کد خبر: ۱۵۱۶۴
۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۳
پیشکسوت

واپسین روز‌های پیرترین خبرنگار ایران

این گزارش روایت تلخ خبرنگاری است که تا زنده بود، هیچ مسئولی در این شهر یک‌بار اسمش را به نیت قدرشناسی بر زبان نیاورد، تا بعد از آن او آینه‌ای باشد رو به همه کسانی که برای اعتلای فرهنگ خون دل خورده‌اند و قدر ندیده‌اند.

باز هم تقویم‌ها برگ به برگ افتادند و سال رسید به هفدهم مرداد؛ روزی که یکی از مناسبت‌هایش بزرگداشت و تکریم خبرنگاران است؛ خبرنگارانی که سال هاست با هر اتفاقی قلم‌به‌دست گرفته و نوشته‌اند؛ از همان نخستین مرتبه که یکی با جوهر سیاه روی کاغذ‌های کاهی و تیره‌رنگ ۱۹۰ سال پیش نوشت: «کاغذ اخبار».

از آن روزگار تا به امروز، جهان چه شادی‌ها و چه تلخ‌کامی‌ها که پشت سر نگذاشته است و در این میان همیشه عده‌ای بوده‌اند که بیشتر می‌دیدند و زودتر از همه باخبر می‌شدند، می‌نوشتند، آگاهی می‌دادند و گاهی تاریخ را در کلماتشان ماندگار می‌کردند. راستش بعضی‌هایشان را هم عشق به این آگاهی می‌کشت. زیرا آگاه‌بودن، اولین مرحله رنج‌کشیدن است.

یکی از کشته‌هایش را گمانم من دیده‌ام؛ سال ۱۳۹۸ خورشیدی. وقتی در مرداد داغ آن سال، دنبال یکی از قدیمی‌های تاریخ مطبوعات مشهد می‌گشتم، شماره تلفنی به دستم رسید که متعلق به علی‌اصغر آذرمی بود؛ پیر نودوشش‌ساله‌ای که ۸۱ سال از این عمر چهارسال مانده به یک قرن را با خبرنگاری، روزنامه‌نگاری و یادداشت‌نویسی برای مطبوعات گذرانده بود.

پیش از دیدنش خیال می‌کردم پشت این سال‌ها، حالا کنج فراغتی حاصل کرده است در خانه‌اش و روز را کنار قفسه کتاب‌هایش شب می‌کند. گاهی روی صندلی می‌نشیند و صفحات آلبوم عکس‌هایش را ورق می‌زند، با نوه‌هایش بازی می‌کند و در میهمانی‌های خانوادگی هم نقل مجلس است. زیرا خبرنگار‌ها هرقدر از خاطره‌های سال‌های دور کاری‌شان هم گفته باشند، باز ناگفته‌ای در چنته دارند تا چشم‌های دیگران با شنیدنش گشاد شود. اما روزی که پشت در آپارتمان چهل‌متری‌اش در خیابان کوشش مشهد ایستادم، همه‌چیز رنگ باخت. همان بوی نای تند که با بازشدن در، پره‌های دماغم را سوزاند، کافی بود تا بفهمم سرنوشت این کتاب قدیمی طور دیگری ورق خورده است.

سطر‌های بعدی، روایت تلخ خبرنگاری است که تا زنده بود، هیچ مسئولی در این شهر یک‌بار اسمش را به نیت قدرشناسی بر زبان نیاورد، تا بعد از آن او آینه‌ای باشد رو به همه کسانی که برای اعتلای فرهنگ خون دل خورده‌اند و قدر ندیده‌اند.

 

مرداد ۱۳۹۸؛ خیابان کوشش

وقتی روبه‌روی او که گوشه تختش نشسته بود و به من لبخند می‌زد، نشستم، پیرمردی با گوش‌هایی سنگین دیدم که از برق چشم‌هایش می‌شد فهمید چه سال‌های بی‌شماری را صبر کرده است تا سرانجام یکی کشفش کند و سراغش را بگیرد. بعد به او، به‌خاطر سال‌ها تلاش فرهنگی، فقط یک «خسته نباشید» ساده بگوید.

اما کاش همه‌اش فقط همین برق چشم‌های منتظر بود. بگذارید آن روز و آن ساعت‌ها را برایتان عین به عین، بدون سر سوزنی اغراق در کلمه، این‌طور تعریف کنم؛ علی‌اصغر آذرمی که مطبوعاتی‌های قدیمی او را با اسم آذری می‌شناختند، در طبقه همکف یک آپارتمان چهل‌متری زندگی می‌کرد؛ البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت.

در را که باز کرد، بوی سال‌ها تنهایی از درودیوار خانه‌اش به مشام می‌رسید. همه وسایل زندگی‌اش در یک تخت رنگ‌وررفته چرک‌مردشده، یک تلویزیون قدیمی، عصایی فلزی در کناره تشک، یک نایلون پر از قرص و شربت، دو صندلی و میزی که روی آن بی‌شمار کتاب، یکی‌دو کارت خبرنگاری، یک پوشه بزرگ پر از تقدیرنامه و چند قاب عکس سیاه‌وسفید قرار داشت، خلاصه می‌شد.

در ادامه هم یک آشپزخانه کوچک با گازی زهواردررفته را دیدیم و دو اتاق که بازشدن درش، آرشیو مطبوعات مختلف کشور در سال‌های دور را پیش رویمان می‌نشاند؛ درحالی‌که از کف تا سقف چیده شده بودند. اینها مختصرداشته‌های مردی بود که در پس عمر نودوشش‌ساله‌اش، افتخار ۸۱سال کار مطبوعاتی نشسته بود، اما کاش همه‌چیز به این اندک‌ها محدود می‌شد.

آن روز من بودم و یکی دیگر از همکاران خبرنگار (نعیمه زینبی) و عکاس روزنامه (نیما نجف‌زاده). آذرمی با تنی لاغر و اندامی که انگار خشک شده بودند، گوشه همان تخت فلزی گفت‌وگویش را شروع کرد و من هم کنارش نشستم؛ طوری که صورتم روبه‌رویش باشد. بعد بی‌آنکه بدانم در اطرافم چه می‌گذرد، مشغول صحبت شدم.

در این فاصله عکاس مشغول عکاسی از زوایای خانه بود و خانم زینبی هم سرگرم براندازکردن کارت‌های مختلف خبرنگاری، تقدیرنامه‌ها و عکس‌های سیاه‌وسفید. کنار اینها یک کارتن بزرگ را جا انداختم؛ کارتنی که عکس‌های خاص سیاه‌وسفید از مردم و مسئولان در دوران‌های مختلف تا لبه ‎اش را پر کرده بود؛ عکس‌هایی که مطمئنم تا آن روز کسی ندیده بود و بی‌شک بخشی از تاریخ اسنادی این دیار بودند.

 

پیشکسوت

 

کاش آن روز، آن خانه را نمی‌دیدم

یک‌ربعی بیشتر نگذشته بود که دیدم یک سوسک دارد از پایین کمر پیرمرد بالا می‌آید. ترس زنانه‌ام ابتدا سبب شد نتوانم کاری بکنم، اما وقتی سوسک به نزدیک شانه‌اش رسید، چشم‌هایم را بستم و با دست تکاندمش سمت دیوار. او، اما متوجه نشد و همین‌طور که غرق در تعریف خاطره‌هایش بود، پرسید: «چیزی شده بابا؟» لبخند زدم و گفتم: «چیزی نبود. شما ادامه بدین.»

آمد ادامه بدهد، رو کرد به نعیمه زینبی و گفت: «باباجان، لطفا برو توی آشپزخونه و برای خودتون چایی بذار. ببخشین وسایل پذیرایی دیگه‌ای ندارم.» این را هم بگویم که در فاصله نشستنم روی تخت تا لحظه‌ای که نعیمه زینبی سر بلند کرد به شنیدن صدای پیرمرد، آقای آذرمی ده‌باری بیشتر گفته بود خیلی خوش‌حال است که ما به دیدنش رفته‌ایم.

نعیمه بلند شد برود توی آشپزخانه که یک آن، نگاهم میخ شد روی لباس چرک‌مرد پیرمرد. انگار کنید سال‌ها کسی نبوده است که این لباس را از تنش دربیاورد. بعد دیدم کلی حشره ریز دارند دور یقه پیراهنش راه می‌روند. نگاهم پایین افتاد؛ تا روی تخت. حشره‌های ریز همه‌جا بودند. داشتند در اطرافم وول می‌خوردند و لبه‌های تشک را یک خط ممتد از آنها سیاه کرده بود.

اینجا نعیمه رسیده بود توی آشپزخانه. چند جعبه قوطی کبریت روی طاقچه کوچک آشپزخانه بود. یکی از قوطی‌ها را برداشت، درش را که باز کرد، جیغ کوتاهی کشید. سوسک‌های گیر افتاده توی قوطی کبریت تا آرنج دستش بالا آمده بودند. دیدیم که در عرض یک ثانیه، چند خط باریک و بلند از سوسک‌ها پشت گاز تا سقف را رژه رفتند.

آقای آذرمی دوباره پرسید: «چی شده بابا؟» نعیمه لب گزید که: «هیچی. چیز مهمی نبود.» آنجا بود که فهمیدم پیرمرد چشم‌هایش ضعیف است و چیزی نمی‌بیند. نعیمه زیر کتری را روشن کرد و آمد که بنشیند سر جایش. حس کردم چیزی دارد پایم را قلقلک می‌دهد. تازه آنجا بود که دیدم روی قالی خاک‌گرفته‌ای که گل‌های لاکی‌رنگش پهلو به خاکستری می‌زند، میدان رژه سوسک و ساس و کنه است. در ادامه، من، نعیمه و آقای نجف‌زاده، فقط سکوت بودیم و نگاه.

چیزی که من در آن لحظه تجربه می‌کردم، پیش از آنکه ترس زنانه ناشی از دیدن این صحنه‌ها باشد، تلخی رنجی بود که از دیدن می‌کشیدم؛ رنج دیدن مردی که پس از ۸۱ سال کار فرهنگی، زنده در گور فراموشی خوابیده بود. خاطرم هست آن روز، آن لحظه، در آن چند ساعت گفت‌وگوی صمیمانه با یک پیشکسوت رسانه، حفظ کرامت او باعث شد تا هیچ‌کداممان چیزی نگوییم تا این مصاحبه در رژه و لشکرکشی انواع حشرات که از سر و گردنمان بالا می‌رفتند، ادامه پیدا کند.

 

تنهایی، تنهایی و تنهایی...

پیرمرد بی‌آنکه بداند چه شده است، با ذوق حرف می‌زد. یک‌جا خودش را به زحمت از روی تخت بلند کرد، عصایش را برداشت و آهسته خودش را کشاند سمت اتاقی که آرشیو مطبوعاتی‌اش را آنجا نگهداری می‌کرد. آن روز متوجه شدم که هرگز فرزندی نداشته و همسرش هم سال‌ها پیش به رحمت خدا رفته است. پس از آن هم کسی به دیدنش نرفته و سراغش را نگرفته بود.

۲۱ کارت خبرنگاری داخلی و سه کارت خبرنگاری خارجی داشت. در هشت دهه کاری هم انواع مسئولیت‌ها را تجربه کرده بود؛ از خبرنگاری تا مدیرمسئولی و تأسیس چند روزنامه و مجله جدید. حتی ایجاد دکه‌های روزنامه‌فروشی در مشهد هم حاصل تلاش‌های او بوده است.

نمی‌خواستیم باور کنیم گنجی این‌چنین کنار خرابه‌ای آن‌چنان افتاده و سال‌هاست که هیچ مسئولی سراغش را نگرفته است

مصاحبه که تمام شد، ما سه تن با اندوهی که بغضش راه گلویمان را بسته بود، بیرون آمدیم. نمی‌خواستیم باور کنیم گنجی این‌چنین کنار خرابه‌ای آن‌چنان افتاده و سال‌هاست که هیچ مسئولی به احترام، قدردانی یا یک خسته‌نباشید ساده سراغش را نگرفته است. خاطرم هست بیرون که آمدم، روی آستین لباسم چند ساس راه می‌رفتند. آقای نجف‌زاده گفت: «با این لباسا و وسایل اگه به خونه بریم، بیچاره می‌شیم. ساس هیچ‌جوره از زندگی‌مون پاک نمی‌شه.»

گفت: «راه علاجش قرص برنجه» و رفت تا قرص برنج بگیرد و لباس‌هایش را ۲۴ ساعت با ترکیب قرص برنج بگذارد روی پشت بام خانه‌شان. نعیمه هم رفت تا ببیند عطاری‌ها چه داروی دیگری تجویز می‌کنند. من، اما از آنجا که توی یک مجتمع شلوغ زندگی می‌کردم و ممکن بود زندگی کلی آدم با بی‌احتیاطی من درگیر بلایی پاک‌ناشدنی شود، برای رفتن به خانه ریسک نکردم و تصمیم گرفتم از اولین مغازه لباس‌فروشی، یک دست لباس جدید بگیرم.

بعد هم خودم را به اولین گرمابه عمومی رساندم. یک ساعت بعد هم لباس‌های قدیمی را که توی نایلونی بسته بودم، انداختم در سطل زباله کنار خیابان و زنگ زدم به آقای ادیبی، معاون سردبیر، و ماجرای اتفاق‌افتاده را برایش تعریف کردم.

 

پیشکسوت

 

مسئولان قول دادند و کاری نکردند

صبح فردای این ماجرا، وقت نوشتن گزارش، آنچه را اتفاق افتاده بود، سربسته و با سانسور شدید بیان کردم. با توصیف آنچه اتفاق افتاده بود، می‌شد تلنگری به همه مسئولان زد، اما نمی‌شد شخصیت و کرامت او را که استاد همه ما محسوب می‌شد، در نظر نگرفت.

خاطرم هست آن روز در آن گزارش فقط به این جملات اکتفا کردیم که: «راستش را بخواهید، پشت همه این کلمات که تا اینجا پیش آمده و سطر شده‌اند، کلی دودوتا چهارتا نشانده‌ام تا قلم را طوری بچرخانم که مبادا کرامت انسانی او که پیشکسوت رسانه کشور است، زیر سؤال برود، اما دیدم هرطور بنویسم، حق مطلب ادا نمی‌شود؛ چون معتقدم این کرامت او نیست که زیر سؤال رفته است، بلکه انسانیت مرده در ما و مسئولان کم‌حافظه شهری را یادآوری می‌کند که در پسوند نامش، عنوان «پایتخت فرهنگی کشور» می‌درخشد و هرسال سازمان‌های مختلف فرهنگی‌اش با بودجه‌های چندصدمیلیاردتومانی در آن برای اعتلای فرهنگ تلاش می‌کنند؛ درحالی‌که یکی از آدم‌های فرهنگی‌اش در گمنامی یاد‌ها و نام‌ها، بی‌صدا گوشه‌ای هنوز جان دارد و نفس می‌کشد.»

روزنامه که چاپ شد، چندباری تماس گرفت تا یک نسخه از آن مصاحبه را برایش ببرم و من می‌گفتم: «چشم» ولی راستش دوست نداشتم آن روزنامه به دستش برسد. دلهره و شرم عجیبی داشتم. یکی ناسپاسی‌هایی را که در حق او شده بود عیان کرده و آن یکی من بودم. حتما که خودش همه آنها را می‌دانست و شاید بار‌ها در تنهایی‌اش به آن فکر کرده باشد، اما من دوباره او را با این رنج و اندوه روبه‌رو کرده بودم.

روز خبرنگار بود و طبق سال‌های گذشته و رسم معمول، مسئولان بی‌شماری برای تکریم، تشکر یا شاید گرفتن چند عکس تبلیغاتی به روزنامه آمدند. با همه‌شان درباره او گفتیم و هرکدام قولی دادند و «حتما، مطمئن باشید» هم به نشانه تأکید انداختند پشت جملاتشان، اما چند روز و هفته که هیچ، ماه‌ها و سال‌ها گذشت و دیگ محبت هیچ مسئولی نجوشید و از هیچ سازمان فرهنگی‌ای بخاری بلند نشد.

چند هفته از این ماجرا گذشت. یک روز صبح وقتی به دفتر روزنامه آمدم، همکار روابط‌عمومی گفت: «امروز آقایی به اسم آذرمی اومد و صفحه‌ای که باهاش مصاحبه داده بود رو گرفت. نشست همین‌جا خوند و خیلی آروم تشکر کرد و رفت.»

فکرش تا مدت‌ها اذیتم می‌کرد. فکر اینکه آن لحظه وقتی گزارش ما را خوانده، چه حسی داشته است، آزارم می‌داد؛ اینکه چه از دلش، چه از سرش گذشته است. حقیقتش را بخواهید، این فکر هنوز هم رهایم نکرده است. هنوز که سال‌ها از درگذشت او می‌گذرد، فکر آنچه او تجربه کرد، به سراغم می‌آید و یقه‌ام را می‌گیرد.

علی‌اصغرآذرمی، پیرترین روزنامه‌نگار زنده ایران (در آن دوران)، زمستان همان سال ۱۳۹۸ در گمنامی از دنیا رفت؛ بی‌آنکه مسئولی در خانه‌اش را کوبیده باشد. او رفت و من هرگز نفهمیدم آن عکس‌های بی‌نظیری که او خود در همه گزارش‌های خبری با دوربینش گرفته بود یا آرشیو بی‌نظیر مطبوعاتی که حاصل ۸۱ سال کار پیوسته‌اش در عرصه رسانه بود، چه شد.

تنها خاطرم هست در انتهای آن مصاحبه وقتی از او پرسیدم چه آرزویی دارید، گفت: «خیلی کار کرده‌م. خیلی خسته‌م. دعا کن بابا زمستون امسال رو نبینم.» و همان‌طور هم شد که خواسته بود؛ آذرمی در آذر همان سال رفت تا مصداق این شعر باشد که: «از کاروان چه ماند، جز آتشی به منزل...»

* مصرعی از غزل رهی‌معیری

 

* این گزارش شنبه ۱۷ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۲۷ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام