کد خبر: ۱۴۶۰۲
۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
نوروز متفاوت مصطفی ذاکر میان آوارهای جنگ در تهران

نوروز متفاوت مصطفی ذاکر میان آوارهای جنگ در تهران

مصطفی ذاکر‌خادر که نیمی از عمر چهل‌و‌هفت‌ساله‌اش را در مسیر امداد و کمک‌رسانی گذرانده است، در جنگ تحمیلی سوم، روز‌های پرفشاری را در تهران سپری کرد و زیر بمباران، پای هم‌وطنانش ایستاد و دست یاری‌اش را به‌سوی آدم‌های زیر آوار گشود.

سیل بیاید، هستند. زلزله بیاید، هستند. بیماری و درد بیاید، هستند. جنگ هم اگر از راه برسد، باز هستند. هرجا انسانی نیازمند یاری باشد، همان‌جا مقصد آنهاست. از جمعیت هلال‌احمر می‌گوییم. از زنان و مردانی که حرفه‌ای را انتخاب کرده‌اند که بیش از هر چیز، «انسان‌بودن»‌را معنا می‌کند. آنها در دل بحران‌ها، هم زخم‌های تن را درمان می‌کنند و هم مرهمی می‌شوند بر روح‌های آسیب‌دیده.

هجدهم اردیبهشت، روز جهانی صلیب سرخ و هلال‌احمر، بهانه‌ای شد تا به‌سراغ یکی از همین آدم‌ها برویم؛ مصطفی ذاکر‌خادر، معاون عملیات امداد و نجات جمعیت هلال احمر خراسان رضوی. ساکن محله فارغ‌التحصیلان که نیمی از عمر چهل‌و‌هفت‌ساله‌اش را در مسیر امداد و کمک‌رسانی گذرانده است. او در جنگ تحمیلی سوم، روز‌های پرفشاری را در تهران سپری کرد و زیر بمباران، پای هم‌وطنانش ایستاد و دست یاری‌اش را به‌سوی آدم‌های زیر آوار گشود.

 

خداحافظی با بیمارستان

قبولی در رشته کاردانی اتاق عمل دانشگاه بیرجند، برای مصطفای جوان، شروعی بود برای رفتن به مسیری خاص. او درکنار درس، سبک زندگی پرتحرکی داشت؛ کوه‌نوردی حرفه‌ای، شنا و غواصی، بخشی از برنامه روزمره‌اش بود. بعد‌از گرفتن مدرک کاردانی، در اتاق عمل بیمارستان امام‌رضا (ع) بیرجند، امریه شد و شب‌ها در اورژانس‌۱۱۵ شیفت می‌داد.، اما این تمام ماجرا نبود.

او در کلاس‌های آموزشی هلال‌احمر شرکت می‌کرد، دوره‌های مختلف امداد و نجات را می‌گذراند و بعد‌از موفقیت در دوره آمادگی جسمانی، آموزش کمک‌های اولیه به داوطلبان را برعهده گرفت. در تیم‌های کوه‌نوردی و کویرنوردی به‌عنوان امدادگر حضور داشت و گاهی هم داوطلبانه در پایگاه‌های جاده‌ای حاضر می‌شد. همه این فعالیت‌ها، بی‌هیچ چشم‌داشتی و داوطلبانه انجام می‌گرفت.

‌ذاکر از آن روز‌ها این‌طور یاد می‌کند: در‌کنار این برنامه‌های فشرده کاری، در فاصله گذراندن ۲ سال خدمت سربازی در اتاق عمل، لیسانس پرستاری را هم گرفتم و به استخدام رسمی اورژانس بیرجند درآمدم. اما بعد ۷‌سال خدمت در آن بیمارستان، با خبر پذیرش نیرو در جمعیت هلال‌احمر، برگه استعفا را روی میز رئیس بیمارستان گذاشتم.

ذاکر بعد‌از ورود رسمی به جمعیت هلال‌احمر بیرجند، فعالیتش را به‌عنوان کارشناس آموزش آغاز می‌کند، اما در ادامه با علاقه شخصی وارد کار امداد و نجات می‌شود. انتقالش به مشهد کار او را سنگین‌تر می‌کند.

او می‌گوید: آموزش و عملیات برایم فرقی نمی‌کرد. هر‌دو قدمی بود به‌سوی نجات جان انسان‌ها. در این مدت در چند‌عملیات از بیرجند گرفته تا مشهد حاضر بودم و دوره‌های آموزشی را هم از لبنان و سوریه گرفته تا عراق برگزار می‌کردم.

 

 

بچه‌ها با گریه آمدند و با خنده رفتند

یکی از تجربه‌های مهم او، حضور ۶ سال قبلش در مأموریت امدادی برای کمک به مسلمانان روهینگیا در بنگلادش بوده است. ذاکر تعریف می‌کند: بار‌ها در حوادث و اتفاقات برون‌مرزی به کشور‌های لیبی، هائیتی، سودان و‌... سفر کرده بودیم.

این سفر‌ها که به دعوت دولت کشور مقصد بود، بدون تشریفات خاص انجام می‌گرفت. اما این نخستین‌بار بود که صلیب‌سرخ جهانی درخواست کمک برای پناهندگان روهینگیا از دست نسل‌کشان دولت میانمار داده بود. جمعیت هلال‌احمر جمهوری اسلامی ایران که داوطلب حضور در این امداد‌رسانی شده بود، باید تجهیزات و امکاناتش مطابق با استاندارد‌های جهانی می‌بود.

حس نوع‌دوستی و کمک به هم‌نوع این اجازه را به ما نمی‌داد که آوارگان را در آن شرایط رها کنیم

او ادامه می‌دهد: حدود ۲‌میلیون آواره با مشکلات فراوان بهداشتی در بخش جنگلی کشور بنگلادش پناه داده شده بودند. در آن برنامه حدود ده‌ها پایگاه درمانی با حضور امدادگران از ۷۰‌کشور دنیا برپا شده بود. ساعت کار، نوع خدمت و نوع گزارش کار روزانه به نماینده صلیب سرخ جهانی برای همه یکسان بود. با اینکه ساعت کاری ۸‌صبح تا ۵‌بعد‌از‌ظهر بود، این ساعت اصلا رعایت نمی‌شد.

ما تنها کشوری بودیم که رأس ساعت‌۸ در اردوگاه بودیم تا پایان وقت. نمایندگان بقیه کشور‌ها چند‌ساعت بیشتر در محل نبودند، اما حس نوع‌دوستی و کمک به هم‌نوع این اجازه را به ما نمی‌داد که آوارگان را در آن شرایط رها کنیم.

ذاکر تعریف می‌کند: با همراهی خیران ایرانی، شرایط خوبی ایجاد کرده بودیم. در این میدان پرظلم و ستم، بچه‌های کوچک بی‌هیچ پوششی و پا‌برهنه به چادر‌های ما وارد می‌شدند. با لباسی به تن و پای پوشیده و عروسکی در دست با لب‌های خندان از در بیرون می‌رفتند. این تصاویر زیبا در دل خاطرات تلخ آن مأموریت، در ذهنمان ماندگار شده است.

 

نوروز جنگی در تهران

آقا‌مصطفی مانند خیلی از همکاران ایثارگرش، مأموریت‌های مختلف و دوره‌های متنوع را تجربه کرده است تا در روز مبادایی برای ایران اسلامی عزیز پای کار باشد. وقتی جنگ تحمیلی سوم از‌سوی آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی شروع شد، مصطفی ذاکر همان جایی بود که می‌بایست! بند کفشش را محکم کرد و به میدان آمد تا در امدادرسانی به آسیب دیدگان جنگ یاری برساند.

به گفته این نیروی هلال‌احمر خراسان رضوی، حضور میان آوار‌های جنگ تحمیلی، متفاوت‌ترین مأموریت او بوده است. آقامصطفی تعریف می‌کند: در جنگ دوازده‌روزه، برای حضور از‌طرف سازمان امداد و نجات درخواست نشد، اما از روز دوم جنگ تحمیلی سوم با درخواست سازمان، نیرو‌های واکنش سریع ما اعزام شدند. من از ۲۶ اسفند به مدت یک‌هفته در تهران مأموریت عملیاتی داشتم و لحظه سال تحویل امسال را مشغول انجام عملیات بودیم.

مصطفی ذاکر تعریف می‌کند: روز‌های پرمخاطره‌ای بود. وقتی رسیدیم، مرتب صدای بمباران و پدافند به گوش می‌رسید، اما وظیفه انسانی ما و عشق به کار، حکم می‌کرد که در میدان بمانیم و برای نجات جان انسان‌ها کاری کنیم.

 

مصطفی ذاکر، نوروز1405 را به‌شکلی متفاوت و در میان آوارهای جنگ تحمیلی سوم در تهران سپری کردنجات 9 نفر، با کمک «لئو»

 

وقتی امید و فقدان در هم تنیده می‌شود

همه داستان‌ها، اما به نجات ختم نمی‌شود. ذاکر درحالی‌که آهی از ته دل می‌کشد، با افسوس می‌گوید: اجسادی دیدیم که از شدت موج انفجار هیچ لباسی به تنشان نمانده بود. آجر، شیشه و ترکش اجسام تیز چنان بر پیکر‌های عریانشان سنباده‌وار کشیده شده بود که دیگر قابل شناسایی نبودند مگر با آزمایش‌DNA.

