سیدرضا سجادنیا، دست و پایش را در راه عشق به کشور فدا کرد
زندگیاش شباهت زیادی به دیگر مردان ندارد؛ به همه آنانی که وقتی صبحها از خواب بیدار میشوند، آماده رفتن به سر کار میشوند و در راه برگشت با یک نان داغ در یک دست و چند نایلون میوه در دستی دیگر، زنگ خانه را میفشارند تا استوار و ایستاده وارد خانه شوند.
برعکس، او نشسته بر صندلی چرخدار، همه کارهایی را که نیاز به زور بازو دارد، برای همسر و فرزندانش گذاشته و فقط حضور اوست که به زندگیشان عشق و گرما بخشیده. بسیاری از کارهای معمولی که بهعهده مرد خانواده است، در زندگی سیدرضا نمود ندارد.
او وقتی صبحها چشم باز میکند، میداند که امروز باید روزش را درحالیکه نمیتواند مثل همه ما راه برود یا از دستانش استفاده کند، به شب برساند. حتی باید منتظر اتفاقهای غیرمنتظره هم باشد؛ اینکه آیا صبح، ظهر، دمدمای غروب یا هروقت دیگر ترکشها سر ناسازگاری بردارند و تنش را به لرزه بیندازند.
حالا سالهاست که همه این را میدانند؛ میدانند که زندگی این مرد یا در چهاردیواری خانه میگذرد یا رفتن به فضاهایی که رفتوآمد در آنها کمی برای او که همیشه با صندلی چرخدار است، آسانتر است.
زندگی این مرد با بقیه مردها فرق دارد؛ وقتی روبهروی آینه میایستد، بهجای تصویر خودش، چهره همسرش را میبیند که او را با همین شرایط جانبازی انتخاب کرد و سالهاست که همدمش شده است. حالا ما هم کمی از گوشهوکنار زندگی این مرد و زن که هردو بهنوعی فداکاری میکنند، میدانیم و چندساعتی را در خانه گرمشان با آنها حرف میزنیم؛ خانهای که بوی فداکاری از آن بلند میشود و عطر ازخودگذشتگی.
برگشت از عراق؛ سکنا در آبادان
پدر و مادرم مقیم عراق بودند و به دلایلی به ایران برگشتند و در آبادان ساکن شدند. مادرم بهدنیاآمده و بزرگشده عراق، ولی از پدر و مادری ایرانی بود. پدرم کُرد و کارمند شرکت نفت بود. پدر و مادرم در آبادان با هم ازدواج کردند و تا حدود سال ۴۲ در آنجا بودند.
آن زمان کارکنان ایرانی شرکت نفت را اخراج و انگلیسیها را استخدام کردند و گفتند ایرانیهای اخراجشده از شرکت نفت نباید در آبادان بمانند. بعد از آن، چون مادرم عربزبان بود، به پیشنهاد او به مشهد میآیند تا در اینجا با پول بازخرید پدرم برای مسافرانی که از کشورهای عربی میآیند، مسافرخانهای بزند، اما پدرم موافق کار کردن خانمها نبود.
در مشهد پدرم به آستان قدس و مزرعه نمونه رفت. آن سال، مزرعه نمونه تازه شروع به کار کرده بود. همان موقع یعنی اواخر سال ۴۲ من بهدنیا آمدم. من ششمین فرزند خانواده و نخستین فرزند مشهدی پدر و مادرم بودم.
دو برادر و سه خواهر قبل از من، در آبادان بهدنیا آمده بودند. مادرم میگفت در ماه مبارک رمضان و شبی که برف میباریده، بهدنیا آمدم و ازآنجاکه دوست نداشته در هجدهسالگی به سربازی بروم، شناسنامهام را برای بهمن ۱۳۴۴ میگیرند، ولی روز دقیق تولدم را نمیدانم.
فقط یک روز در تظاهرات شرکت کردم
سال ۱۳۵۶ من سهماهتعطیلی را رفتم پیش همسر خواهرم که در بندرعباس، دروپنجرهسازی داشت. از یکی دو درس تجدید آورده بودم و باید برای امتحانات شهریور به مشهد برمیگشتم، اما وقتی برگشتم که دیر شده بود و من را جزو مردودیها اعلام کرده بودند. این شد که من دلخور شدم و به جای مدرسه، رفتم تراشکاری.
