محمدرضا گوهری ۱۳ سال مهمان هور بود
در آلبوم خاطرات حماسه و ایثار محله لشکر، نام شهید محمدعلی گوهری همیشه میدرخشد. او در کوران عملیات خیبر در جزیره مجنون ناپدید شد و ۱۳ سال مهمان هور بود تا اینکه در روز عاشورای سال۷۵ پیکرش به خانه برگشت.
گزارش پیش رو روایت خاطرات محمدرضا گوهری از برادر شهیدش است.
چه کسی از این آب و خاک دفاع کند؟
خانه پدری ما در کوچه عسکریه بود، پانصدمتری حرم. بههمیندلیل همه در فضای مذهبی به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم. محمدعلی بچه مهربانی بود و اهل کمک به دیگران. وقتی دانشآموز دوره راهنمایی بود، انقلاب شد؛ برای همین محمدعلی به عضویت انجمن اسلامی «عمار یاسر» در مسجد شهدا (بناها) درآمد تا بتواند در گشتهای شبانه حضور داشته باشد و به قول خودش امنیت زن و بچه مردم در خطر نباشد.
وقتی محمدعلی دبیرستانی شد، جنگ شروع شد. یک روز پدر و مادرم به من زنگ زدند و گفتند که یکسر به خانه بیا. رفتم آنجا؛ پدرم، حاج محمدحسین، رو کرد به من و گفت «مگر این بچه چندسال دارد که هوای جبهه به سرش زدهاست! شما یک چیزی به او بگویید.» من رو کردم به محمدعلی و گفتم «پسرجان! آنجا جنگ است. مثل گشتهای شبانه در محله نیست. اینجا طرفحساب آدم هرکه باشد خودی است، اما آنجا پای دشمن وسط است. مادر را نگاه کن! تو نباشی دق میکند.»
محمدعلی، اما بیخیال جبهه نمیشد. شروع کرد به نصیحت من که «برادرجان وقت برای درسخواندن زیاد است؛ الان وقت جنگ است. اگر من نروم، تو نروی، آن یکی نرود، چه کسی میخواهد از این آبوخاک دفاع کند؟ یکبار چشمانمان را باز میکنیم و میبندیم که دشمن آمده به داخل شهرها و خانههای ما و کار از کار گذشتهاست.»

بالاخره محمدعلی را آوردند؟
اینجا طرفحساب آدم هرکه باشد خودی است، اما آنجا پای دشمن وسط است. مادر را نگاه کن! تو نباشی دق میکند
خلاصه محمد به جبهه رفت. در دومین اعزام از ناحیه پا مجروح شد که مدتی را در بیمارستانی در شیراز بستری بود. وقتی خبر را به پدر و مادرم رساندند، آنها سراسیمه راهی شیراز شدند. محمدعلی را به مشهد آوردند؛ هنوز بهطور کامل خوب نشده بود که دوباره قصد رفتن به جبهه کرد. مادرم آن موقعها سکته کرده بود و یک سمت بدنش فلج بود. خواهرهایم دم گوشش غر میزدند که «نمیبینی حال مادر را؟ به جبهه نرو، بمان و از مادرت پرستاری کن.»
محمدعلی گوشش بدهکار این حرفها نبود. راهی جبهه شد و اسفند سال۶۲ خودش را به جزیره مجنون و عملیات خیبر رساند. درست از روز ۱۷اسفند سال۶۲ دیگر کسی از محمدعلی خبری نداشت. یکی از همرزمانش را بعد از آزادی از اسارت پیدا کردم. او میگفت «من و محمدعلی جلو دژبانی بودیم که عراقیها حمله کردند. بیشتر نیروها به درون ساختمان نگهبانی پناه بردند، اما محمدعلی ایستاد و مقاومت کرد. بعد ما اسیر شدیم، اما همانروز محمدعلی گلوله خورد و روزی زمین افتاد. چون منطقه باتلاقی بود، بدنش زیر گلولای رفت و تا ۱۳ سال پنهان ماند و مهمان هور شد.»
شب و روزهای ماه محرم سال۷۵ بود که از بنیاد شهید با من تماس گرفتند که برادرت پیدا شده. به خانه پدری رفتم. نمیدانستم چگونه خبر را به مادرم برسانم. هی سوره والعصر را میخواندم تا اینکه مادر، کارم را آسان کرد و گفت «بالاخره محمدعلی را آوردند؟» نفس راحتی کشیدم و گفتم «بله مادرجان! مهمانها را خبر کنید.»
با یکی از پدران شهدا راه افتادیم تا خبر را به پدر بدهیم. وقتی رسیدیم در مغازه، پدر آن پدر شهید گفت «تبریک میگویم؛ شما به افتخار پدر شهیدبودن نائل آمدید.» پدرم همان لحظه دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدا قبول کند.»
* این گزارش چهارشنبه ۲ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۹ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.