او از صحنه‌هایی می‌گوید که فراموش‌کردنی نیستند؛ «خانم دکتر جوانی را دیدیم که در شب حمله موشکی به ساختمان شورای امنیت ملی، خانه پدرش‌اش که همان حوالی بود، تخریب شده بود و پدر و مادر و دختر کوچکش را در یک شب از دست داده بود.

در حادثه‌ای دیگر، زنی ۱۳‌ساعت کنار آوار ساختمان ایستاده بود شاید خبری از پیدا‌شدن پیکر عزیزانش بدهند و با تشییع و به خاک‌سپاری‌شان دلش آرام گیرد. خانواده‌هایی بودند که روز‌ها سرگردان بودند به امید پیدا‌شدن نشانی از عزیز گمشده‌شان. از این لحظات سخت زیاد دیده‌ایم.»

این امدادگر کهنه‌کار در طول ۲۰ سال خدمت در این سازمان، این نوع چشم‌انتظاری‌ها را خوب درک می‌کند و می‌داند چه دردی است که ندانی عزیزت زنده است یا مرده. شاید به‌همین‌دلیل وقتی اصرار‌های التماس‌گونه زنان و مردان را در‌کنار ساختمان‌های آوار‌شده می‌دید، معاون عملیات امداد و نجات جمعیت هلال احمر خراسان رضوی به نیروهایش می‌گفت یک بار دیگر به خاطر دل آنها بگردند، شاید نشانی از گمشده‌ای پیدا کنند؛ «حتی از بند انگشتی که میان خاک‌ها می‌دیدیم، نمی‌گذشتیم. نایلون‌های مخصوصی داشتیم که تکه‌های جدا‌شده ا‌ز پیکر‌ها را در آنها می‌گذاشتیم و تحویل تیم جست‌و‌جو می‌دادیم تا در آزمایش DNA مشخص شود برای کدام هم‌وطن ماست و خانواده‌ای از چشم‌انتظاری و بلاتکلیفی بیرون بیاید.»

 

اینها مردم عادی نیستند؟!

در جنگ‌ها واقعیت‌هایی وجود دارد که از اخبار و اطلاعات فضای مجازی و بیرون گود فرسنگ‌ها فاصله دارد. ذاکر درباره تجربه‌اش از خبر‌های ضد‌و‌نقیض جنگ تحمیلی سوم می‌گوید: عده‌ای در خارج از کشور و حتی داخل ایران تحت‌تأثیر رسانه‌های معاند روی این خبر موج‌سواری می‌کردند که رژیم صهیونیستی و آمریکا با مردم عادی کاری ندارند، در حالی‌که این مانوری رسانه‌ای بود و هست. آنچه ما به چشم دیدیم، این‌طور نبود. ما وارد خانه‌های تخریب‌شده‌ای شدیم که بوی خانه‌تکانی و آماده‌شدن برای عید نوروز را از فرش‌های شسته و لوله‌شده در نایلون و پرده‌های سفید به‌خاک‌نشسته می‌شد حس کرد.

ما وارد خانه‌های تخریب‌شده‌ای شدیم که بوی خانه‌تکانی و آماده‌شدن برای عید نوروز را می‌شد حس کرد

اینها مردم عادی نیستند؟ این جنگ تمام‌عیار علیه همه مردم ایران بود؛ موشکی که شلیک می‌شود، نظامی و غیرنظامی و شهروند و وزیر و رئیس نمی‌شناسد.

داستان مصطفی ذاکر‌خادر، فقط روایت یک فرد نیست؛ روایت انسان‌هایی است که انتخاب کرده‌اند در سخت‌ترین لحظات، کنار دیگران بایستند. وقتی همه‌چیز فرو می‌ریزد، وقتی امید کم‌رنگ می‌شود، آنها هنوز ایستاده‌اند، استوار، محکم.

 

 

دست در دست مصدومِ زیرِ آوار

ذاکر از ساعات اولیه حضورش در تهران روایت می‌کند؛ «در ساختمان مرکز کنترل عملیات بودیم که صدای انفجار شدیدی شنیده شد. سریع با موتور یکی از همکاران، خودمان را به محل انفجار رساندیم. از ساختمان محل استقرار ما تا محل حادثه فقط چند دقیقه راه بود. گرد‌و‌غبار و دود، فضای محدوده انفجار را تیره‌و‌تار کرده بود. تیم اعزامی از مشهد هم از راه رسید. مشغول بررسی ابعاد حادثه بودیم که «لئو»، سگ زنده‌یاب هلال احمر خراسان رضوی، در نقطه‌ای ایستاد و شروع کرد به پارس‌کردن. این نشانه‌ای از حیات زیر خروار‌های خاک زیر پایمان بود.»

‌ذاکر که شاهد عینی آن ماجرا بود، ادامه می‌دهد: در ادامه با شنیدن صدای ناله‌ای از زیر خروار‌ها خاک، با سرعت، زنجیره انسانی درست شد و شروع به دست‌به‌دست کردن آجر و سنگ‌ها کردیم. با پس‌زدن نخاله ها‌ی نرم، حفره کوچکی ایجاد شد. بلافاصله روی زمین نشستم و به‌آرامی دستم را در حفره کردم. پرسیدم: دست من را می‌بینید؟ جمله در دهانم کامل نشده بود که دستی انگشت سبابه‌ام را محکم گرفت.

آن لحظه و آن حس و حال توصیف‌کردنی نیست. گویی دنیا را به من داده بودند. تا لحظه‌ای که آرام و با ملاحظه، سنگ و آجر‌ها کنار رفت، آن دست را رها نکردم و ارتباط کلامی قطع نشد تا قوت قلبی باشیم برای کسی که تمام امیدش بعد خدا به ما بود. این عملیات امداد و نجات حدود یک‌ساعت زمان برد.

مصدوم زیر آوار به گفته ذاکر، عابر پیاده‌ای بود که با شنیدن صدای انفجار به دیوار ساختمان پناه برده و با کشیدن کاپشن روی سر و صورت، جان خودش را از مرگی حتمی نجات داده بود.

 

مصطفی ذاکر، نوروز1405 را به‌شکلی متفاوت و در میان آوارهای جنگ تحمیلی سوم در تهران سپری کردنجات 9 نفر، با کمک «لئو»

 

-تلخ‌ترین صحنه‌ای که در مأموریت جنگ تحمیلی سوم دیدید، چه بود؟

همه صحنه‌ها تلخ و دردآور بود.، اما بعد زدن یک ایست بازرسی در تهران، طی کمتر از ۲ دقیقه ما در محل بودیم. چیزی که توجهمان را جلب کرد، حضور زن جوانی بود که بهت‌زده ایستاده بود و به صحنه حادثه نگاه می‌کرد. جلو رفتیم و پرس‌و‌جو کردیم. گفت خودش چند‌دقیقه قبل، همسرش را برای تعویض شیفت به محل رسانده است و همان لحظه با اصابت پهپاد، شاهد شهادت همسرش بود.

 

-‌خانواده با حضورتان در چنین شرایطی مخالف نبودند؟

خوشبختانه همسرم جزو کادر درمان است و شرایط کاری مشابهی داریم و به این مأموریت‌ها عادت دارد. اما داستان پدر و مادر فرق می‌کند. هفتاد‌ساله هم که بشوی، برای پدر و مادر، بچه هستی و همیشه نگران‌اند. روز اول عید که گذشت و به خانه شان نرفتم، تماس گرفتند و آنجا بود که گفتم تهران هستم و تماس‌های مکرر بعد از آن شروع شد.

 

حال و هوای مردم تهران را‌ در آن شب ‌و‌ روزهای پر‌استرس چطور دیدید؟

ما در مرکز شهر بودیم. اجتماعات شبانه مردم در آن شرایط برای ما عجیب بود، به ویژه آنکه بیشتر حملات در شب انجام می‌شد. اما عجیب‌تر اینکه یک شب با بلند‌شدن صدای پدافند، جمعیت نه‌تنها پراکنده نشد، که صدای شعار‌ها بیشتر و بلندتر شد. بعد هم که پهپاد هرمسی مورد اصابت قرار گرفت، به‌سمت محل سقوط پهپاد دویدند و شروع کردند به گرفتن عکس سلفی و فیلم و شعار. این برای ما در آن شرایط خیلی عجیب بود.

 

این مأموریت برای شما خاطره شیرین هم داشت؟

تنها خاطرات شیرین این سفر، وقتی بود که با حضور سگ زنده‌یاب، هم‌وطنی زنده از زیر آوار بیرون می‌آمد. ۹‌مورد زنده‌یابی با کمک لئو، بهترین خاطره‌ام از این مأموریت است.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۱۷ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۳۸ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام