علیرضا حسینیمحراب میگوید: پس از انقلاب پدرم در مسجد رضوی بولوار امت عضو بسیج شد و سال ۱۳۶۱ هم توسط شهید کاوه لباس پاسداری به تن کرد. پس از آن بود که مرحله به مرحله پدرم در جبهه فعالیت کرد.
محمدرضا، برادر شهید بیابانی میگوید: با مادرم از راهآهن رجبعلی را بدرقه اهواز کردیم. چیزی از پایان دوره سهماهه دوم حضورش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند. مادرم که نانآور خانهاش را از دست داده بود، حتی زبانش به گلایه باز نشد.
حسین قاسمخانی میگوید: نزدیکترین فرد به خواهرم، من بودم. تکیهکلامش رسیدگی به نیازمندان بود! گاهی به او میگفتم «پس برای خودتان چی؟ دستکم شرایط زندگیتان طوری باشد که راحت باشید!»، اما زیر بار نمیرفت و به زندگی ساده خودش راضی بود.
مرتضی حدادیان میگوید: تصمیم گرفتیم هشتادسخن از هشتادشهید را انتخاب کنیم و در یک بسته قرار دهیم و در محافل توزیع کنیم تا هر فرد با برداشتن یک کارت به سخن شهید فکر کند.
طاهره باقری کاراته را بهطور حرفهای از سال ۱۳۷۹ شروع کرد. بانوی جوان پس گذشت فعالیت ورزشی، سال ۱۳۸۶ در مسابقات زنان مسلمان، مقام سوم را کسب کرد.
خانواده فاضلی قصه فراقی سیوسهساله دارند. داغ شهید جواد فاضلی چهارده ساله که هنوز هیچ نشانی از او نیست و خانواده منتظر پلاکی، تکهاستخوانی یا نامهای برای پایان همه چشمانتظاریهایشان هستند.
بهمحض ورود به منطقه متوجه کمین نیروهای عراقی میشوند. راننده میگوید اینجا چه خبر است؟ شهید محمدمهدی حمیدی در جواب وی میگوید: عروسی است! و در همان لحظه ترکشی به گردنش اصابت میکند.
شهیدعنایتالله سروری معروف به عنایتالله قیام یکی از جبهههای بزرگ مبارزاتی افغانستان را که بعدها به جبهه البرز معروف شد، تاسیس کرد.
در کوچهخیابانهای مجلسی و ابوذر کسی نیست که این خانه را نشناسد. خانواده شهید عطایی ۳۰ سالی میشود که درِ خانه خود را بدون چشمداشت به روی مجالس شادی و عزای اهالی محله گشودهاند.
عباسعلی اولین شهید خانواده پیروی است که در هجده سالگی راهی جبهه شد. همو هم بهانه رفتن جعفر و محمدعلی به جبهه بود، بهانهای که در جمله «نمیخواهیم تفنگ برادرمان روی زمین بماند» خلاصه میشود.
شهید ناصر سلطانی، جوان محله شهید قربانی در شهرستان خاش به دست قاچاقچیان به شهادت رسید، او جان خود را برای امنیت و اقتدار میهنمان فدا کرد.
حسین کارآزما تا قبل از شهادت سه مرتبه عازم جبهه شده بود و در ۴۳ سالگی (سال ۱۳۶۵) که صاحب ۱۰ فرزند قد و نیم قد بود، خود را از حضور در جبهه محروم نکرد.
شهید حسن آرام حائری با فرمان امام خمینی (ره) جزو اولین نفراتی بود که در تشکیل بسیج مشارکت کرد و در ادامه برای دفاع از میهن اسلامی در جبهههای دفاع مقدس حاضر شد.
سروری میگفت روزی که به منطقه برگشتم قرار بود فرامرز، ۴۸ ساعت دیگر با هواپیما به مشهد برگردد. من به دخترش گفته بودم بابا همین روزها برمیگردد. فرامرز دومین افسری بود که در لشکر به شهادت میرسید.
عکس مهدی رفت کنار عکس محمدحسین روی طاقچه! با این تفاوت که برای پسر کوچکتر نوشتند «شهیدمهدی محمدینیکپور» ولی برای برادر بزرگتر نمیدانستند که چه پیشوندی باید اضافه کنند؛ شهید یا مفقودالاثر!
شهید اسماعیل محمدکریمی در نجف اشرف متولد شده، اما در جبهههای جنوب ایران به شهادت رسید. کلاس دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت و ۱۸ ماه پیکرش مفقود شده بود.
ساعت۱۱ ظهر بیستوششم مهر سال۶۰ کوی دکترا میشود قتلگاه پسرم؛ منافقان کوردل سد راه او و سه همکارش به نامهای سلطانی و باغبانی و کریمی شده بودند و آنها را به گلوله بسته و محمود و دوستانش را به شهادت رساندند.
علی اصغر محراب سال ۱۳۶۰ عازم جبهههاى نبرد شد و در کردستان با شهید محمود کاوه آشنا شد. نقش شهیدکاوه در سازندگى محراب انکارناپذیر است. دوستان محراب این جمله را از او زیاد شنیده بودند: «هرچه دارم، از کاوه دارم».
جواد سلحشور میگوید: برای یک فرزند فرقی ندارد که پدر و مادرش چه زمانی چه کاری دارند، هوا سرد است یا گرم؛ هر وقت نیاز باشد برای کمک حضور دارد. بچههای هیئت ما هم برای پدر و مادر شهدا همین کار را میکنند.
در سالهای دفاع مقدس حجیه علیزاده، مادر شهیدان پوراکبر چشمانتظار مردهای خانه بود؛ زنی که به گفته خودش از امانتهای خدا دست شسته بود و در راه اسلام و امام (ره) فرستاده بودشان زیر آتش جنگ.