از نظر درسی، سطح متوسطی داشتم ولی زیاد دل به درس نمیدادم و بازیگوش بودم. راستش را بخواهید، مادرم هم خیلی موافق درس خواندن من نبود. او میگفت صنعت بهتر از درس است. آن زمان بالاترین حقوقی که کارمندان دولت میگرفتند، ۹۰۰ تومان بود و مادرم معتقد بود کسی که حرفهای بلد باشد، زندگی بهتری خواهد داشت.
مغازه اوستایم، حاجاکبر جاوید، در چهارراه قهوهخانه بود. ساکنان آنجا، انقلابی بودند و در همه راهپیماییها شرکت میکردند. اوستای من همیشه سر کار بود، اما روز نهم دی ۱۳۵۷ شرایط طوری شد که همه مغازهها مجبور شدند تعطیل کنند. خاطرم هست با همان لباسهای کار در تظاهرات آن روز شرکت کردم.
در مسیر، دوستم علیرضا عباسی را دیدم. ما تقریبا چهاردهپانزدهساله بودیم. خودمان را به محل تجمعها و بیمارستان امامرضا (ع) رساندیم. در آن معرکه وقتی پشت درختان تنومند بیمارستان پناه گرفته بودیم، یاد فیلم دلیران تنگستان افتادم.
مردم پنج خودرو و یک جیپ ارتش را آتش زده بودند و در زیرزمین شیرینیپزی مقابل استانداری پناه گرفته بودند. در روزهای انقلاب، من فقط یک روز در تظاهرات شرکت کردم که همین نهم دی بود.
در بیمارستان آیتالله خامنهای را ملاقات کردم
پزشکان دو دست و یک پایم را قطع کرده بودند و پای دیگرم بهشدت عفونت کرده بود. از شدت عفونت هر دو کلیهام از کار افتاده بود و زخم بستر هم گرفته بودم. بهخاطر شرایط خاصی که داشتم، پزشکان من را در اتاق ایزوله در انتهای بیمارستان قائم بستری کرده بودند و نه وسایل پزشکی اتاق من را به اتاقهای دیگر میبردند و نه از وسایل اتاقهای دیگر به اتاق من میآوردند.
هرچه به پزشکان اصرار میکردم پایم را قطع کنند، نمیپذیرفتند و میگفتند ما میخواهیم این پا را برای تو حفظ کنیم، این درحالی بود که آنها از زنده ماندن من قطع امید کرده بودند و دربرابر اصرارهای من، پنهانی به مادرم میگفتند پسرت مُردنی است؛ بگذار این پا را با خودش ببرد.
حدود یک ربع، آقا صحبت میکردند و به من امیدواری میدادند و در این مدت هم پزشک معالج صحبتهای آقا را تایید میکرد
در همان روزها، آیتا... خامنهای که رئیسجمهور وقت کشور بودند، به دیدار جانبازان و مجروحان بیمارستان قائم آمدند. وقتی با همه ملاقات کرده بودند، به ایشان گفته بودند مجروح دیگری هم در انتهای سالن و در اتاق ایزوله بستری است و ایشان هم خواسته بودند که من را ببینند.
وقتی ایشان وارد اتاقم شدند، به غیر از زخمهای بستر، روی سایر زخمهای تنم باز بود. از من پرسیدند چه خواستهای داری؟ من به ایشان گفتم هیچ خواستهای ندارم جز اینکه از پزشکان میخواهم پایم را قطع کنند ولی آنها به حرفم نمیکنند. ایشان هم در جوابم گفتند چرا پایت را قطع کنند؟ من دعا میکنم هرچه زودتر خوب شود.
حدود یک ربع، آقا صحبت میکردند و به من امیدواری میدادند و در این مدت هم پزشک معالج که دکتر مظفری بود، بدون اینکه از ناامیدی کادر پزشکی از بهبودی من صحبتی به میان بیاورد، صحبتهای آقا را تایید میکرد که حتما تلاش میکنیم که عفونتها برطرف و بهبودی حاصل شود.
بعد از رفتن ایشان، اَنتِرنی به نام شیخحسنی، خیلی خوشحال وارد اتاقم شد که؛ «رئیسجمهور به پزشکان گفتند پایت را قطع کنند». بعد از شنیدن این جمله من آنقدر خوشحال شدم که انگار دنیا را به من دادهاند.
من اطلاع نداشتم بین آقا و کادر پزشکی چه گذشته بود ولی بعدها یکی از مجروحان که شاهد گفتگوی آنها بود، برایم تعریف کرد که آیتا... خامنهای از دکتر مظفری پرسیدند چرا پای این جانباز را قطع نمیکنید و او هم پاسخ داده که او رفتنی است، بگذارید پایش را با خودش ببرد. آیتا... خامنهای هم گفته بودند بهفرض که رفتنی باشد ولی وقتی خودش راضی است، پایش را قطع کنید.
سرت برای صدام، تنت برای من
زمان جنگ من هنوز در تراشکاری حاجاکبر جاوید کار میکردم. شبها با اوستا از مغازه به خانه میرفتیم. یک شب در راه برگشت، از رادیو شنیدم که ارتش بعث عراق، سوسنگرد و بُستان را گرفته و به خانهای آن مناطق بیاحترامی کرده است. طبق شناسنامه، هنوز ۱۶ سال نداشتم.
سال ۵۹ ما در خانههایی که آستان قدس برای کارکنان مزرعه نمونه در شهرک رضوی ساخته بود، زندگی میکردیم. به مسجد شهرک رضوی رفتم و در بسیج ثبتنام کردم. از شهرک رضوی، ۱۲ نفر داوطلب رفتن به مناطق جنگی شده بودند و همه هم نوجوان بودند.
خاطرم هست کوملهها حسابی غوغا کرده بودند و به همین دلیل مادرم که باید رضایتنامه را امضا میکرد، راضی به رفتن من نمیشد. او میگفت اگر بروی، سرت را از تنت جدا میکنند؛ سرت را برای صدام میبرند و تنت را برای من.
این قضیه ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح به من گفت برو رضایتنامهات را بیاور تا امضا کنم. او تعریف کرد شب قبلش خواب دیده که ایرانیها به ضدانقلابها حمله کردند و آنها مانند مگس روی زمین ریختند. به این ترتیب من برج هفتم سال ۱۳۶۰ عازم پادگان نخریسی شدم.
در آنجا زیر هجدهسالهها را از صف بیرون میکردند. وقتی همه کمسنوسالها را از صف بیرون آوردند، دیدند که کسی نماند، پس دوباره درشتهیکلها را انتخاب کردند که من هم جزو آنها بودم. در ابتدا ما را بردند تهران و در منطقهای که میدان اسب دوانی فرح بود، تقسیم کردند.
از آنجا عازم کرمانشاه (باختران سابق) شدیم. در آنجا با اسلحههای آکبند ژ ۳ و کلاشینکوف مسلحمان کردند. ما ۱۲ نفر از بسیج مسجد شهرک رضوی تا سنندج با هم بودیم و با هم در مناطق آذربایجان غربی، شاهیندژ و... خدمت کردیم.
روایت همسر جانباز
سال ۶۹ بود که این زن و شوهر با هم آشنا شدند. همسر جانباز سجادنیا میگوید: تصمیم گرفته بودم همسر یک جانباز شوم. یکی از دوستان که از تصمیم من اطلاع داشت، رابط بین من و همسرم شد.
اینطور شد که سیدرضا به خواستگاریام آمد. نه میتوانست راه برود و نه با دستانش، کاری انجام دهد. من جواب مثبت دادم و بعد از مدت کوتاهی خانه خودم بودم. چون سیدرضا مشکلات جسمی داشت، میخواستم زودتر زندگی مشترکمان را شروع کنیم.
سیدرضا نه میتوانست راه برود و نه با دستانش، کاری انجام دهد اما من جواب مثبت دادم
وقتی که در آتش افتادم
وقتی برای ناهارِ رزمندهها، مرغ آوردند، شستمان خبردار شد که شب، عملیات داریم. معمولا قبل از عملیات، غذا مرغ بود. حدود ساعت ۲۲ عملیات شروع شد. روال اینطور بود که رزمندههایی که شبِ نخست وارد عملیات میشدند، صبح آن روز نیروهای تازهنفس جایگزین آنها شوند ولی این اتفاق تا بعدازظهر روز بعد نیفتاد؛ به همین دلیل ارشدمان حاجیصغیری به عقب برگشت تا علت را جویا شود.
او که رفت، صبح روز بعد نیروها آمدند. من سه روز بود که در منطقه بودم و، چون در عملیات والفجر، عراق خیلی پاتک زده بود، خشاب کلاشینکوفم، خالی شده بود.
بیسیم و دوربینم را به دیدهبان تحویل دادم و اسلحه را باید به توپخانه میدادم؛ چون از آنجا گرفته بودم، اما جیب خشاب را گم کرده بودم. وقتی در سنگر خودم پیدایش نکردم، به سنگر بعدی رفتم تا آنجا دنبالش بگردم. در آنجا سه سرباز خراسانی بودند.
از آنها پرسیدم شما جیب خشاب اضافه ندارید که گفتند نه. بهمحض شنیدن «نه»، احساس کردم در آتش افتادم. غافلگیر شده بودم؛ من سه روز بود که در عملیات حضور داشتم، اما دقیقا زمانی که ترخیص شده بودم و یک رزمنده آمده بود که جایگزین من شود، رفتم دنبال جیب خشاب اسلحهام بگردم! انگار قسمت، آن بود در لحظهای که خمپاره ۶۰ میاندازند، من در مکانی باشم که تقدیر برایم رقم زده است.
صبح همان روز، در منطقه، خمپاره ۶۰ انداخته بودند و کیسههای شنپاره و سنگرها خراب شده بود، ولی من اصلا حواسم نبود و، چون خط، آرام بود، با خیال آسوده به سمت سنگر بعدی رفتم. وقتی قرار باشد اتفاقی بیفتد، آدم با پای خودش به قتلگاه میرود و من هم با پای خودم به استقبال مجروحیت رفتم.
در آن لحظه، چند فکر به سرم زد؛ نخست اینکه با خودم گفتم خدایا! درست زمانی که داشتم به عقب برمیگشتم، مجروح شدم... بعد، چون احساس میکردم در آتش افتادهام، تصور کردم نابینا شدهام و ناخودآگاه سهمرتبه ذکر «یامهدی (عج)» بر زبانم جاری شد.
روی زمین که افتادم، متوجه شدم چشمانم سالم است. خواستم بلند شوم که مثل فنر، به جای قبلی برگشتم و دوباره طاقباز روی زمین افتادم. به دستهایم نگاه کردم که خاکستری و آویزان شده بودند. به پاهایم نگاه کردم. دیدم هرکدام خلاف دیگری روی هم افتاده اند؛ صحنه وحشتناکی بود. در عرض چند ثانیه، آدمی که سالم است، جسمش طوری میشود که اصلا نمیشود تحملش کرد.
گفتم با این قیافه دیگر زندگی به درد نمیخورد، پس شهادتین را گفتم و منتظر خمپاره ۶۰ دومی شدم. معمولا اینطور بود که دو خمپاره را با فاصله زمانی کوتاه در یک گِرا میزدند. برخلاف انتظارم، خمپاره دوم را نزدند. چهار پنج دقیقهای گذشت.
سرم را برگرداندم که دیدم سر یکی از آن سه سرباز درحالیکه از بینی و گوشش خون میآمد، کنار سر من است. موج انفجار، آنقدر شدید بود که هر دومان، خلاف جهت و فقط از ناحیه سر کنار هم قرار گرفته بودیم. دو سرباز دیگر هم بدون صدا روی زمین افتاده بودند.
وقتی این سه شهید را دیدم و مطمئن شدم که دیگر از شهید شدن خبری نیست، سهمرتبه با صدای بلند حاجیصغیری را صدا زدم، اما هیچکس در آنجا آمدوشد نمیکرد و من ناامید شدم. چشمانم را بستم و دوباره از سَر ناچاری، منتظر شهادت ماندم، از اینرو طالب شهادت شده بودم که از ادامه زندگی با آن وضع ناامید بودم. همانطور که چشمانم را بسته بودم، دیدم حاجیصغیری با چند امدادگر بالای سرم ایستادهاند.
آنها با چند تکهپارچه سبز، دستوپایم را بستند و روی برانکارد گذاشتنم. تا آن موقع هیچ دردی نداشتم ولی موقع بلند کردنم، درد را احساس کردم. من را از داخل شیاری که در آن منطقه بود، بیرون آوردند که عراقیها شروع به تیراندازی کردند.
با شروع تیراندازی، آن سه، من را رها کردند و رفتند پناه گرفتند. درحالیکه نمیتوانستم هیچ حرکتی بکنم و بیحرکت روی برانکارد مانده بودم، میدیدمشان که پشت خاکریز، غوز کردهاند. از آن زمان به بعد هر وقت که نوحه «مرا زخمی رها کردند و رفتندِ» آهنگران را میشنوم، یاد وضعیت خودم در زمان جراحت میافتم.
سرانجام آتشبار عراقیها ساکت شد و گلولهای هم به من نخورد. حاجیصغیری و امدادگران، من را تا محل خودروی آمبولانس بردند. وقتی من را در آمبولانس گذاشتند، از راننده که حدود ۶۰ سال داشت، خواستم راه بیفتد که راننده گفت من برای یک نفر نمیروم! مدتی گذشت که یک مجروح دیگر آوردند و آمبولانس راه افتاد.
در راه خیلی ترافیک بود. من را بردند اورژانس اول. آنجا بود که بدنم را دیدم، اما هنوز پاهایم را ندیده بودم. پرستاران با قیچی به جان رخت و لباسهای من افتادند. یک سُرم به دستم وصل کردند و با یک سُرم روی سینه و زخمهای تنم را تَر میکردند.
تشنگی، حسابی فشار آورده بود و، چون آب به من نمیدادند، از شدت تشنگی شلنگ سُرم روی دستم را با دندانم سوراخ کردم و دهانم را تَر کردم. پرستار که شلنگ سوراخشده را دید، به من تَشر زد و گفت میخواهی با این کار خودت را بکشی؟
از آنجا من را در تویوتای لندکروز گذاشتند و به اورژانس بعدی بردند. آنجا هم من را سوار آمبولانسی کردند که شبیه مینیبوس بود و به بیمارستان صحرایی بردند تا هلیکوپتر برسد. در هلیکوپتر، از پنجره، آسمان را نگاه میکردم که دیگر هیچ نفهمیدم...
۴ برادرم پریدند
ما پنج برادر بودیم؛ دو برادر بزرگتر از من و دو برادر هم کوچکتر. هر چهار برادر من در اثر اتفاقی فوت کردند؛ بزرگترین و کوچکترینشان در تصادف و دو برادر وسطی هم که جانباز بودند، بهدلیل ایست قلبی و عفونت.
سیدابراهیم، بزرگترین برادرم، در سانحه تصادف با قطار دچار خونریزی مغزی شد و در هجدهسالگی فوت کرد. او با پدرم در مزرعه نمونه کار میکرد. آن سالها مزرعه نمونه، اتوبوسی داشته که کارکنان را در دو نوبت صبح و عصر، به محل کار و خانهشان میبرده است.
یک روز، سیدابراهیم از اتوبوس جامیماند و برای اینکه راه را گم نکند، از داخل ریل راهآهنی که از کنار مزرعه میگذشته، به سمت خانه به راه میافتد. شب، میانه راه روی ریل خوابش میبرد و وقتی با صدای بوق قطار بیدار میشود، هراسان به جای اینکه از قطار دور شود، به سمت آن میرود و چند ساعت بعد از سانحه در اثر خونریزی مغزی فوت میکند.
ماجرای تصادف او را لکوموتیوران برای مادرم تعریف کرده بود. دو برادر دیگرم به نامهای سیدعباس و سیدمرتضی که هرکدام در عملیاتهای کربلای ۵ و الفجر ۸ (فاو) مجروح شده بودند، سالها قبل بر اثر ایست قلبی و عفونت، فوت میکنند.
با اینکه هردویشان از عواض ناشی از بمب شیمیایی و موج انفجار، جانشان را از دست دادند، تا زمانی که زنده بودند، پیگیر کارهای جانبازیشان نبودند.
همچنین یکی از خواهرهایم در ششماهگی فوت کرده است و در حال حاضر از هشت خواهر و برادر، فقط من و دو خواهرم در قید حیات هستیم.
* این گزارش سه شنبه، ۲۱ اردیبهشت ۹۵ در شماره ۱۹۲ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

