کد خبر: ۱۴۷۸۷
۱۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
مادر شهیدان حسینی، عید غدیر سر مزار فرزندانش عیدی می‌دهد

مادر شهیدان حسینی، عید غدیر سر مزار فرزندانش عیدی می‌دهد

از وقتی برادران سیدمحمد و سیدمرتضی حسینی شهید شده‌اند مادرشان هر سال سفره‌ای سر مزار آنها پهن می‌کرد و در آن شیرینی و سکه می‌گذاشت تا عید غدیر را با دو فرزند شهید سیدش باشد.

روز عید غدیر بهترین زمان برای دیدار با پدری است که کلاه سبز سیدی بر سر دارد. پدری که وقتی تکه‌های پاره دو فرزندش شهیدش را از جبهه می‌آورد، لبخند می‌زد و هلهله‌ای از شادی راه می‌انداخت.

سید‌محمد حسینی، شهید‌پاسدار و شهید سیدمرتضی، طلبه‌شهید هر دو فرزندان حاج‌آقا قاسم حسینی هستند که حالا در محله دانش آموز مشهد ساکن است. قرار با خانواده این دو شهید بزرگوار را بعدازظهر می‌گذاریم و زمانی که به خانه پدر شهیدان حسینی می‌رویم، خانه پر از میهمان است. البته میهمان که نه؛ همه فرزندان و نوه‌ها و نبیره‌های حاج‌آقا حسینی هستند که حضور دارند.

توی خانه می‌نشینیم، اما از حاج‌آقا خبری نیست. یکی از فرزندان می‌گوید: حاج‌آقا حالش بد شد، بردندش دکتر تا چند دقیقه دیگر برمی‌گردد. منتظر می‌مانیم و در این فاصله خواهران شهید گزینه مناسبی هستند برای بیان خاطراتی که هنوز زنده است.

 

سید محمد عاشق شعر بود

صغری، خواهر کوچک برادران شهید در بیان خاطره‌ای از شهید سیدمحمد حسینی می‌گوید: سیدمحمد علاقه زیادی به شعر داشت. او هر وقت برایمان نامه می‌نوشت چند بیت شعر نیز پای آن می‌نوشت. صغری در حالی که از به یاد آوردن آخرین نامه‌ای که سیدمحمد برای او و خواهرش نوشته بود، بغض کرده، شعری که پایان نامه نوشته شده بود را می‌خواند:

سید محمد هر وقت برایمان نامه می‌نوشت چند بیت شعر نیز پای آن می‌نوشت

شهادت لاله را روییدنی کرد / شهادت جامه را بوییدنی کرد

ببوس خواهرم قبر برادر / شهادت سنگ را بوسیدنی کرد

 

مرتضی همیشه در حال درس خواندن بود

سکینه، خواهر بزرگ‌تر شهیدان حسینی در بیان خاطراتی که با سیدمرتضی برادر بزرگش داشت، می‌گوید: سیدمرتضی همیشه سرش توی کتاب و درس و حوزه بود. او زودتر از همه ما به مشهد آمده بود و مقیم اینجا شده بود. وقتی می‌آمدیم پیش او دوست داشتیم دور هم باشیم، اما مرتضی همیشه یا در حوزه بود یا در حال درس خواندن.

 

مجروح بود، ولی رفت

سیدحسن، برادر کوچک‌تر برادران شهید حسینی نیز در بیان خاطره‌ای از سیدمحمد می‌گوید: سیدمحمد که در عملیات والفجر ۸ به شدت مجروح شده بود، در بیمارستان رشت بستری شد. او که در گروه تخریب‌چی فعالیت می‌کرد، هنوز بهبود نیافته بود که اصرار داشت به جبهه برگردد و در دوم اردیبهشت سال ۱۳۶۵ به شهادت رسید.

شهید ما را به مشهد کشاند

سکینه می‌گوید: سیدمرتضی که روحانی بود و به خاطر مدرسه علمیه مشهد ساکن این شهر شده بود از همین‌جا به جبهه اعزام شد. من نیز برای اینکه مرتضی در مشهد تنها نباشد به مشهد نقل مکان کردم. او یک روز کلی کتاب و کاغذ با خود برداشت و گفت باید بروم جبهه تا هم بجنگم و هم تبلیغ کنم. او در فاصله کوتاهی از شهادت سیدمحمد یعنی ۴ ماه بعد در تاریخ ۱۰/۶/ ۱۳۶۵ شهید شد. هرچند که سیدمحمد و سیدمرتضی هر دو در زادگاهمان یعنی لبخش سنگر دفن شدند، اما شهادت مرتضی بهانه‌ای شد برای بقیه خانواده تا یکی‌یکی به مشهد بیاییم.

سیدمرتضی عاشق مطالعه بود، او یک روز کلی کتاب و کاغذ با خود برداشت و گفت باید بروم جبهه تا هم بجنگم و هم تبلیغ کنم

 

مادرم می‌گفت بروید جبهه

سیدحسن می‌گوید: مادرم در تربیت ما نقش بسیار مهمی داشت او خود اصرار می‌کرد فرزندانش به جبهه بروند و در این راه بسیار به ما انگیزه می‌داد. او ادامه می‌دهد: زمانی که برادرانم راهی جبهه می‌شدند خود ساکشان را می‌بست و مقدمات سفرشان را مهیا می‌کرد، از زیر قرآن ردشان می‌کرد و پشت سرشان آب می‌ریخت.

 

مادری که فقط در کنار حرم امام‌رضا (ع) آرام می‌شد

سکینه می‌گوید: بعد از شهادت برادرانم که پیکر آنها را در زادگاهمان دفن کرده بودند، مرحوم مادرم سخت بی‌قراری می‌کرد. البته این را به ما نشان نمی‌داد، اما این موضوع در حال جسمی او بسیار اثر گذاشته بود تا اینکه به سفارش دکتر قرار شد مادرم را به منطقه‌ای دیگر دور از فضای برادرانم ببریم. مادرم که تنها در کنار امام‌رضا (ع) آرام می‌گرفت را همراه پدرم به مشهد آوردیم و من نیز که از قبل به خاطر سیدمرتضی به مشهد آمده بودم کنار آنها بودم.

 

سفره عید غدیر بر مزار مادر

صغری می‌گوید: از وقتی برادرانم شهید شده بودند مادرم هر سال سفره‌ای سر مزار آنها پهن می‌کرد و در آن شیرینی و سکه می‌گذاشت تا عید غدیر را با دو فرزند شهید سیدش باشد. او این رسم زیبا را هر سال به جا می‌آورد. خواهر کوچک شهید ادامه می‌دهد: از وقتی که مادرم در مشهد فوت کرده ما نیز هر سال عید غدیر سر مزارش رفته و به یاد رسم زیبای مادرم سفره عیدی پهن می‌کنیم.

 

چیزی مثل اشک در چشمانش نشست

سیدقاسم حسینی، پدر برادران شهید که تازه از دکتر برگشته در میان فرزندانش که همه نگران حال اویند، می‌نشیند و سکوت می‌کند. از فرزندان شهیدش که می‌پرسم باز هم سکوت می‌کند. بعد چشمانش خیس اشک می‌شود. او روز‌هایی که با فرزندانش شهیدش سپری کرده را از کودکی تا جوانی خوب به یاد می‌آورد. هرچند خیلی صحبت نمی‌کند، اما این خاطرات را می‌توان در نگاه او دید.

 

چله نشین شهدا در مشهد

خانواده شهید حسینی پس از شهادت سیدمحمد و سیدمرتضی یکی پس از دیگری راهی شهر مشهد شده و به یاد شهید سید مرتضی حسینی که مقیم مشهد شده بود سکنی گزیدند. سکینه، پدر و مادر شهید، سیدحسن، صغری حالا هر کدام خود خانواده خود و خانواده‌شان دور هم جمع شده و با هم زندگی می‌کنند.

 

اینجا آمدیم، چون محله‌ای آرام است

خانواده حسینی که در ابتدای ورود به مشهد همگی در محله نوغان یعنی محل اقامت سیدمرتضی زندگی می‌کردند، بعد از چندی به خاطر آرامش بیشتر پدر به محله دانش‌آموز نقل مکان کردند و امروز همه خانواده حسینی در محله دانش‌آموز و حوالی منزل پدر زندگی می‌کنند. وقتی می‌پرسم چرا این محله را در مشهد انتخاب کردید، سیدحسن پاسخ می‌دهد: پدر احتیاج به آرامش بیشتری داشت و از آنجا که دانش‌آموز محله آرامی است او را به اینجا آوردیم.

 

*این گزارش آبان سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام