کد خبر: ۱۵۲۹۸
۰۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۱
شهید

شهید مهدی بالیده؛ پاسدار مرزها و امنیت مردم بود

زندگی صغری مفتاح، قصه‌ای از سادگی، صبر و عشق است. او سال‌ها در روستای بقمج و بعد در مشهد، کنار مردی زندگی می‌کرد که دلش به مرز‌ها و امنیت مردم گره خورده بود؛ مردی که شهادت را آرزو می‌کرد و سرانجام هم به وصالش رسید.

زندگی صغری مفتاح، قصه‌ای از سادگی، صبر و عشق است. او سال‌ها در روستای بقمج و بعد در مشهد، کنار مردی زندگی می‌کرد که دلش به مرز‌ها و امنیت مردم گره خورده بود؛ مردی که شهادت را آرزو می‌کرد و سرانجام هم به وصالش رسید.

روایت پیش رو، مرور زندگی صغری‌خانم و شهید مهدی بالیده است که دوازده‌سال کنار هم عاشقانه زندگی کردند.

 

همه را با پسوند «جان» صدا می‌کرد

من هنوز هم وقتی از مهدی حرف می‌زنم، اول سادگی‌اش در نظرم می‌آید. زندگی ما ساده و بی‌آلایش بود؛ خودش هم همین را دوست داشت. همیشه می‌گفت بچه‌ها باید با نان حلال بزرگ شوند، نماز و روزه‌شان ترک نشود و احترام به پدر و مادر و بزرگ‌تر‌ها فراموش نشود.

مهدی از همان مرد‌هایی بود که قبل از آنکه حرفی بزند، با رفتارش اثر می‌گذاشت. در سلام‌کردن پیش‌قدم می‌شد. مرا همیشه با احترام صدا می‌زد و درباره دیگران هم فقط اسمشان را نمی‌گفت؛ به اسم‌های کوچکشان، پسوند جان اضافه می‌کرد، مثل دایی‌جان و عموجان. این مهر و ادب، جزو ذاتش بود.

ما هر دو در روستای بقمج از توابع چناران زندگی می‌کردیم و از قبل همدیگر را می‌شناختیم. مهدی بعد از سربازی وارد سپاه شد. قبل ازدواج، از شرایط کارش برایم گفته بود. صادقانه گفته بود که اگر مأموریتی پیش بیاید، باید برود. من هم با شناختی که از او داشتم، پذیرفتم. دوازده‌سال زندگی با مهدی یعنی قبول‌کردن مردی که دلش را به خدمت مردم و امنیت کشور سپرده بود.

 

داروندارش وقف دیگران بود

مهدی در آن سال‌ها بیشتر در مأموریت بود و من پیش پدرشوهرم در روستا زندگی می‌کردم. بعداز مدتی توانستیم خانه‌ای در بولوار توس بگیریم و زندگی‌مان را در مشهد ادامه بدهیم. یک سال بعد هم انتقالش قطعی شد و در سپاه امام رضا (ع) ماندگار شد. با همه سختی‌ها، هیچ‌وقت گلایه‌ای از او نشنیدم. هر وقت در خانه بود، آرامش را با خودش می‌آورد.

صادقانه گفته بود که اگر مأموریتی پیش بیاید، باید برود. من هم با شناختی که از او داشتم، پذیرفتم

بعضی روز‌ها می‌گفت عزیزم شما بنشین، امروز من برایتان غذا درست می‌کنم. بعد‌ها متوجه شدم که در پاسگاه سراوان هرکسی برای خودش غذا می‌پخت، اما از آنجایی‌که مهدی آشپزی را دوست داشت برای همه دوستانش آشپزی می‌کرد. دست‌پختش هم خیلی خوب بود.

مهدی فقط با اهل خانه و خانواده، مهربان نبود؛ مثلا وقتی در مأموریت بود، گوشی‌اش را به سرباز‌هایی می‌داد که تلفن نداشتند تا بتوانند با خانواده‌شان تماس بگیرند. یک بار به او گفتم این کار درست نیست، تلفن وسیله شخصی است؛ گفت: «کمک به دیگران که شخصی و عمومی ندارد! بنی‌آدم اعضای یکدیگرند.» این جمله‌اش هنوز هم در ذهن من مانده است.

 

جانش را پای امنیت ایران گذاشت

از سال ۸۴ که درگیری‌ها در مرز‌های سیستان و بلوچستان و سراوان شدیدتر شد، مأموریت‌های مهدی هم بیشتر شد. او در نقاط خطرناک حضور پیدا می‌کرد و از کار‌های اشرار و تروریست‌ها برای ما تعریف می‌کرد. مرتب می‌گفت دعا کنید که من هم در گروه شهدا قرار بگیرم.

شب شهادتش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. پسر کوچکم دوماهه بود و آن شب بی‌قراری عجیبی داشت. دخترم هم بیدار بود و تا نیمه‌شب نخوابیدیم. صبح که برادرم تماس گرفت، گفت بچه‌ها را به مدرسه نفرستم. بعد هم خبر را آرام‌آرام گفت: مهدی شهید شده است. هنوز هم آن لحظه، برای من مثل همان صبح سرد و سنگین باقی مانده است.

همکارانش گفتند در درگیری با اشرار، وقتی نیروهایش را مستقر کرده و به مقر برگشته بود، در کمین گروهک ریگی قرار گرفت و همراه راننده‌اش به شهادت رسید. فقط چند روزی به پایان مأموریتش مانده بود. روز قبل، خودش زنگ زد و گفت می‌خواهد برگردد و پرسید چیزی لازم داریم برایمان بگیرد یا نه. حیف که دیگر نه خودش را دیدیم و نه سوغاتی‌هایمان را. مهدی جانش را پای امنیت ایران گذاشت.

 

شهید

 

نام و نام‌خانوادگی: مهدی بالیده

تاریخ تولد: ۳ خرداد ۱۳۵۳

تاریخ شهادت: ۱۶ اسفند ۱۳۸۹

محل شهادت: درگیری با گروهک ریگی در سراوان

فرزندان: نرگس، علی و ابوالفضل

 

* این گزارش چهارشنبه ۴ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۳ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام