شهید محمدعلی سرحدی ترس را نمیشناخت
۳۱سال بیشتر نداشت و همه روزهای جوانیاش را صرف خدمت و دستگیری از مردم کرده بود. دغدغههایش یکیدو تا نبودند؛ کمک به سروسامانگرفتن جوانان، پرورش فرزندانش، وظایف محل کار و.... حالا که چهلسال از رفتنش میگذرد، صاحبجان صولتی از همه این مشغولیتها میگوید؛ اینکه همسر شهیدش یکی از نیروهای فعال نیروی انتظامی در آن زمان بوده، دغدغههای زیادی داشته و برای اهل محل هم از هیچ کمکی دریغ نمیکرده است. این خاطرات مثل روز اول در ذهن او پررنگ و زنده نفس میکشند و فراموش نشدهاند.
بهخاطر همین هم هست که او میتواند با زبان گرم و لبخند دلنشینش همه سالهای زندگی مشترکش با محمدعلی را با جزئیات تعریف کند. اما وقتی به خاطره روز شهادتش میرسد، این لبخند رنگ میبازد.
با غمی که در صدایش مینشیند، آرام و شمرده از آن روز تلخ میگوید. محمدعلی سرحدی متولد سال۱۳۳۴، چهارم آبان سال۱۳۶۵ هنگام مأموریت برای دستگیری اشرار در روستاهای اطراف شهر سرخس به شهادت رسید.
مراقبت از خاطرات سالهای دور
در بدو ورود، چشمم به حیاط کوچک و باصفای خانه میافتد؛ حیاطی پر از گل و گیاه که بیشتر از هر چیز، سلیقه و ذوق صاحبخانه را نشان میدهد. صاحبجان صولتی حالا صاحب این خانه است و سالهاست تنها زندگی میکند. باوجود پادردی که راهرفتن را برایش سخت کرده است، هنوز هرروز به گلها آب میدهد و از آنها مراقبت میکند؛ درست همانطورکه سالهاست از خاطرات همسر شهیدش مراقبت کرده و نگذاشته گرد فراموشی رویشان بنشیند.
چهلسال از رفتن محمدعلی سرحدی میگذرد، اما قاب عکسش هنوز روی دیوار خانه خودنمایی میکند؛ انگار که یاد و خاطرهاش از این خانه نرفتهباشد. محمدعلی اهل روستای صالحآباد سرخس بود. فقط ششسال داشت که پدر و مادرش از هم جدا شدند و از همان کودکی، در خانه اقوام بزرگ شد و خیلی زود یاد گرفت که باید روی پای خودش بایستد و مستقل باشد.
صاحبجانخانم میگوید: این روحیه محکم و مستقل، از همان کودکی با محمدعلی عجین شده بود و در رفتارها و تصمیمها خودش را نشان میداد.

راننده جادهها
محمدعلی درس و مدرسه را همان سال پنجم ابتدایی رها میکند و خیلی زود وارد دنیای کار میشود. از سیزدهسالگی پشت فرمان کامیون مینشیند و رانندگی را یاد میگیرد. اول شاگرد رانندههایی بوده است که به معدن زغالسنگ آقدربند سرخس میرفتند و بار زغال میآوردند. بعدتر که بزرگتر میشود، همان مسیر را ادامه میدهد و رانندگی، میشود راهی برای گذران زندگیاش.
صاحبجان همراه با خجالت و لبخندی آرام از روزهای ازدواجشان حرف میزند؛ از ازدواج فامیلیشان و روزی که محمدعلی به خواستگاریاش آمده بود؛ «برخلاف خیلی از دخترهای آن زمان که اصلا نمیدانستند قرار است با چه کسی ازدواج کنند، من وصف محمدعلی را از اقوام شنیده بودم. میگفتند جربزه دارد و مرد کار است. چندباری هم دیده بودمش. وقتی آمد خواستگاری، مهرش در دلم نشست و از مرام و مردانگیاش خوشم آمد.»
روحیه محکم و مستقل، از همان کودکی با محمدعلی عجین شده بود و در رفتارها و تصمیمها خودش را نشان میداد
آنها سال۱۳۵۵ با هم ازدواج و زندگی مشترکشان را در مشهد آغاز کردند. محمدعلی بعد ازدواج یک مینیبوس میخرد و راننده مینیبوس میشود؛ مسافرها را از سرخس به مشهد میآورد و دوباره راهی جاده میشود.
واسطه وصلت جوانان محله
اما محمدعلی فقط یک راننده ساده نبود که کارش محدود به رفتوآمد در جاده باشد. اهل محل او را بهواسطه کارهایش میشناختند؛ با همان رفتوآمدهایی که همیشه با کمک و دستگیری دیگران همراه میشد. صاحبجان صولتی میگوید از همان سالهای اول زندگی مشترک، دغدغه کمک به مردم در وجودش پررنگ بود؛ دغدغهای که بارها پای او را به ماجراهای مختلف باز کرده بود، از وساطت برای وصلت جوانها گرفته تا کمک به اهالی کمبضاعتتر در محله.
او از روزهایی میگوید که خودشان خانوادهای پنجنفره بودند و مستأجر. بااینحال، محمدعلی دست از کمک به دیگران برنمیداشت؛ «یک روز به خانه آمد و گفت یکی از جوانهای محله با او درددل کرده و گفته میخواهد برود خواستگاری، اما پولی ندارد. از من خواست دو تا از النگوهایم را بدهم. من هم اول کمی مخالفت کردم، اما آخر سر آنها را به او دادم.»
روز دیگری را هم به یاد میآورد، روزی که محمدعلی از کمک به یکی دیگر از اهالی محل گفته بود؛ «برای ازدواج یکی دیگر از جوانهای کمبضاعت محل، ۱۰ هزار تومان دادهبود. ۱۰ هزار تومان آن زمان پول زیادی بود. پسر به او گفته بود بعد ازدواج پول را پس میدهم، اما او قبول نکرده و گفته بود برو زندگیات را بساز پسرجان.»
صاحبجان مکثی میکند و ادامه میدهد: اینجور وقتها به من میگفت از هر دستی بدهی، از همان دست میگیری. خدا خودش روزیرسان است. واقعا هم خدا برای ما روزیرسان بود.
کمک به دستگیری اشرار
«مردمی بود و کلی دوست و رفیق داشت و سرش درد میکرد برای کمک در هر زمینهای که فکرش را بکنید.» صاحبجان صولتی اینها را میگوید و بعد از آن، از ارتباط محمدعلی با نیروهای انتظامی آن زمان که به آن کمیته میگفتند، حرف میزند. از اینکه در آن سالها دوستان زیادی میان این نیروها داشت و گاهی در مأموریتها نیز همراهشان میشد، به ویژه در مأموریتهایی که در محدوده سرخس انجام میگرفت، حضورش کمککننده بود؛ چون آن منطقه را مثل کف دست میشناخت و همین شناخت، بارها به کارشان آمدهبود.
یکی از خاطراتی که خود شهید برای صاحبجان تعریف کرده، مربوط به همان روزهایی است که دیگر مینیبوسش را فروخته بود و با ماشین شخصیاش مسافرکشی میکرد. او میگوید: شبی همراه نیروها برای یک مأموریت به سمت باغی در اطراف شهر میروند؛ مأموریتی برای دستگیری یک باند مواد مخدر. به محض ورود به باغ، مأموران وارد عمل میشوند، اما اعضای باند برای فرار به سمت دیوار کوتاه باغ میدوند.
در همان لحظه، محمدعلی جلو میرود، با جک ماشین در دست، بالای دیوار میایستد و فریاد میزند که مسلح است و همه بایستند! تاریکی شب و فضای ملتهب آن لحظه باعث میشود اشرار تصور کنند او اسلحه در دست دارد و همانجا مکث میکنند؛ مکثی که به دستگیریشان ختم میشود. سر همان مأموریت، به گفته صاحبجان، از سوی نیروی انتظامی از محمدعلی تقدیر و تشکر هم میشود؛ تقدیری که برایش بیشتر از هر چیز، تأییدی بر همان روحیه مسئولیتپذیری و جسارتش بودهاست.

نفر اول در مأموریتها
بنا بر همین فعالیتها و کمکها و همان علاقهای که از سالها قبل در وجودش بود، سال۱۳۶۱ وارد کمیته میشود. بعداز مدتی هم در بخش مبارزه با مواد مخدر که آن زمان در خیابان کفایی قرار داشت، فعالیتش را ادامه میدهد.
صاحبجان میگوید: محمدعلی این کار را با جان و دل دوست داشت؛ انگار همان چیزی بود که سالها در ذهن به دنبالش میگشت. او از قبل هم بارها گفته بود دلش میخواهد بهعنوان مأمور خدمت کند؛ درگیر کارهایی باشد که مستقیم با امنیت و آرامش مردم سروکار دارد. او از سالها قبل از این هم حساسیت زیادی درباره هر نوع دخانیات و مواد مخدر داشت. بهخصوص در محله خودشان که این مسائل بیشتر دیده میشد، هیچوقت ساده از کنارشان نمیگذشت.
با جوانهایی که درگیر مواد شده بودند، صحبت میکرد، پای حرفهایشان مینشست و تلاش میکرد منصرفشان کند؛ بیآنکه فقط به تذکر بسنده کند. حتی در مواردی خودش مستقیم با توزیعکنندگان مواد درگیر میشد و همین پیگیریها زمینه دستگیری بسیاری از آنها را فراهم میکرد.
میگفت از هر دستی بدهی، از همان دست میگیری. خدا خودش روزیرسان است. واقعا هم خدا برای ما روزیرسان بود
صاحبجان از سر نترس محمدعلی هم میگوید: همه از جرئت و جسارتش تعریف میکردند. همکارانش بعدها برایش تعریف کرده بودند که در مأموریتها همیشه جلوتر از بقیه حرکت میکرد؛ بیآنکه ترسی در رفتارش دیدهشود. ترس و خطر، برایش چیزی نبود که بتواند او را متوقف کند.
آخرین مأموریت
«مشکلش همین بود؛ اینکه فکر میکرد میتواند از پس هر کاری بربیاید و هیچ ترسی در وجودش نبود.» صاحبجان صولتی این را آرام میگوید، انگار دارد خودش را برای رسیدن به تلخترین بخش خاطرات آماده میکند؛ همان روزی که همهچیز در زندگیاش تغییر کرد. روزی که محمدعلی دیگر هیچوقت از مأموریت برنگشت.
او میگوید: مأموریتها ساعت و زمان مشخصی نداشت. هر لحظه و هر ساعتی ممکن بود مأموریتی پیش بیاید و او هم به این رفتوآمدهای ناگهانی عادت کردهبود. آخرینبار بعدازظهر از خانه بیرون رفت. گفته بود میرود تعمیرگاه تا ماشینش را تحویل بگیرد، اما همانجا دوستانش از بخش سراغش آمده و او را با خودشان به مأموریت بردهبودند. صاحبجان ادامه میدهد: وقتی دیر کرد و به خانه نیامد، با خودم گفتم حتما رفته مأموریت. آن زمان نه تلفن ثابت داشتیم و نه تلفن همراه وجود داشت که خبری بدهی یا بگیری.
بعدها برای این بانو تعریف کردند که مأموریت، مربوط به دستگیری یک باند اشرار و توزیعکننده مواد مخدر در محدوده سرخس بودهاست. در همان عملیات، مثل همیشه محمدعلی جلوتر از همه وارد عمل میشود؛ بیآنکه تردیدی در قدمهایش باشد. اما اینبار، اشرار مسلح بودند. شلیک میکنند و یک گلوله از پشت به او اصابت میکند؛ تیری که به قلبش مینشیند و همانجا، در میانه عملیات، محمدعلی سرحدی به شهادت میرسد.
نتوانست دخترمان را ببیند
خبر شهادت، اما با تأخیر به صاحبجان میرسد؛ دو روز بعد. او در آن روزها آخرین فرزندشان را باردار بوده و به روزهای پایانی بارداری نزدیک میشدهاست. صبح روز بعد، مقابل در خانهاش میآیند و خبر را میدهند؛ خبری کوتاه و سنگین: محمدعلی تیر خورده و در بیمارستان امدادی بستری است.
آن روز همهچیز در هم گره خورده بود؛ خبر مجروحیت همسر، اضطراب، درد، و انتظار. خودش میگوید: نمیدانم خودم را چطور به بیمارستان رساندم.
خیلی زود، پدر و برادرهای محمدعلی هم خودشان را به بیمارستان میرسانند. اما شدت فشار روحی آن لحظه، همهچیز را به هم میریزد. همانجا درد زایمانش شروع میشود، درحالیکه هنوز حدود ۱۰ روز تا موعد زایمانش باقی ماندهبود؛ «هنوز چنددقیقه بیشتر نبود که به بیمارستان امدادی رسیدهبودم که درد زایمانم شروع شد. چون آنجا بخش زایمان نداشت، من را به بیمارستان حضرتزینب (س) بردند.»
صاحبجان از آرزوی محمدعلی هم میگوید؛ آرزوی داشتن دختر بعداز سه پسر. «میگفت مطمئن است این یکی دختر است! گاهی در خانه با صدای کودکانه با دخترمان صحبت میکرد و آرزوی دیدن دخترمان را داشت.»
جرئت محمدعلی را هیچکس نداشت. او فقط یک نیرو نبود؛ یک تکیهگاه بود برای مأموریتهایی که روی زمین میماند
همینطور هم میشود. دخترشان به دنیا میآید و اسمش را محبوبه میگذارند. اما محمدعلی هیچوقت دخترش را نمیبیند؛ نه لحظه تولدش را، نه روزهای بزرگشدنش را.
گرهگشای کارها
صاحبجان تازه روز بعد، خبر شهادت را میشنود. او میگوید آن روز، مقابل خانهشان غلغله بوده؛ از همکاران محمدعلی گرفته تا اهالی محل، همه آمده بودند. صدای گریه و همهمه در هم پیچیده بود و هر لحظه جمعیت بیشتر میشد. فرمانده اش هم همانجا دربارهاش صحبت میکند و میگوید: «جرئت محمدعلی را هیچکس نداشت و در عمل، یکتنه به اندازه چند نفر کار میکرد.»
از نظر آنها، او فقط یک نیرو نبود؛ یک تکیهگاه بود برای مأموریتهایی که روی زمین میماند.
محمدعلی در قطعه شهدای بهشترضا (ع) به خاک سپرده میشود. صاحبجان از شلوغی و ازدحامی میگوید که حتی برای خودش هم قابل تصور نبوده است. میگوید خیلی از افرادی را که آمده بودند، تا قبل از آن روز ندیدهبود؛ یکییکی جلو میآمدند و از محمدعلی میگفتند. از اینکه جایی در زندگیشان گرهای افتاده بوده و او همان کسی بوده که بیادعا کمک کرده و آن گره را باز کردهاست.

تصویری از جسارت و مهربانی
محبوبه سرحدی
من فرصت دیدن پدرم را نداشتم، اما سالهاست که وصف او را از زبان دیگران شنیدهام و تصویری از او در ذهنم ساختهام. در محله، هرکسی که از او حرف میزند، از جسارت و مهربانیاش میگوید؛ از مردی که در عین جدیت، دلش برای مردم و بهویژه جوانترها میتپید.
بارها شنیدهام که در فامیل و محله، به جوانترها توجه ویژهای داشتهاست؛ چه در رفتار، چه در تذکر و چه در همراهی. میگویند اگر در جمعی حاضر میشد و کسی سیگار در دست داشت، حضور او به اندازهای اثرگذار بود که فرد، بدون هیچ تذکری، آن را خاموش میکرد؛ نه از ترس، بلکه از احترام.
از اطرافیانم زیاد شنیدهام که او نمونهای از یک مرد شجاع، مسئولیتپذیر و خانوادهدوست بودهاست؛ انسانی که هم در زندگی شخصی و هم در مسئولیت کاری، دغدغه کمک به دیگران را داشته. برای من، همه این روایتها تصویری ساخته است از پدری که هرچند هرگز او را ندیدهام، حضورش در زندگی مردم و اثرش بر اطرافیانش هنوز زندهاست. من به داشتن چنین پدری افتخار میکنم.
* این گزارش دوشنبه ۲۸ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۰ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.