حسین رستمیانتودرباری هرگز بازنشسته نشد
صدایش به بازیگریاش میچربد. دستکم در همان دقایق، وقتی قرار شد از خودش و سالهای دور هنر بگوید، چندبار بیمقدمه، دهان به خواندن باز کرد و زد زیر آواز. از همان آوازهایی که روزگاری با اجرایشان، شور و هیجان را به سالنهای نمایش میبرد و تماشاگران را با خود همراه و همصدا میکرد.
حسین رستمیانتودرباری، بازیگر و کارگردان محله شریف، از آن دسته آدمهایی است که انگار زندگی را با صحنه آغاز کرده است. خودش میگوید که از وقتی دست چپ و راستش را شناخته، دلش با بازیگری و خوانندگی گره خورده است.
او در نمایشهایی حضور داشته که در جشنوارههای مختلف ازجمله فجر، تقابل، فتح، معراج، رتبه اول استانی و کشوری را به دست آورده است. تئاترهایی را کارگردانی کرده که رتبه اول کشوری کسب کردهاند. این هنرمند محله شریف سیسال از عمر و جوانیاش را در پایگاههای نیروی هوایی در حوزه تئاتر و نمایش گذرانده است.
«مظلوم پنجم»، «سورنا، تفنگ معصوم من»، «شبیخون»، «شب با شب تا سیاوش» و...، بعضی از اجراهایی است که برای او افتخار آفریدهاند. اما شاید زیباترین بخش ماجرا این باشد که امروز، او با گذشت بیشاز بیستسال از بازنشستگی، هنوز در هوای تئاتر، بازیگری و خواندن نفس میکشد. امروز رستمیان درکنار دوستان هنرمندش با اجرای برنامه در خانههای سالمندان، آسایشگاههای معلولان و مراکز نگهداری جانبازان، ساعاتی شاد و امیدبخش برای دلهایی خسته رقم میزند.
این هنرمند مردمی در کارنامه هنری خود درکنار برنامههای هفتگی گروه «آیین دوستی»، سالهاست با صداوسیمای استان خراسان ازجمله رادیو زیارت همکاری دارد تا رشته وصلش به دنیای هنر پاره نشود.

کودکی که وسط مجلس آواز میخواند
چهرهای بشاش و خندهرو دارد. متولد ۱۳۳۱ است، اما سرزندگی و شوخطبعیاش دستکم ۱۰سال جوانتر نشانش میدهد. خودش میگوید: از وقتی دست چپ و راستم را شناختم، عاشق بازیگری و خوانندگی بودم؛ آن هم در خانهای که نه تلویزیون داشت و نه ما سینما و تئاتر به خود دیده بودیم.
مرور خاطرات گذشته، او را میبرد به سالهای کودکی، آن روزها که با تشویق مادر، مشق خوانندگی میکرد؛ «پنجششساله که بودم، آهنگ خوانندهها را از بر میکردم و در خانه میزدم زیر آواز. هر وقت با مادرم به مجلسی میرفتیم، من را وسط جمعیت میفرستاد تا مجلسگرمی کنم. همان تشویقها بود که به دلم نشست و هلم داد سمت بازیگری.»
او بزرگشده پایینخیابان، کوچه پیر پالاندوز است؛ جایی که هنوز خاطرات شبهای نیمهشعبان در ذهنش زنده است. از کاروانسرایی در حوالی خانهشان میگوید که آن شبها، پاتوق بازیگران محله و برپایی نمایشهای طنز میشد؛ «چندروز مانده به نیمهشعبان، کاروانسرا را تمیز میکردند. از شب میلاد تا سهشب، جشن و نمایش طنز برقرار بود. آن زمان به بازیگران طنز «موسیک» میگفتند. من اصغر میرخدیوی و اصغر قفقازی را که از موسیکهای معروف آن دوران بودند، یادم هست. یکی از تماشاگرهای پروپاقرص آن شبها من بودم.»
درحالیکه لبخند کمرنگی به لب دارد، ادامه میدهد: در کوچهمان هم، راننده کامیونی به نام «آقغلام» بود که هرجا میرفت، بازار خنده و قهقهه به پا میکرد.
شاید همان خندهها و نمایشهای محلی، نخستین جرقههای هنر را در دل پسرکی روشن کرد که بعدها عمرش را روی صحنه گذراند.

از پایینخیابان تا جشنواره فجر
روی میز گوشه پذیرایی پر است از قاب عکسها و تندیسهایی که به مناسبتهای مختلف به این هنرمند محله شریف اهدا شده است. آلبوم عکس و مجلاتی نیز که هرکدام دنیایی خاطره در خود دارد، روی میز جلو مبلی را پر کرده است. او مجلهای قدیمی «نمایش» را برمیدارد و درحالیکه به عکس روی آن اشاره میکند، میگوید: این تصویر نمایشنامهای است که در دومین جشنواره فجر، رتبه برتر را به دست آورد.
رستمیان، هنر بازیگری را از سال۱۳۴۶ آغاز کرد. اما از سال۵۷ با پیوستن به نیروی هوایی رسما کارش در این ارگان با تئاتر شروع شد. او تعریف میکند: رضا صابری از کارگردانان خوبی است که اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، برایمان در سالن پایگاه نیروی هوایی مشهد کلاس برگزار میکرد.
نمایش «مظلوم پنجم» با مضمون جنگی به کارگردانی صابری بهقدری قوی بود که رتبه برتر دومین جشنواره فجر را در سال۱۳۶۲ کسب کرد. رستمیان ادامه میدهد: اهمیت نشاندادن فضای جبهه و جنگ و تأثیرش روی مردم چنان بود که آقای بروجردی، داماد امامخمینی (ره) و دختر ایشان برای دیدن نمایش ما آمدند. خاطرم هست دختر رهبری در جایجای این نمایش اشک ریخت. این نشاندهنده قدرت تأثیرگذاری نقشها و بازی خوب بچهها و البته فیلمنامه قوی بود.
نمایش ما تنها نمایشی بود که در آن جشنواره، دوبار در تالار وحدت به روی صحنه رفت. یکبار برای رقابت نمایش داده شد و دومینبار در مراسم اختتامیه که خیلی از دولتمردان و سیاسیون به تماشا آمده بودند. مظلوم پنجم، نخستین اجرای جشنوارهای بود که در تالارهای نمایش شهرهای مختلف بارها به اجرا درآمد.
نمایشی که آمار اعزام به جبهه را تغییر داد
اوج فعالیت هنری رستمیان به دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران برمیگردد؛ زمانیکه تئاتر در خدمت روحیهبخشی بود. نمایش «طلائیه قدیم» یکی از آثار مهم آن سالها بود؛ نمایشی درباره پاسگاهی در محاصره دشمن که مدافعانش تا آخرین قطره خون مقاومت میکنند.
این نمایش نخستین اجرای جدی این هنرمند است که بارها از شبکه سراسری پخش شد. او درباره این نمایش تعریف میکند: طلائیه قدیم نام پاسگاهی بود متعلق به برادران ارتشی. در زمان جنگ، این پاسگاه به محاصره دشمن عراقی درآمد. آنهاییکه در پاسگاه بودند، همقسم شدند تا آخرین قطره خون از آنجا محافظت کنند. نمایش با شهادت و فداکاری همه کسانی که در پاسگاه بودند، پایان مییابد.
رستمیان خاطرهای بهیادماندنی از اجرای این نمایش که فیلمنامه آن را ایرج سماوات نوشته بود، برایمان تعریف میکند: به ما گفته بودند درصد افراد اعزامی به جبهه از شهرستان کلات نادر انگشتشمار است. قرار شد ما به آنجا برویم و در مسجد یکیدو هفته قصه از جانگذشتگی بچههای طلائیه را به نمایش بگذاریم. دکور نمایش شامل سنگر، تیربار، ادوات جنگی و بهطورکلی فضای جبهه در مسجد ساخته شد. بچهها هم لباس رزمندههای ایرانی و عراقی را پوشیدند و تمرین شروع شد.
هر وقت با مادرم به مجلسی میرفتیم، مرا وسط جمعیت میفرستاد تا مجلسگرمی کنم
روز دوم تمرین بودیم که ناگهان میانهمردی وارد شد و با دیدن ما شروع کرد به داد و هوار که «آی مردم! کجایید؟ بیایید که عراقیها به مسجد حمله کردهاند!» آن بنده خدا خادم مسجد بود که رفته بود به شهر و از ماجرای آمدن ما بیخبر بود.
او تنها کسی بود که دهشب نشست پای این نمایش و هروقت به سرودی که من میخواندم، میرسید، مثل ابر بهار اشک میریخت و گریه میکرد. من سرود «کجاییدای شهیدان خدایی...» را میخواندم. بعداز اجرای آن نمایش، آمار اعزامیهای روستا به جبهه از دوسهنفر به بیشتر از پنجاهنفر رسید.

شوخی، شوخی؛ با ادوات جنگی هم شوخی؟
رستمیان که سیسال خدمتش را در نیروی هوایی گذرانده است، یکیدوسال اول استخدام، در نیروی هوایی مشهد خدمت میکرده و بعد به شهرهای دیگر منتقل شده است. او از فعالیتش در پایگاههای نیروی هوایی آشخانه و بابلسر میگوید که مسئولیت بخش تئاتر و نمایش این پایگاهها را برعهده داشته است. او درکنار تربیت هنرمندان و کارگردانی، گاه برای حضور در جبهههای جنگ، امریه میشد و باید با تیمی هنری برای اجرای نمایشهای روحیهبخش و طنز به جبهه میرفتند.
رستمیان تعریف میکند: آن زمان مثل الان نبود که همه گوشیبهدست، خاطرات را ثبت و ضبط میکنند. یک دوربین یاشیکا با فیلم دوازده یا بیستوچهارتایی داشتیم که چند عکس یادگاری با آن گرفته میشد. سنگرها تقریبا یکمتر زیر زمین بود که دورتادورش با کیسهگونی پر از شن دیوار شده بود. در چنین فضای خفقانی، ما برای روحیهدادن به رزمندهها نمایش طنز اجرا میکردیم.
یکی از خاطراتم از آن حضورها به روزی برمیگردد که برای هواخوری به بیرون سنگر رفته بودم. همینطور دوروبر پرسه میزدم که چشمم به ادوات جنگی افتاد که گوشهای تلنبار شده بود. به آن سمت رفتم و چندپوکه را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و شروع کردم با آنها بازیکردن. یکدفعه یکی از بچههای نیروی زمینی فریاد زد «آنجا چکار میکنی! هرچه دستت است، بینداز زمین و بیا این طرف.»، چون فعالیت ما در نیروی هوایی، بخش هنر و تئاتر بود، یکدرصد هم تصور نمیکردم آن ادوات ممکن است عمل کند و خطرناک باشد. خلاصه که تجربه خوبی بود تا در مناطق جنگی چیزی را به شوخی نگیریم.

نمایشی بیکلام که اول شد
از عکسها که میگذرد، یاد جشنواره «تقابل» میافتد. زمانیکه در پایگاه نیروی هوایی بابلسر مسئول تئاتر بود، نمایشی که برای این جشنواره آماده کردند، «خونآشام» نام داشت؛ اجرایی یکساعته، بدون حتی یک کلمه دیالوگ.
او که در این تئاتر، علاوهبر بازیگری، کارگردان هم بوده است، تعریف میکند: آن زمان مسئول تئاتر پایگاه نیروی هوایی بابلسر بودم. نمایشی که ما برای این جشنواره آماده کرده بودیم «خونآشام» نام داشت. این نمایش یکساعته بدون کلام بود. داورها همه مانده بودند که چطور با حرکات و موسیقی، مفاهیم کنار هم چیده و منتقل میشود.
در آن نمایش، برخلاف دیگر نمایشها که موزیسین جایش گوشه سن بود، روی بالکن و پشت به تماشاگرها نشسته بود. با اینکار تمام حواس تماشاگر را به بازی بازیگر متوجه کرده بودم. موضوع آن نمایش نقش شیطان در زندگی بشر بود. جایی شیطان در لباس کشور انگلیس و برههای در کسوت مردمان آمریکا ظاهر میشد و هر شیطان، شیطانکهایی داشت برای فریب مردم بهخصوص جوانترها. آن زمان ویدئوهای مایکل جکسون روی افکار نوجوانان و جوانان ما تأثیر مخربی داشت. در آن نمایش، نقش شیطانک مایکل جکسون را سربازی عهدهدار بود که فرزتر و و زیباتر از خود مایکل اجرا میکرد.
نمایش خونآشام توانست در جشنواره تقابل بهخاطر انتقال مفاهیم، بدون استفاده از حتی یک کلمه، مقام اول را کسب کند؛ این نمایش خاطرهساز برای رستمیان، تندیس و هدیه جشنواره را به ارمغان آورد که آن را از دست سردار شهید منصور ستاری، فرمانده کل نیروی هوایی در آن زمان، دریافت کرد.
بازنشستگی از نیروی هوایی، نه از هنر
«سورنا، تفنگ معصوم من»، «خونآشام»، ـ «طلائیه قدیم»، «شب با شب تا سیاوش» و... افتخارات کشوری حسین رستمیانتودرباری در هنر بازیگری و کارگردانی در طول سیسال خدمت در نیروی هوایی است. او سال۸۵ از نیروی هوایی بازنشسته شد، اما از دنیای بازیگری نه.
طلائیه قدیم نام پاسگاهی بود متعلق به برادران ارتشی. در زمان جنگ، این پاسگاه به محاصره دشمن عراقی درآمد
رستمیان بعداز بازنشستگی با چندنفر از هنرمندان همدورهاش، گروه تئاتری به نام «پرستو» راهاندازی کردند. دراینباره میگوید: آن زمان هنوز تئاتر شهر ساخته نشده بود. سالن تئاتری در محله طلاب بود به نام هاشمینژاد که ما برای اجرا گاه به آنجا و گاه به سالن تئاتر ساختمان هلال احمر میرفتیم. بعداز چندسال، آن گروه تئاتر منحل شد و من تصمیم گرفتم در سرای سالمندان و مراکز نگهداری معلولان و جانبازان به اجرا بپردازیم. با تعدادی از دوستان همدل، گروهی تشکیل دادیم با عنوان «آیین دوستی». همراه گروه در ماه، چندنوبت بهسراغ سالمندان عزیز میرویم و برایشان برنامههای شاد و امیدبخش اجرا میکنیم.
از خاطرات خوش این هنرمند مردمی، اجرای سرود «ای ایران» در آغاز هر برنامه است. او تعریف میکند: انتخاب این سرود بهدلیل عرق ایرانیها به وطن و حماسیبودنش است که همه را به وجد میآورد.
جالب این است که بعضی وقتها دقت میکنم و میبینم پیرمرد و پیرزنهایی که بیمار و بیحال روی صندلی نشستهاند، با بلندشدن صدای موزیکای ایران و اوجگرفتن صدایم، کمکم همنوا میشوند و میایستند و با مشت گرهکرده روی سینه، با من همراهی میکنند؛ و شاید همین تصویر، خلاصه زندگی حسین رستمیان تودرباری باشد. مردی که سالها روی صحنه نقش گرفت، اما حالا در سالهای پختگی، نقش دیگری بازی میکند؛ بخشیدن لبخند، امید و خاطره به دلهایی که هنوز با یک آواز، جان میگیرند.
* این گزارش پنجشنبه ۲۱ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۱ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.