیرون ماندند، ما با خودمان گفتیم لابد امروز همه تنبیه می‌شویم. استاد وقتی دوباره آمد تو گفت: «ببخشید، من باید در می‌زدم و بعد وارد کلاس می‌شدم.»

دو سه دقیقه‌ای بیرون ماندند و ما با خودمان گفتیم لابد امروز همه تنبیه می‌شویم یا نمره‌ای از ما کم می‌شود. استاد وقتی دوباره آمد تو گفت: «ببخشید، من باید در می‌زدم و بعد وارد کلاس می‌شدم.» و این تربیت است که مهم‌ترین چیزی است که می‌توان از استاد آموخت.

 

به خاطر عشق به استادم تغییر رشته دادم 

یک روز گرم تابستان، اول شهریور ماه سال ۱۳۶۸ بود، تاریخش را یادم هست، چون یادداشت کردم. در آن ظهر تابستان دیدم کسی آمده درِ خانه، استاد سبزواری بود. این را هم بگویم که کوچه ما کوچه بلندی بود ماشین رو نبود و باید پیاده رفت و آمد می‌کردیم.

آن روز سرِ ظهر استاد آمدند یک جزوه زبان انگلیسی را آوردند و گفتند: «این جزوه رو برای کنکور بخوان که اگر خوب بخوانی زبانت خوب می‌شود و قبول می‌شوی.» اصلا شرمنده شدم که استاد در آن گرمای تابستان آمدند در خانه و جزوه را آوردند و این بزرگواری ایشان است که همیشه در ذهن من ماند.

من در کنکور در مقطع کارشناسی رشته حقوق در دانشگاه تهران قبول شدم و خواندم، اما استاد فقیه سبزواری آنقدر به ما محبت داشتند که ما به خاطر ایشان شیفته ادبیات شده بودیم، این بود حقوق را ول کردم و در مقطع ارشد وارد رشته ادبیات شدم و دکترا را هم در همین رشته خواندم.

 

معلمی که نمی‌خواست حتی دل کسی برنجند

یادم هست یک وقتی در همان دوران دبیرستان شعر می‌گفتم، شعر که چه عرض کنم، «مِعر» هم نبود. یک بار به یکی از معلم‌ها که به صورت موقت آمده بود، شعرم را نشان دادم، گفتند «برو دنبال دَرسِت، شما نمی‌خواد شعر بگی.».

اما خدمت استاد فقیه که رسیدم، از همان روز‌های اول شعر‌های ضعیف مرا که می‌خواندند می‌گفتند: «به به، بارک ا...»، آنقدر تشویق می‌کردند و محبت داشتند که وقتی خودم به شعرهایم نگاه می‌کردم، می‌فهمیدم دیگر اینقدر خوب نیست، اما این نگاه معلم به دانش‌آموز، نگاهی است که می‌خواهد رشد بدهد. نوع برخورد استاد سبزواری خیلی لطیف و زیبا بود. آنقدر که من به عنوان یک دانش‌آموز احساس می‌کردم ایشان نمی‌خواهد حتی دل کسی برنجد.

 

دست‌بوسی دانش‌آموزان از «آموزگار  ادب» در روز معلم

 

حال پدرت خوب است؟

من ورودی سال ۱۳۷۶ هستم. اول این را بگویم که به دلیل اینکه معدلم ۱۰ – ۱۵ صدم پایین بود، نمی‌توانستم وارد مدرسه شهید مطهری شوم که البته بعد‌ها فهیمدم با پا در میانی استاد فقیه سبزواری بنده را پذیرفتند. خاطره‌ای که به یادم مانده این است که در دوران تحصیل استاد فقیه همیشه احوال پدر من را می‌پرسیدند و می‌گفتند: «قدر پدرت را بدان.»

گذشت، دبیرستان تمام شد و سال‌ها گذشت تا اینکه سال ۸۹ یا ۹۰ بود که در خیابان سنایی به صورت اتفاقی ایشان را دیدم. به محض این که استاد بنده را دید گفت: «حال پدرت خوب است؟» برای من جای تعجب داشت، به خاطر اینکه ۱۵- ۱۶ سال از دوران تحصیل ما در دبیرستان گذشته بود، ولی استاد هنوز یادش بود، و این نشانه نکته‌سنجی استاد بود.

 

خجالت یک مرد حلق‌آویز شده

دوران دبیرستان دورانی است که شرارت‌های خاص خودش را می‌طلبد. آن زمان مدرسه شهید مطهری تا ساعت چهار بعدازظهر کلاس‌هایش برقرار بود و از چهار تا ۶ عصر بچه‌ها برای مباحثه و حل مشکل می‌ماندند. در همین زمان بود که ما در بیرون از دبیرستان تئاتر‌هایی را تمرین می‌کردیم، یکی از صحنه‌هایی که این تئاتر‌ها داشت، صحنه‌ای بود که یکی از هنرپیشه‌ها خودش را حلق آویز می‌کرد.

یک روز یک طنابی که باب دار زدن بود پیدا کردیم؛ و با کمک دوستانی که شریک جرم بودند و در این جلسه هم حضور دارند، این طناب را گره زدیم و شکل و شمایلش را درست کردیم، غافل اینکه استاد فقیه در مدرسه حضور دارند.

خلاصه طناب را درست کردیم و وصل کردیم به پنجره‌ای که در راهروی مدرسه بود و به دوستان گفتم صبر کنید من یک مقدار نفسم را حبس کنم که چهره‌ام مثل آدم‌هایی که حلقه آویز شدند، بشود، بعد شما بروید اطلاع‌رسانی کنید.

دو تا از دوستان همدست ما هم همین کار را کردند و داد و بیداد که بدوید فلانی خودش را کشت. (خجالت می‌کشم بگویم) اولین کسی که رسید پای من، حاج‌آقای فقیه بود. حاج‌آقا پا‌های من رو طوری گرفته بودند که وزنم از روی طناب برداشته شود و حالا من در آن حالت که نفس خودم را حبس کرده بودم در چشم‌های حاج آقا نگاه کردم و زیر لب گفتم: «حاج‌آقا شوخیه».

بعد از گذشت این همه سال نکته‌ای که هنوز برای من خجالت برانگیز است اینکه حاج‌آقا باز هم پای من را ول نکردند و گفتند: «مهدی آقا، من قلبم اذیته» و تا زمانی که طناب را بریدند و آمدم پایین، حاج‌آقا همچنان وزن مرا توی دست‌های خودشان نگه داشته بودند. باید از طرف خودم و دوستانی که چنین شیطنت‌هایی داشتند، از حاج‌آقا عذرخواهی می‌کنم.

 

دست‌بوسی دانش‌آموزان از «آموزگار  ادب» در روز معلم

 

تنبل کلاس بودم، معلم مسیر زندگی‌ام را عوض کرد

من تا سال دوم دبیرستان جزو دانش‌آموزان تنبل کلاس حساب می‌شدم. جناب آقای فقیه سبزواری لطف بسیاری در حق همه داشتند، اما این لطف را در حق من تمام کردند.

تابستان سال دوم بود که ایشان با من صحبت کردند و گفتند: «بیایید یک برنامه برای درس بگذاریم.» و بعد از آن و از سال سوم، بدون اینکه من بخواهم، خودشان لطف می‌کردند تمام جمعه‌ها بعدازظهر، دو ساعت وقت می‌گذاشتند و با اتوبوس از ششتصد دستگاه که خانه خودشان بود، می‌آمدند کوی طلاب منزل ما و با من ادبیات و زبان فارسی کار می‌کردند.

آن هم بدون هیچ چشمداشتی و فقط به خاطر عشق و محبت خودشان و همین مساله باعث شد من از سال سوم مسیر درس خواندنم تغییر کند و کلا مسیر زندگی‌ام عوض شود. بعد از لطف خدا هر آنچه که دارم مدیون ایشان و الطاف پدرانه ایشان هستم، استاد، دست‌تان را می‌بوسم.

 

نمونه چنین معلمی را سراغ ندارم

اشعاری بود که باید مفهوم و معنیش را یاد می‌گرفتیم. حاج‌آقا گفته بودند «برو زیر کلماتی که مفهومش را یاد نداری خط بکش و بیا سوال کن.» من هم شروع کردم به مطالعه کردن و هر جایی بلد نبودم خط کشیدم.

بعد خدمت حاج‌آقا رسیدم، کتابم را نشان دادم و گفتم: «من این جا‌ها را سوال دارم.» حاج‌آقا دو سه تا را که جواب داد گفت: «بیا یک کار دیگر بکنیم.» با خودم فکر کردم، چون سوال‌هایم زیاد بود استاد می‌خواهد بگوید پاشو برو، من حوصله ندارم. اما استاد به من گفت: «من کتابت را می‌برم خانه و جا‌هایی که خط کشیدی را در حاشیه کتاب می‌نویسم.»

گفتم: «نه، منزل محل استراحت شماست.» و از این حرف‌ها، اما حاج‌آقا ول نکرد تا بالاخره کتاب را از دست من گرفت و این شد کار ما که من زیر کلمات خط می‌کشیدم و ایشان می‌بردند منزل و می‌نوشتند. چیزی که در معلم‌های امروز اصلا سراغ ندارم.

 

مرا بیشتر دوست دارد یا هم‌کلاسی‌ام را؟

یادم هست که ایشان سر کلاس بنده را به اسم کوچک صدا می‌کرد و یادم هست در این چهار سالی که در دبیرستان بودم همیشه احساسم این بود که یک رابطه خاصی با من دارند، در حالی که وقتی با دوستان صحبت می‌کردیم هر کدام یک نقطه برجسته‌ای را یاد می‌کردند، مثلا یکی از دوستان می‌گفت ایشان همیشه احوال پدر من را می‌پرسد و احساس من این است که استاد نسبت به من حس خاص و منحصر به فردی دارد. این بود که فهیمدیم رابطه استاد فقیه سبزواری با تمام دانش‌آموزان طوری است که همه نسبت به ایشان احساس نزدیکی و صمیمیت می‌کنند.

 

دست‌بوسی دانش‌آموزان از «آموزگار  ادب» در روز معلم

 

چهره آرمانی یک معلم

به نظر می‌رسد همه ما یک چهره آرمانی از معلم در ذهن داریم، وقتی به گذشته برمی‌گردیم و با معلم‌هایی که داشتیم آن را تطبیق می‌دهیم، تعدادی از این معلم‌ها در ذهن ما زنده می‌شوند. یکی از معدود معلم‌هایی که نقش کاملی نسبت به شغل معلمی داشتند، استاد عزیزم، جناب آقای فقیه سبزواری هستند، که ما جز عطوفت و ایثار و گذشت چیز دیگری از ایشان ندیدم.

یادم هست که وقتی بعد از ۲۰ سال استاد فقیه را دیدم، ایشان گفتند: «خوب، چطوری مهدی جان» با خودم گفتم چطور می‌شود که بعد از این همه سال هنوز اسم کوچک من را یادشان است. ایشان بچه‌ها را مثل فرزند خودشان می‌دانستند.  

 

سرکلاس تخمه بخورید

یک روز سر کلاس تعدادی از بچه‌ها توی جامیزشان پفک داشتند، من هم داشتم تخمه می‌خوردم، حاج‌آقا وقتی دیدند به بچه‌ها گفتند: «چرا پفک می‌خورید؟ نگاه کنید آن هم کلاسی شما دارد تخمه می‌خورد، لااقل اگر می‌خواهید سر کلاس چیزی بخورید، تخمه بخورید که یک فایده‌ای هم دارد، پفک خاصیت که ندارد هیچ، مضر هم هست.»

بعضی از معلم‌ها با چنین مواردی برخورد می‌کردند که بیجا هم نبود، اما ایشان آنقدر نکته‌سنج و مراقب بودند که نخواستند به من مستقیما چیزی بگویند، چون می‌دانستند آدم بدقهری هستم و نخواستند مستقیم بگویند که ناراحت نشوم. استاد فقیه سبزواری تنها یک معلم یا دبیر ادبیات به صورت معمولی نبودند، به معنای واقعی یک معلم بودند، معلمی که از درون می‌جوشد و می‌سوزد و داشته‌هایش را در اختیار شاگردانش قرار می‌دهد.

ما در این همه سال حتی یک بار ندیدیم از کوره در بروند و به کسی تند بشوند، در نهایت صبر و متانت برخورد می‌کردند. ایشان بر دل‌ها حاکم‌اند که بعد این همه سال بچه‌ها اینطور منتظر و مشتاقند که از ایشان قدردانی کنند.  

پیام تولیت مدرسه عالی شهید مطهری

در پایان این مراسم از ضمن تقدیر از استاد فقیه سبزواری، پیام آیت‌ا... امامی کاشانی، تولیت مدرسه عالی شهید مطهری و امام جمعه موقت تهران نیز که برای استاد فقیه فرستاده بودند به شرح زیر قرائت شد.

جناب آقای سیدعلی نقی فقیه سبزواری، بدین وسیله از زحمات موثر جناب عالی در دبیرستان علوم و معارف اسلامی شهید مطهری شهر مشهد، سپاسگزاری می‌نمایم و دوام و توفقات شما را در عرصه‌های علمی و تربیتی از خداوند متعال خواستارم.
محمد امامی کاشانی
تولیت مدرسه عالی شهید مطهری 

* این گزارش پنج شنبه، ۱۷ اردیبهشت ۹۴ در شماره ۱۴۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام