کد خبر: ۱۴۴۲۳
۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
تکیه کرمانی‌ها خانه زهرا رفیعان است

تکیه کرمانی‌ها خانه زهرا رفیعان است

زهرا رفیعان چهل سالی می‌شود خادم حسینیه کرمانی‌هاست، حسینه‌ای که ۴۰۰ساله قدمت دارد. او سن مسجد را از کتیبه‌ای که ۴۰ سال پیش در نخستین بازسازی آن پیدا شده به خاطر دارد.

هی می‌گوید: فلانی دیدی ما هم قدیمی شدیم؟ نشستیم توی اتوبوسی که مقصدش را نمی‌دانستیم و فقط گفتیم «ایستگاه آخر»، هی جاده‌ها را یک‌نفس نگاه کردیم و از پشت شیشه‌هایی که همه جایش دودی شده بود، به تصویر خودمان که توی قاب‌هایش افتاده بود، خندیدیم. ما که سرمان را به صندلی جلویی تکیه داده بودیم و خواب تابستان چند سال بعد را می‌دیدیم... نه، اصلا قرار نبود پا به پای زندگی این همه سال را بیاییم و حالاسهممان همین خاطره‌ها باشد که داریم برای یکدیگر تعریف می‌کنیم.

چهار گوشه خاطره

روی یکی از پله‌های در ورودی حسینیه کرمانی‌ها در محله پایین خیابان مشهد نشسته و برایت از چهارگوشه حیاط خاطره می‌گوید. سجلی سال۱۳۲۶ زهرا رفیعان، سند ۶۵سالگی این روز‌هایش است. خودش می‌گوید که چهل و چندسالی می‌شود خادم این حسینیه۴۰۰ساله است. سن مسجد را از کتیبه‌ای که ۴۰ سال پیش در نخستین بازسازی آن پیدا شده به خاطر دارد؛ آن هم درست زیر ستون وسط دالان اول، کنار قبری بی‏نام که تقریبا همه احتمال می‌دهند آرامگاه واقف مسجد باشد.

سن مسجد را از کتیبه‌ای که ۴۰ سال پیش در نخستین بازسازی آن پیدا شده به خاطر دارد

 

از باغ چهل‏خانه تا کاروان سرا

از روزگار خودش که بپرسی پا بر سنگ‏فرش کوچه دست‏فروشان نوغان قدیم می‌گذارد و می‌گوید: پدرم صاحب اولاد نمی‌شد؛ یعنی اولاد برایش نمی‌ماند. حاصل پنج ازدواجش تنها من و خواهر کوچک‌ترم هستیم که حالا هرکدام یک گوشه این شهر با گرم و سرد روزگار سر می‌کنیم. ۱۵ ساله که بودم مادرم درست در روز نخستین سالگرد فوت پدرم، مرد و ما روانه خانه دایی‏ام شدیم.

«دایی» یعنی همه خانواده زهرای سال۱۳۳۷ که بی‌خیال همه دنیا، در کوچه‌های بچگی گیج می‌خورد و هر صبح بعد از آوردن آب از آب‏انبار قدیمی پایین‌خیابان، با دختران حاج‏حسین‏آقای قماش‏فروش «یه‏قُل‌دوقُل» بازی می‌کند. گاهی همراه همین هم‌بازی‏ها در کوچه «چهل‏خانه» و باغ بزرگش تاب می‏بندد و گاهی هم می‌رود کاروان سرا‌های حاج‏رضا روغنگر، علی‌بلغوری و علی‌زغالی که پستوهایشان جان می‌داد برای پنهان شدن و «سرماشورک» بازی.

زهراخانم، با خنده‏ای بلند از سال‏های دور برمی‏گردد و اضافه می‏کند که سرماشورک، بازی رایج آن روز‌های دختربچه‌ها بوده، همین قایم‏باشک خودمان است که این سال‌ها پای کامپیوتر و بازی‏هایش، از حافظه کوچه‌هایمان پاک شده است.

 

لباس چیت و سفره ترمه

با خاطرات او پا به چند سال بعد می‌گذاریم، به وقتی که ۱۶ساله است و سر سفره عقد «کربلایی‌حسن» نشسته و زمین و زمان را به باد ناسزا گرفته است که «نمی‌خواهم... نمی‌خواهم»، اما خب به قول قدیمی‌ها، پیشانی بی‌بی‌زهرا او را در سرنوشت کربلایی نشانده بود و لابد قسمتش این بوده است.

به اینجا که می‌رسد، حرف را سمت رسم و رسوم عروسی در آن سال‌ها می‌برد و می‌گوید: مثل حالا نبود که دختر و پسر همدیگر را ببینند، بعد بپسندند. بزرگ‌تر‌ها که می‌پسندیدند، غائله تمام بود. فقط می‌ماند خبرکردن عاقد که بیاید و خطبه را جاری کند. عروس هم شانه‌ای به مو می‌کشید. پیراهن سفیدی از جنس «چیت» یا «ساتن» می‌پوشید و سر سفره ترمه می‌نشست. به گفته زهراخانم چیت و ساتن، پارچه لباسی رایج مردم آن روزگاران بوده که مردم در اصطلاح به آن «پارچه وطنی» هم می‌گفته‏‌اند.

با نفسی که به حسرت بیرون می‌دهد، یاد آن‏روز‌ها را دوباره تازه می‌کند و ادامه می‏‌دهد: کسی به فکر جهیزیه و مال دنیا نبود. رسم بود همان یکی‌دو روز اول بعد از خواستگاری دخترانی را که مثل من یتیم بودند، به خانه بخت می‌بردند البته آن‏هایی هم که دستی به دهن داشتند برای دخترانشان وسایل ضروری زندگی را تهیه می‌کردند و بقیه‌اش می‌ماند به همت تازه‌‏داماد که خودش باید زندگی‌اش را می‌ساخت.

 

در اتاق کوچک کنج حسینیه

چراغ خاطره به سال ۴۲ روشن است و زهراخانم می‏‌گوید: من و کربلایی که از بچه‏‌هیئتی‌های حسینیه کرمانی‌ها بود، خانه‌ای در محله سیس‏‌آباد اجاره کردیم. او هرصبح با گاری دستی‌اش به بازار می‌رفت و اجناس حجره‏‌داران را جا‏به‌‏جا می‌کرد و من هم در خانه اغنیا آشپزی می‌کردم تا کمک خرج زندگی‏مان باشم.

خیلی زود نگاهش را از آن سال‌ها برمی‌دارد و به سمت انتهای حیاط حسینیه، کنار پاگرد قدیمی می‌چرخاند. با دست، سنگ قبری قدیمی را که روی آن نوشته شده «حاج‌محمد تعمیریان، متوفی به سال۱۳۳۱» نشانم می‌دهد و می‌گوید: چرخ روزگار به همین شیوه می‌چرخید تا اینکه سال۱۳۴۷ حاج‌آقای سخاوتی یکی از اعضای هیئت امنای حسینیه که بعد از همین حاج‌‏آقا تعمیریان، امور حسینیه را به دست گرفته بود، قاصدی فرستاد که «کربلایی حسن، اسباب و اثاثیه‌ات را جمع کن بیا حسینیه که خانه خدا بعد از رفتن بی‌بی اشرف (خادم قبلی حسینیه) دو هفته‌ای می‌شود بی‌خادم است.»

 

زهرا رفیعان چهل سالی می‌شود که خادم حسینیه کرمانی‌هاست

 

یک خادم و این همه کار

زهراخانم به این‏جای خاطره‌‏هایش که می‌رسد، این‌طور ادامه می‌دهد: کار حسینیه آن سال‌ها خیلی زیاد بود. صبح تا شب کارم شده بود رفت و روب حیاط حسینیه و آشپزی برای هیئت‌هایی که در سه ماه رمضان، محرم و صفر دسته‌دسته از دور و نزدیک می‌آمدند. کم‏کم با چند نفر از خدام مساجد اطراف دوست شدم و عشق به این خانه پابندم کرد که این همه سال را ماندگار شدم.

خانم رفیعان که حالا پس از همه این سال‌ها خاطرات بسیاری از خدمت در حسینیه کرمانی‌ها دارد، اضافه می‏‌کند که همه کار‌های حسینیه با کربلایی بود. محرم همان سال‌های اول وقتی که داشت، قالی‌های کرمانی را از انبار بیرون می‌آورد تا برای مراسم محرم پهن شود، زیر سنگینی قالی‌ها، دچار گره روده شد و همین زمین‌گیرش کرد. من ماندم دست تنها و رتق و فتق امور حسینیه‌ای به این عظمت.

 

پرمشقت و پربرکت

زهراخانم با بغضی که حالا روی صدایش نشسته، می‌گوید: مشقت بسیاری دیدم، اما آقا هم بی‌جوابم نگذاشته است. خدمتم، رفع بلا و نگهدار بچه‌هایم بوده و از برکتش با همین دست و بال تنگ، صاحب دو دختر خوب شده‏‌ام.

خانم رفیعان عکس دخترهایش را از کیف دستی‌اش بیرون می‌آورد و این‌طور ادامه می‌دهد: خودم صاحب دو پسر و یک دختر بودم که یک شب با صدای گریه بچه‌ای از خواب بیدار شدم، فاطمه‌‏ام را پشت در حسینیه، درون یک سبد پیدا کردم. صبح که شد، سپردمش به هیئت‌امنای مسجد تا برایش فکری بکنند، اما دلم طاقت نیاورد و دوباره گرفتمش؛ خودم بزرگش کردم.

لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد: حالا خودش مادر شده و مرا صاحب چند نوه کرده مثل دختر دومم عصمت. مکثی می‌کند و داستان عصمت را این‌طور تعریف می‌کند: تازه وضع حمل کرده بودم و صاحب پسری شدم که عمرش بیشتر از ۱۰ روز به دنیا نبود. عصمت هم همین حدود را داشت که مادرش او را به من سپرد تا شیرش بدهم. دو سال کامل شیرش دادم و عصمت آن‌قدر وابسته من شده بود که فقط مرا به عنوان مادر می‌شناخت. به هر آب و آتشی زدند، نتوانستند از من جدایش کنند حتی تا همین لحظه که با نوه‏هایم به دیدنم می‌آید.

 

کنار این مسجد پیر شده‏‌ام، اما راضی‌ام

زهراخانم برمی‏گردد به امروز و می‌گوید: صبح تا شب کارم رفت و روب مسجد بود و سفید کردن سماور‌های زغالی و شستن ظرف‌های حسینیه بی ‏هیچ مزد و مواجبی، فقط در ازای همان اتاق سرایداری کوچک حیاط پشتی. هم آشپز بودم هم خادم. جوانی‌ام را کنار خشت‌خشت این مسجد پیر شده‌‏ام، اما راضی‌ام.

سپس اضافه می‏‌کند: چه شب‌ها که تا صبح بعد از رفتن هیئت از حسینیه بیدار بوده‌‏ام تا اینجا برای شب بعدی تمیز باشد. چه روز‌ها که بی‌برق و آب و گاز در این خانه نذری پخته‌ام و بین کارگران تقسیم کرده‌‏ام. فقط کار هیئت هم نبود، مثلا دهه ۶۰، هر سال ۷۰ شب روضه داشتیم و نذر می‏دادیم که «خدا بخواهد و سال بعدی جنگ تمام شود.»، اما راضی‌ام، چون یک چیز را هرگز فراموش نکرده‏ام و آن توکل است؛ فقط توکل.

 

*این گزارش پنجشنبه، ۱۱ آبان ۹۱ در شماره ۲۸ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام