مادر شهیدان رضوی برای شهادت فرزندانش گریه نکرد و سیاه نپوشید
مناطق قدیمی مشهد در سالهای جنگ بیشترین شهید را تقدیم انقلاب کردند که منطقه ۷ هم یکی از همین مناطق است و یکی از محلههایی که شهیدانی را تقدیم انقلاب و کشور کرده، محله گاراژدارهاست، در این محله خانوادهای زندگی میکند که با وجود تقدیم ۲ شهید به انقلاب، اما بهواسطه تواضع و فروتنی که دارند، از چشمهاپنهان ماندهاند و بیشتر ساکنان محله این خانواده را میشناسند.
خانواده رضوی از سال ۴۵ در محله کوشش مشهد ساکن بودهاند و همه اهالی محل از این خانواده به نکویی یاد میکنند. خانه این خانواده در این محله، یادآور خاطرات تلخوشیرین است، از آن جمله شهادت سید حمید و سید امیر رضویاست. شهادت این گلهای پرپر شده، موضوع گفتگوی ما با اعضای این خانواده است.
امیر ۱۷ سال بیشتر نداشت که جبهه رفت
حاجخانم محمدی، مادر این دو شهید، در ابتدای صحبتهای خود به مخفیکاریهای فرزندانش در فعالیتهای انقلابی اشاره میکند و میگوید: بچهها از صبح میرفتند بیرون و آخر شب برمیگشتند و بلافاصله میخوابیدند و چیزی از کارهایی که انجام میدادند، نمیگفتند. تا اینکه حمید که پسر دومم بود تصمیم گرفت به جبهه برود. بعد از مدتی امیر که ۳ سال از حمید کوچکتر بود، هر روز با بهانهای با الگوگیری از حمید بهدنبال راضی کردن پدرش بود که حاجآقا میگفت: تو از نظر جسمی ضعیفهستی و توان رفتن به جبهه را نداری و اجازه رفتن سید امیر به جبهه را نمیداد.
سال گذشت و سال ۶۲ قسمت شد که من و حاجآقا رضوی برویم سوریه. روز اعزام، امیر که ۱۷ سال بیشتر نداشت یک کاغذ که کلی نخ دورش پیچیدهبود به من داد و گفت: مادر خواهش میکنم این نامه را بنداز داخل حرم حضرت زینب (س).
برای رفتن به جبهه به حضرت زینب نامه نوشت
این مادر شهید، مکثی میکند و ادامهمیدهد: وقتی از سوریه برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. سید امیر در حالیکه کاغذی دستش بود به سمت پدرش آمد و گفت: بابا این برگه را امضا کن. حاجآقا هم بدون خواندن برگه، آن را امضاکرد. برگه برای رفتن به جبهه بود و من همان موقع فهمیدم نامه او به حضرت زینب (س) هم برای رفتن به جبهه بوده است.
وقتی که خبر شهادت بچهها را دادند، گریه نکردم و هیچکداممان هم لباس سیاه بر تن نکردیم
بعد از این قضایا چیزی نگذشت که سید امیر برای تعلیمات به تربت اعزامشد و در حین آموزش از ناحیه پا آسیب دید و بهخاطر اینکه شاید ما اجازه ندهیم که به جبهه برود، به ما چیزی نگفت و بعد از رفتنش با نوشتن یک نامه توضیح داد که از ناحیه پا آسیب دیدهاست.
مدتی گذشت تا اینکه سید حمید و سید امیر همزمان در جبهه بودند. اصلا نگران نبودم و همیشه با خودم میگفتم: آخر این باران سر ما هم خواهد بارید و یکی از بچهها ممکن شهید شود، بهخاطر همین آمادگی که از قبل داشتم، وقتی که خبر شهادت بچهها را دادند، گریه نکردم و هیچکداممان هم لباس سیاه بر تن نکردیم.
امیر در عملیات خیبر شهید شد
حاجخانم محمدی باز هم از امیر که پسر کوچک خانواده بود میگوید و تعریف میکند: آخرین مرخصی که امیر آمد، قرارشد دوباره ۳ ماه دیگر برگردد. بعد از چندماه نامه نوشت که مدت ماندن در جبهه را تمدیدکرده و کمی دیرتر برای مرخصی میآید که در همین مدت در عملیات خیبر در سال ۶۲ شرکت کرد و به شهادت رسید.
ما بعد از این عملیات به مدت ۱۳ سال از امیر بیخبر بودیم. نمیدانستیم اسیرشده یا شهید. اما سید حمید هنوز به جبهه میرفت و پدر مرحومشان خیلی آرام بود و همیشه از سید حمید میپرسید از امیر خبرنداری؟ سید حمید هم میگفت سید امیر در منطقه دیگری است و من هم او را نمیبینم.
در همین گیر و دارها بود که من تصمیم گرفتم برای حمید که در شرف ۲۲ سالگی بود زن بگیرم و حتی برایش دختری را هم پسندیده و قرار خواستگاری گذاشتهبودم. در آخرین تماسی که با حمید در ۱۷ اسفند سال ۶۳ داشتم به او گفتم:پسرم منتظرم تا زود برگردی و برویم خواستگاری دختری که برایت درنظر گرفتم که حمید در جواب گفت؛ مادر عجلهای نیست و دیگر هم برنگشت.
امیر ۱۳ سال مفقود بود
این مادر شهید، از دوران شهادت حمید میگوید و ادامه میدهد: پسر بزرگم از شهادت حمید خبر داشت، اما به ما نگفته بود تا اینکه روز عید اعضای فامیل آمدند و کارهایی میکردند که غیرطبیعی بود. ناگهان عموی حمید که خودش پدر شهید بود زد زیرگریه و ما متوجه موضوع شدیم. در همان ایام نوروز و روز چهارم عید، سید حمید به همراه ۷۳ شهید دیگر در مشهد تشییعشد؛ و ما ماندیم و بیخبری از سیدامیر که پسر کوچکم بود.
سالها گذشت و گذشت تا اینکه سال ۷۶ خبرآوردند که چند جنازه پیداشده و وقتی ما مراجعهکردیم یکی از آنها امیربود که بعد از ۱۳ سال مفقود بودن، فقط با تعدادی استخوان و یک پلاک برگشتهبود. تمام خاطراتمان زندهشد و این پسرم را هم در مزارشهدا در کنار برادرش سیدحمید دفن کردیم.
خانم محمدی در لابه لای کلامش، به دیداری که چندی قبل مقاممعظم رهبری از این خانواده داشتند هم اشاره میکند و میگوید: وقتی شنیدم که آقا میخواهد به دیدنمان بیاد، دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. تا اینکه آقا وارد اتاق شدند.
وقتی از سید هاشم که پسر بزرگ خانوادهاست در رابطه با برادران شهیدش میپرسم، به نبود ۳ عضو از فرزندان این خانواده اشارهمیکند و میگوید: ما ۷ خواهر و برادر بودیم که سید حمید و سید امیر در جبهه شهید شدند و خواهر کوچکمان فهمیه هم در خرداد سال ۸۱ که برای شرکت در مراسم رحلت امامخمینی (ره) به تهران سفر کرده بود، در سانحه تصادف فوت شد.
وی میگوید: سید هاشم در رابطه با خصوصیات برادرش حمید میگوید: سید حمید به معنای واقعی عارف بود و با سن کم، یک عالم بود و هنرهای منحصربهفرد داشت که من در هیچکس ندیدهام و در وصیت نامه خود نیز بر حفظ اعمال نیک و دور ساختن شیطان توصیهکرده و گفتهاست:اگر چشم دل ببیند حتما از خانههای مجلل دنیایی چشم پوشی خواهیمکرد و به فکر خانه آخرت خواهیم بود.
سید امیر هم که در سن کم به جبهه رفته بود نیز در وصیتنامه چندخطی خود آورده است: اگر توفیق و سعادت شهادت در راه خدا را داشتم مشخصاست که خون من از عزیزانی که قبل از ما بارسفر را بربستند و از میان ما رفتند رنگینتر نیست.
*این گزارش مهر سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.
