مادر شهید چوپانی از شوق دیدارش با رهبری میگوید
ساعت از نهونیم شب گذشته که مردی غریبه در خانهاش را میزند. «مادر! لطفا تشریف بیاورید طبقه همکف.» از این دعوت غافلگیر میشود و حتی نگران اینکه چه اتفاقی افتاده! پشت در خانه همسایه که میرسند، چند باری از مرد میپرسد: چیزی شده؟ و جواب میشنود: قرار است رهبر را ملاقات کنی!
فقط سکوت کردم
حالا که مادر شهید میزبان ما شده است، دو هفته از روزی که مقام معظم رهبری را ملاقات کرده، میگذرد. لحظه دیدار آنچنان غافلگیر شده که حس میکرده بندبند تنش از هم باز میشود. خودش میگوید: «همیشه با شنیدن حرفهای آقا از تلویزیون و رادیو آرامش مییافتم، اما اینبار هنوز هم منقلب آن روز و آن دیدارم.»
مرضیه خانم فکر میکرد اگر روزی رهبری را ببیند، حرفهای زیادی دارد، اما وقتی در آن شرایط قرار گرفت، تنها سکوت کرد
همیشه فکر میکرده اگر روزی رهبرش را از نزدیک ببیند، حرفهای زیادی برای گفتن خواهد داشت، اما وقتی در آن شرایط قرار میگیرد، سکوت میکند. حس میکند همه ناگفتههایش را خود حضرت آقا میداند.
ارمغان این دیدار
میگوید: «مقام معظم رهبری برای دیدن همسر شهیدی آمده بودند که طبقه همکف آپارتمان ما ساکن هستند. عکس احمد را که داخل کوچه و روی دیوار میبینند، دربارهاش پرسوجو میکنند و بعد از همراهشان میخواهند که بهدنبال من بیاید.»
دیدارشان فقط ۲۰ دقیقه طول کشیده، ۲۰ دقیقهای که حالا با تکرارش در ذهن، صدها ساعت شده! حرفهای زده شده را خوب به یاد دارد؛ «رهبر فقط سه سؤال پرسیدند. تنها زندگی میکنید؟ پدر شهید پیش از شهادت احمد فوت کردند یا بعدش؟ چند فرزند دارید؟»
ارمغان این دیدار نیز قرآنی است که حاجخانم، صفحه اولش را برایمان باز میکند. دستخط مقام معظم رهبری در آن به چشم میخورد که قرآن را به مادر شهید احمد چوپانی فریمانی تقدیم کرده است. «با خواندنش، درمقایسهبا قبل، احساس آرامش بیشتری میکنم.»
فکر همه جا را کرده بود
از خانم مرضیه نیکنامی میخواهیم درباره پسرش برایمان حرف بزند که میگوید: «سال ۵۶ بود که احمد برای رفتن به جبهه، به شناسنامه علیاکبر متوسل شد. برادری که دو سال از او بزرگتر بود.»
پیش از آن، احمد چند باری حرف رفتن به جبهه را جلوی مادر و پدرش پیش کشیده و هربار بهخاطر سن کمش با مخالفت آنان روبهرو میشده است. اما این حرفها تأثیری در تصمیم او نداشته؛ «او فکر همه جا را کرده بود و آخرش هم ۱۴ سال بیشتر نداشت که با شناسنامه علیاکبر به جبهه رفت.»
روزی که دیگر نبود
«ظهر بود، تازه از سرکار رسیده و خسته بودم. برخلاف روزهای پیش، احمد خانه نبود. سراغش را از حسین و رضا برادرهای کوچکترش گرفتم، اما آنها هم بیخبر بودند.»
این بی خبری سه روز ادامه پیدا میکند. مادر و پدر برای یافتن احمد، راهی کوچه و خیابان میشوند، به همهجا سر میزنند؛ به تمام بیمارستانها و هر جایی که احتمال پیداکردن خبری از او را میدهند. «روز سوم، نشانیاش را در نیروی هوایی بهدست آوردیم و باخبر شدیم که به جبهه رفته است.
از روی دلخوری با مسئول اعزام رزمندهها برخورد کردم و گفتم نباید بچهها را بدون رضایت خانوادهها، به جبهه راهی کنید! بعدش فهمیدم که احمد فکر آنجا را هم کرده بوده و رضایتنامهای را از طرف ما نوشته تا موانع رفتنش را از سر راه بردارد.»
از حال واقعی اش نمیگفت
«احمد اهل نامه نوشتن و باخبرکردن ما از حال و احوالش نبود. حتی پس از شهادتش بود که فهمیدیم او فرمانده گردان بوده است. هربار که به مرخصی میآمد و از او میپرسیدم در جبهه چه میکنی؟ میگفت: منطقهای از جبهه را آب و جارو میکنم.
گاهی هم صبحانه، ناهار و شام رزمندهها را آماده میکنم. اما هربار که به مرخصی میآمد، مجروح بود و سرانجام هم شیمیایی شد. حتی یکبار هم به مدت ۴۰ روز در کما رفته بود که البته ما بعدها خبرش را فهمیدیم.»
آخرین خانه تکانی
مرخصی که میآمد، سعی داشت باری از دوش مادر و پدرش کم کند تا جبران روزهایی شود که در کنارشان نیست. مادرش شاغل بود و کارمند اداره بهزیستی؛ برای همین، احمد وظیفه خود میدانست که در نبود مادر، کارهای خانه را انجام دهد.
دست به کمکبودن از کودکی در وجودش بود و آن را وظیفهای برای خود میدانست. «در آن روز سرد زمستانی که به خانه آمدم، احمد با وسواس عجیبی، خانه را مرتب کرده و خریدهای لازم را انجام داده بود، حتی ناهار هم آماده شده بود و همه خانواده آن روز، دور یک سفره جمع شدیم. من، پدرش، چهار برادر و یک خواهرش.»
عصر که احمد آماده رفتن میشود، مادرش را صدا میزند. مبلغی به او داده و میگوید: برای حسین و رضا لباس بخر. خانم نیکنامی جمله آخر پسرش را خوب به یاد دارد؛ «آخرین خانهتکانیام را انجام دادم. حلالم کن. دیدهبوسی کرد و برای همیشه رفت.»
فرزندی ۶ ماهه داشت
به گفته مادرش، در عملیات کربلای ۵ وارد خاک عراق میشود و همانجاست که تیرها به سمتش نشانه میروند و او آنها را با جان و دل میپذیرد. یکی از همرزمان احمد که لحظه شهادت با او همراه بوده، برای خانم نیکنامی اینطور تعریف کرده: «احمد در خاک عراق پیش رفته بود و من هم پشت سر او بودم. تیرها که به پایش اصابت کردند، افتاد.
سینهخیز خودم را به او رساندم. از من میخواست تا به عقب برگردم و او را جا بگذارم. همانجا بود که به شهادت رسید. در آن موقعیت، تمام تلاشم بر این بود که احمد را به خاک خودمان برگردانم. شرایط سختی بود، تیرباران و بمب و انفجارو ... همان طور سینهخیز، پیکر پر از خون او را با خودم برگرداندم.»
احمدموقع شهادتش ۲۴ ساله بوده و فرزندی ششماهه داشته است.
چشم به راه
«وقتی احمد را برای خاکسپاری آوردند، برادر بزرگترش هنوز در جبهه بود و از حال احمد خبری نداشت. برای مراسم شهید، منتظر آمدن علیاکبر ماندیم که پیدایش نشد.
وقتی پیکر احمد را به سمت حرم میبردند، لحظهای جمعیت و تابوت در راه ایستاد، همه میگفتند چشمبهراه کسی است! بعد با ذکر صلوات دوباره بهراه افتادند، اما هنگام ورود به حرم، باز تابوتش تکان نمیخورد و چشمبهراه برادرش بود. هنگامی هم که او را به خاک سپردند، با اینکه چند روزی از شهادتش میگذشت، از بدنش خون میآمد.»
به نیت پسر و همسرم
چند سال پس از شهادت احمد، پدرش طاقت نمیآورد و از دنیا میرود. «از آن روز به بعد، من ماندم با نذر سلامتی بقیه فرزندانم و شادی روح پسر و همسرم.»
حالاسالهاست خانم نیکنامی که خواهر شهید هم هست روزهای سهشنبه با شرکت در روضه حضرت رقیه (س)، استکانهای مجلس را میشوید و خواهر شهید نیز با چای از میهمانان پذیرایی میکند.»
درباره احمد
- شهید در چه سالی و در کدام محله متولد شده است؟
در سال ۴۲ و در محله نخریسی. کودکی و نوجوانیاش در میدانبار نوغان و خیابان رسالت گذشت و هنوز همان محله بودیم که شهید شد. حالا ۱۰ سالی میشود که ساکن قاسمآباد شدهایم.
- کدام یک از ویژگیهایش را به یاد دارید؟
باهوش بود. هیچ وقت ندیدم داخل خانه، جلویش دفتر و کتاب باز باشد، اما همیشه درسهایش را با نمرات عالی قبول میشد. ایمان محکمی داشت و نمازش هم اول وقت بود.
- هنوز به پسرتان فکر میکنید؟
در تمام لحظات خواب و بیداری، همراهم است و داغ فراقش فراموش نمیشود.
- پس چطور با نبودش سرمیکنید؟
احمدم که از علیاکبر امامحسین (ع) بالاتر نبوده! از خدا خواستهام به من صبر و استقامت بدهد تا زندگی را ادامه دهم. راضیام به رضای او.
- ما را به نصیحتی میهمان کنید.
مطیع رهبر انقلاب باشید؛ همانطور که شهدا بودند. جوانان با هم همدل باشند تا اسلام زنده بماند و به دست دشمنان نیفتد.
* این گزارش چهارشنبه، ۳ مهر ۹۲ در شماره ۷۲ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

