شهید - صفحه 6

دهم دی‌ماه سال ۵۷ و قتل‌عام مردم ظلم‌ستیز مشهد برگ زرینی از رشادت‌های این مردم در دفتر مشق دلاورمردی‌هاست. در راستای پاسداشت رشادت‌های مردم مشهد در این روز میدانی هم به نام میدان ده‌دی در شهر نام‌گذاری شده است.
پروژه معراج شهدا یکی از پروژه‌های نوستالوژیک مشهد است که تلفیقی از هنر‌های نوین و سنتی در آن به‌کار رفته تا تداعی‌کننده خاطرات وداع مردم با پیکر شهدا باشد.
یکم مهرماه سال ۱۳۵۹‌، ساعاتی بعد از هجوم سراسری رژیم صدام به مرز‌های ایران، خلبانان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی، با اجرای عملیاتی گسترده موسوم به «کمان‌۹۹» ضربه‌های کاری و عمیقی به نیرو‌های دشمن وارد کردند.
زمان جنگ امیرآباد‌۳۶ کوچه‌ای قدیمی با مردمانی همدل بود. جوان‌هایی که با هم قد کشیدند. جنگ که یکی یکی جبهه رفتند. در ادامه شهدای کوچه امیرآباد ۳۶ یکی‌یکی برگشتند و حالا این کوچه «هفت پلاک شهید» دارد.
پدر شهیدفخریان چند ماه پیش از حادثه، خواب دیده بود به او می‌گویند «پدر شهید». می‌گوید: رضا می‌خواست به ارتش برود، اما ته دلم راضی نبود.در‌نهایت، شغل آتش‌نشانی را انتخاب کرد. همیشه برای عاقبت‌بخیری‌اش دعا می‌کردم.
سیدمحمد سیدی، یکی از شهدای ۱۰ دی بوستان آلاله در محله کنه‌بیست است. بردارش می‌گوید: آن روز هلیکوپتری از آسمان به‌سمت مردم تیراندازی کرد. من شهید محمدسیدی را از میان ۵۰ جنازه که روی هم افتاده بودند، پیدا کردم.
آخرین خاطره زهرا مصباح از صدای شادی فرزندانش که مشغول بازی با پدرشان بودند، در هنگامه شب ۲۳‌خرداد ۱۴۰۴ در شهرک شهیدچمران ثبت شد! همسر و دو فرزند زهراخانم در جریان انفجار حمله رژیم‌صهیونیستی شهید شدند.
حدادطوسی زمان انقلاب تقریبا بیست‌و‌چهار ساله بود و در خیلی از وقایع مهم مشهد حضور داشت. او که به وزیر شعار مشهد معروف بود می‌گوید: مهم‌ترين و اصلي‌ترين شعارمان «ا...‌اكبر» بود.
فرزندان خانواده مقدسیان با وجود این‌که رنج از دست‌دادن پدر را در کودکی متحمل شده بودند، با‌ داشتن زن و فرزند در جنگ تحمیلی حاضر شدند و از سه پسر، دو نفرشان به شهادت رسیدند. 
بهمن‌ماه سال ۱۳۶۵ بود؛ ۱۷۰ شهید را پیچیده در پرچم ایران از جبهه آوردند. غلام‌رضا رضایی در بزرگ‌ترین تابوت آرمیده بود. آن‌قدر این جوان ۱۸ ساله قدش بلند بود که سرش را به کنار خم کرده بودند.
انگار مرتضی میثمی برای شهادت از مدت‌ها پیش آماده بود. همسرش می‌گوید: گاهی که بچه‌ها به حرفم گوش نمی‌دادند می‌گفت طوری رفتار کن که شهید شدم، بتوانی کنترلشان کنی. حتی گاهی علیرضا را بچه شهید صدا می‌زد.
آن روزی که خبر شهادت موسی آخوندزاده به خانه رسید هیچ کس باورش نمی‌شد، اما او به پاس ایستادگی برابر اشراری قصد وارد کردن مواد مخدر به وطن را داشتند به درجه رفیع شهادت نائل شد.
معصومه اعظم‌زاده که یکی از خیابان‌های محله رازی به نام اوست، دهه ۶۰ و در سرزمین وحی، شهید شده است.
حس غریبی است روبه‌روشدن با زنی که داغ ۷ نفر را دیده بود. حاج خانم جمعه‌پور نه‌تنها برای فرزندانش که برای سایر اعضای فامیل هم که به جبهه می‌رفتند و شهید می‌شدند، مادری می‌کرد.
وحید‌رضا وطنی، از پاسدارانی است که در یکی از عملیات‌های درگیری با عبدالمالک ریگی در زاهدان به شهادت می‌رسد. او به منظوم‌کردن خاطراتش پرداخت و در همین راستا حین تمرین، ماموریت یا آموزش خاطرات را در قالب شعر می‌نوشت.
محمد عبدی، فرزند شهید قدرت‌الله عبدی می‌گوید: در‌جریان یکی از مجروحیت‌های پدرم، او را کنار تعداد زیادی از شهدا خوابانده بودند. پزشک وقتی به‌سراغ پدرم می‌رود و متوجه می‌شود هنوز نفس می‌کشد.
شهید حسین عسکریان از همان نوجوانی در کنار درس کار نقاشی ساختمانی می‌کرد. اما جنگ که شروع شد درس و کار را رها کرد. مادرش می‌گوید: در سه عملیات شرکت کرد و سومین عملیات شهید شد.
شهیدمجتبی عرفانیان در جنگ ۱۲ روزه برای مرخصی به مشهد آمده بود، اما دلش تاب نیاورد؛ می‌گفت وقتش رسیده از ایران دفاع کنم. اگر آخرش شهادت شود، چه بهتر! او به حدی مصمم بود که به اصفهان برگشت.
حسین محمدی، جانباز و آزاده‌ای که در پانزده‌سالگی اسیر شد، به دلیل شباهت به برادر شهید مدافع حرمش در سریال بچه‌زرنگ نقش او را بازی کرد. او می‌گوید: با اینکه هیچ تجربه بازیگری نداشتم، با انگیزه معرفی شهدا این نقش را پذیرفتم.
مادر شهید اصغر حسین‌پور باغ‌عباسی می‌گوید: همان‌طور شد که خودش پیش‌از آنکه خبر شهادتش را بشنویم، گفته بود. چشم‌انتظارش بودیم ولی نیامد. به ما گفتند مفقودالاثر شده و بعد هم خبر شهادتش را آوردند.