کد خبر: ۱۴۵۱۷
۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
آخرین پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهد

آخرین پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهد

«سیدحسن حسینی» و «محمد اصغرنژاد» آخرین بازماندگان نسل پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهدند. اگر روزی، به هر دلیل، کمان پنبه‌زنی آنها بر زمین بماند، یکی دیگر از مشاغل سنتی ما برای همیشه بر زمین خواهد ماند.

آخرین‌باری که آنها را دیده بودم سال‌ها پیش بود. شاید هم در این سال‌ها، در کوچه‌ای، خیابانی، بن‌بستی حتی به هم رسیده بودیم و روزمرگی کار و دغدغه، نگاه را از من گرفته بوده است. سکه روزگار چرخ خورد و چرخ خورد و این‌بار وقتی در کاسه من افتاد، عکس دو پیرمرد روی خودش داشت، یکی از آنها کمی چاق و خنده‌رو، دیگری لاغر‌اندام و مهربان، بدون لبخندی ادامه‌دار، آن‌طور که بر لب رفیقش نقش بسته بود.

قرعه روزگار، من را ویلان کوچه‌های قدیمی مشهد کرد پی دو پیرمرد که «آخرین» بودند. در روزگاری که کمتر کسی سراغی از پنبه‌زن‌های دوره‌گرد دارد و انگار نه‌انگار که چنین شغلی نیز در کار دیروز همین محله‌ها بوده است، بهار، چراغ امید را در دل من زنده نگه داشته بود، شاید دست کم یکی از آن دو پیرمرد، آن دو پیرمرد مهربان که در گذر از کوچه‌ای آشتی‌کنان، سلامم را علیک گفته بودند، به بهانه نوروز و لحاف‌هایی که بهار پنبه‌شان را می‌زند، در خانه‌ای از خانه‌های این محله‌ها کمان حلاجی به دست گرفته باشند.

نشانه‌ها به کاشانی۱۴ در محله بالاخیابان مشهد رسید، خیابان هاتف، لحاف‌دوزی محل؛ جایی که آخرین پنبه‌زن‌های دوره‌گرد، دمدمای غروب، کمان حلاجیشان را در آنجا می‌گذارند و به خانه می‌روند تا صبحی دیگر و دوره‌گردی‌ای دیگر...

قصه دوچرخه‌ها، کمان‌ها، پیرمرد‌ها...

«سیدحسن حسینی» و «محمد اصغرنژاد» آخرین بازماندگان نسل پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهدند. اگر روزی، به هر دلیل، کمان پنبه‌زنی آنها بر زمین بماند، یکی دیگر از مشاغل سنتی ما برای همیشه بر زمین خواهد ماند. برای دیدن آنها چندباری سراغ دکان لحاف‌دوزی می‌روم که با آن دو در ارتباط است. پیرمرد‌ها روزی چندبار به اینجا سر می‌زنند. آخرین‌بار، پس از دو ساعت حوصله کردن مقابل لحاف‌دوزی هاتف، دو دوچرخه که روی زین، دو چهره خاک‌گرفته خندان دارند و زیر زین، دو کمان حلاجی، از ابتدای کوچه به سمتم می‌آیند. کمان‌ها از پیرمرد‌ها و دوچرخه‌ها بلندترند...‌

 

«سیدحسن حسینی» و «محمد اصغرنژاد» آخرین بازماندگان نسل پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهدند

 

نمی‌توانیم یک جا بند شویم!

«حدود صدسال پیش، دو نفر به اسم آقاعلی سیدطالب و علیرضا کربلا‌رجب، از روستای ما، «باب‌الحکم» کاشمر، می‌آیند مشهد به پنبه‌زنی و لحاف‌دوزی. البته آن موقع اسم روستا «باب‌الحکومه» بوده و بعد انقلاب می‌شود باب‌الحکم.

طی این سال‌ها از باب‌الحکم به مشهد آمده همین کار را پی گرفته و حالا تقریبا همه لحاف‌دوز‌های مشهد از روستای ما هستند

پدر‌های ما که برای سفر و کار می‌آمده‌اند مشهد، نزد اینها میهمان می‌شده‌اند و آنهایی که مجاور می‌شده‌اند در همین کار مشغول شده‌اند. به همین ترتیب، هر کسی طی این سال‌ها از باب‌الحکم به مشهد آمده همین کار را پی گرفته و حالا تقریبا همه لحاف‌دوز‌های مشهد از روستای ما هستند.»

اینها را حسینی می‌گوید و اصغرنژاد تایید می‌کند: «همین الان، حدود صد نفر از مردم روستای چهارصد خانواری ما اینجا لحاف‌دوزی دارند، اما فقط ما دو نفر مانده‌ایم که دوره‌گردی می‌کنیم. بقیه، همه‌شان مغازه دارند.»‌ می‌پرسم: «شما چرا به فکر دکان بازکردن نیفتادید؟» جواب می‌دهد: «ما از اول دوره‌گرد بوده‌ایم و به دوره رفتن عادت کرده‌ایم. نمی‌توانیم یک‌جا بند شویم.»

 

رفیق گرمابه و گلستان

سیدحسن ۶۳‌ساله است و محمدآقا ۷۰ساله. یکی لاغر و استخوانی، دیگری تپل و تو پُر! شاید همین تفاوت‌هایشان آنها را ۵۰ سال، رفیق گرمابه و گلستان کرده است: «با هم که هستیم خسته نمی‌شویم و کارمان راحت‌تر پیش می‌رود. برای همین با هم راه افتادیم پی کار.»

در روستا، کمتر نوزادی عمرش به دنیا بوده است. برای همین هم حسن‌آقا از دار دنیا فقط یک برادر داشته که او هم می‌ماند روستا و معلمی می‌کند. آقامحمد، اما یک‌خواهر و دوبرادر داشته که حالا همه‌شان به رحمت خدا رفته‌اند تا سیدحسن، رفیق و برادر و همه کس و کارش باشد.

هر دوتا، کودکی و نوجوانیشان را کشاورزی می‌کرده‌اند. اما بعدا یکی از اقوام دستشان را می‌گیرد و می‌برد تهران پیش «حسینی»‌نامی که در میدان فوزیه آن زمان، دکان حلاجی داشته؛ «آنجا یواش‌یواش کاربلد شدیم و خودمان افتادیم پی لحاف‌دوزی. آن زمان تهران بیشتر مزد می‌دادند، اما نرخ‌ها هم خیلی گران‌تر از مشهد بود.»

 

«سیدحسن حسینی» و «محمد اصغرنژاد» آخرین پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهدند

 

۴۰ نفری، پنبه تهرانی‌ها را می‌زدیم!

روز‌های گرم روزگار جوانی دو دوست در تهران می‌گذرد؛ «بهار و تابستان را در تهران دوره‌گردی می‌کردیم و پنبه مردم را می‌زدیم! هوا که سرد می‌شد بر‌می‌گشتیم به روستای خودمان.»

قهوه‌خانه‌ای بود به اسم ابوالفضل. طرف‌های خیابان کاخ، چهل‌تا لحاف‌دوز بودیم که همان‌جا دورهم جمع می‌شدیم

پنبه‌زن‌های باب‌الحکم، آن وقت‌ها تهران را قرق کرده بوده‌اند: «قهوه‌خانه‌ای بود به اسم ابوالفضل. خیابان ابوریحان، طرف‌های خیابان کاخ، روبه‌روی دانشگاه. چهل‌تا لحاف‌دوز بودیم که همان‌جا دورهم جمع می‌شدیم. چای می‌خوردیم دو قرون، پنیر می‌گرفتیم دوزار، دیزی می‌خوردیم دو تومن. بعد هم می‌رفتیم سر کارمان.» لحاف‌دوز‌های روستا، در گروه‌های چندنفره به تهران می‌رفته‌اند و آنجا هم‌خانه می‌شده‌اند.

 

فلسطین هم رفته‌ایم!

«کرایه‌خانه‌های تهران سنگین بود. اینجا کرایه‌ها و هزینه‌ها مناسب‌تر بود. از طرف دیگر، مشهد به روستای ما نزدیک بود. دو‌ساعته می‌آمدیم و برمی‌گشتیم. در آن اوضاع خیلی‌ها آمدند مشهد.» این‌طور می‌شود که رفقای پنبه‌زن، عازم مشهد می‌شوند. حالا هر دو تای آنها بیست‌وچندسال دارند و برای خودشان همسر انتخاب کرده‌اند، زن و زندگی، اما رفقا را از هم دور نمی‌کند؛ «یکی از این کوچه می‌رود دنبال کار، یکی از کوچه‌ای دیگر. مثل نمکی‌ها صدا می‌زنیم. کار که پیدا کردیم، هم را خبر می‌کنیم. الان با موبایل به هم خبر می‌دهیم، اما قدیم‌ها باید راه می‌افتادیم همدیگر را پیدا می‌کردیم»!

دو دوست، کوچه‌های شهر را از این‌طرف شهر به آن‌طرف با دوچرخه طی می‌کنند تا شاید کسی به سراغشان بیاید و کاری دستشان بدهد: «از همین محله‌های خودمان تا راه‌آهن و شهدا و بولوار مجد می‌رویم، تا فلسطین! وقتی کار نیست، باید آن‌قدر برویم تا کار پیدا کنیم.»

 

«سیدحسن حسینی» و «محمد اصغرنژاد» آخرین بازماندگان نسل پنبه‌زن‌های دوره‌گرد مشهدند

 

خودمان را به خدا سپرده‌ایم‌

می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست؛ کار و کسبی که بهار آن از رونق افتاده است، بعید نیست که وقت‌های دیگر، این‌طور باشد: «دیگر از کارمان راضی نیستیم. جنس‌ها گران شده و پول‌ها بی‌ارزش. مردم هم وقتی به ما می‌رسند و می‌خواهند مزد کارمان را بدهند، خسیس می‌شوند. می‌خواهند برایشان مفت لحاف بدوزیم. کارمان بی‌ارزش شده است.»

حرف‌های حسن‌آقا، بند از دل آقا‌محمد باز می‌کند که: «قدیم کار زیاد بود و جنس‌ها ارزان. الان به قدر زحمتی که می‌کشیم، درآمد نداریم. کار خوبی نیست. همه‌اش گرد و خاک و زحمت بی‌اجر است.»

پنبه‌زن‌های پیر محله ما، آن‌قدر قانعند که باور دارند «باید به کم و زیاد زندگی ساخت»، بار‌ها شده که برای روز‌ها بیکار مانده‌اند: «یک هفته هم شده که هر چه این‌کوچه و آن‌کوچه رفته‌ایم کار پیدا نکرده‌ایم» و این در شرایطی است که خدا را شکر می‌کنند؛ «محتاج کسی نیستیم ولی هر چه به دست می‌آوریم، همان روز خرج می‌شود و هیچ پس‌اندازی برایمان نمی‌ماند. اگر مشکلی، مریضی، اتفاقی برایمان پیش بیاید، بدبخت می‌شویم. درآمد ما کفاف دوا و دارو را نمی‌دهد. ما فقط کار می‌کنیم و خودمان را به خدا سپرده‌ایم.»

 

سوخته‌تر از ما کسی نیست

بهار از راه می‌رسد، اما حال و روز پنبه‌زن‌های پیر محله ما چندان بهاری نیست. می‌خندند و خنده از لب‌هایشان نمی‌افتد، انگار، اما خنده‌شان هم از ته‌دل نیست، نیست که می‌گویند: «از ما سوخته‌تر کسی نیست»؛ سوخته‌اند و دل‌نگران آینده چرا که فکر می‌کنند «مردم دیگر به شغل ما نیاز ندارند.»

آخرین حلاج‌های شهر، خودشان را سرزنش می‌کنند که «ای کاش دنبال کار بهتری می‌رفتیم؛ خودمان را به این کار گرفتار کردیم که نه بیمه داشته باشیم و نه شغل آبرومندی.» آنها می‌گویند: «فکر می‌کردیم دنیا همیشه همین‌طور است. پیر نمی‌شویم و می‌توانیم کار کنیم که محتاج نباشیم. از این فکر‌های الکی...» این فکر‌های الکی، اما خیلی هم الکی نیستند. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی روزگاری، پیشرفت شهرنشینی، مشاغل سنتی را از اجتماع دور بریزد و روزگار بی‌رحم، مردمی را به حال خود رها کند که از سختی کار، دست‌هایشان پینه بسته و استخوان‌هایشان درد می‌کند. روزگار غریبی است...

 

*این گزارش پنج شنبه، ۲۴ اسفند ۹۱ در شماره ۴۷ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام