کد خبر: ۱۵۳۶۷
۱۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
هنرمند

حتی خواب‌های علی سنتورساز هم شبیه ذوزنقه هستند!

علی طاهری، نوجوان بود که ساخت ساز را شروع کرد و با آزمون‌وخطا، فوت‌وفن کار را یاد گرفت و به‌تدریج خودش را میان سازندگان سنتور جا انداخت. می‌گوید: برادرم یک وسیله ذوزنقه‌ای شکل خیلی کوچک برایم آورد و گفت این سنتور است.

کارگاه علی طاهریِ سنتورساز، درواقع خانه اوست؛ خانه‌ای در یکی از کوچه‌های محله بهارستان که انتهایش به کوه‌های خلج می‌رسد. خانه‌ای پر از چوب و ابزار و سیم و قطعات ساز و تکه‌های ذوزنقه‌شکلی که خودش می‌گوید شب‌ها هم خوابشان را می‌بیند.

زندگی روزمره آقای طاهری با ساخت سنتور گره خورده؛ با همان صدای جعبه‌ای که از کودکی شیفته و مفتونش شده بود. او حالا در دهه پنجم زندگی‌اش، همچنان تمام تلاشش را می‌کند که بازاری نباشد، سری‌کار نباشد و محصولی سنجیده و بقاعده بسازد؛ سنتوری که صدایش به همه برسد و هم شنونده و هم سازنده را کیفور کند.

مثل بسیاری از صاحبان حرفه‌های دستی، از گرانی این روز‌ها مستأصل است؛ از بازاری شلوغ و مشوش و حتی پر از جنس بنجل، از اینکه به قول خودش صدای قلابی، بازار را گرفته است.

طاهری از نوجوانی به ساختن ساز روی آورد و خیلی زود، ساختن برایش به یک مسئله جدی تبدیل شد؛ اما کسی نبود که «ساختن» درست و اصولی را به او یاد بدهد. برای همین روی پای خودش ایستاد و با آزمون‌وخطا، فوت‌وفن کار را یاد گرفت؛ با همان دست‌هایی که سال‌ها بعد یکی‌شان در حادثه‌ای تقریبا از کار افتاد. 

خودش را به‌تدریج میان سازندگان سنتور جا انداخت و سال‌هاست در محله بهارستان، پشت میز همان خانه نقلی، میان تکه‌های چوب و ابزار‌های سازسازی و در خفگی گرده‌های چوب، سنتور می‌سازد.

 

هنرمند

 

شجریان یعنی یک درخت خیلی بزرگ

طاهری متولد۱۳۵۶ در روستای کبودان شهر بردسکن است. او دوران مدرسه را در همان حوالی گذراند و برای ادامه تحصیل به بردسکن و بعد کاشمر رفت. اما مسیر اصلی زندگی‌اش خیلی زود از درس جدا شد.‌

می‌گوید: «پدرم آواز می‌خواند و گاهی هم نی می‌زد. ما که بچه بودیم، نمی‌دانستیم اینها چیست. پدرم یک آلبوم در ماشین داشت و دائم آن را می‌گذاشت. یکی‌اش «آستان جانان» بود و یکی هم «نوا ـ مرکب‌خوانی». من یک روز گفتم: این کیست که می‌خواند و شما دائم همین را تکرار می‌کنی؟ گفت: شجریان.»

همین یک کلمه در ذهن کودک، تصویر یک درخت بزرگ ساخت، بی‌آنکه معنی «شجر» را بداند؛ «فکر می‌کنم هنوز مدرسه نمی‌رفتم. وقتی گفت شجریان، یک درخت خیلی بزرگ در ذهنم آمد. بعد‌ها که بزرگ شدم و رفتم مدرسه، فهمیدم شجر یعنی درخت. این تصویر برایم خیلی جالب ماند.»

 

هی سیم بستم و باز کردم

اولین مواجهه جدی طاهری با سنتور، نه با یک ساز حرفه‌ای، که با چیزی کوچک و دست‌ساز اتفاق افتاد. یک شکل هندسه‌ای چوبی که برادرش با خودش به خانه آورده بود و او می‌توانست آن را باز و بسته کند. طاهری آن روز را این‌طور به یاد می‌آورد؛ «برادرم یک وسیله ذوزنقه‌ای شکل خیلی کوچک برایم آورد و گفت این سنتور است. من هم هی سیم بستم، باز کردم، چوب زیر سیم‌ها گذاشتم، کش‌و‌قوس دادم تا یک صدایی از آن درآوردم. همان باعث شد دنبال موسیقی بروم.»

از همان‌جا ساخت ساز برایش شروع شد. چیزی درونش به صدا درآمده بود؛ برای همین سراغ نجار‌های محل می‌رفت و هر بار چیزی را امتحان می‌کرد تا اینکه در دوره دبیرستان توانست تعدادی ساز بسازد؛ «من حتی ابعاد ساز را نمی‌دانستم. بعد که چندساز ساختم، بعضی‌هایشان فروش هم می‌رفت. شاید ده‌دوازده‌تا ساخته بودم که رفتم سربازی.»

یک روز گفتم: این کیست که می‌خواند و شما دائم همین را تکرار می‌کنی؟ گفت: شجریان!

سال‌۱۳۷۳، در مراسم اعیاد شعبانیه در تکیه ابوالفضلی فردوس، برای نخستین‌بار یک سنتور حرفه‌ای را از نزدیک دید که یکی از دوستانش آن را می‌نواخت؛ «دوست خوبی داشتم به اسم عباس یوسفی که آنجا ساز می‌زد. من سنتور واقعی را آنجا دیدم. ابعادش را که دیدم، گفتم این همان چیزی است که من باید بسازم. برای همین حاضرم بودم آن را بیشتر از قیمت واقعی‌اش از او بخرم و با خودم به خانه بیاورم، اما راضی نشد.»

همین پاسخ منفی طاهری را برای ساخت سنتور مصمم‌تر کرد؛ «فکر کنم قیمتش ۶ هزار تومان بود. من ۱۳‌هزار‌تومان می‌دادم، ولی نفروخت. ساز هم آن زمان خیلی کم بود. یادم است گوشی‌هایش برنجی و شش‌گوش بود. همان ساز باعث شد ابعاد واقعی سنتور را ببینم و برگردم و دوباره بسازم.»

 

هنرمند

 

بازار چیزی را می‌خواست که من نمی‌ساختم

ساز‌های دست‌ساز خودش دیگر کافی نبودند. کافی‌نبودن شاید فعل درستی نباشد؛ شاید منظور طاهری از ناکافی‌بودن، سلیقه‌ای بود که خیلی دوست نداشت با آن همراه شود ولی از آن طرف چاره‌ای هم نبود؛ «وقتی آمدم مشهد، مجبور شدم با سلیقه بازار حرفه‌ای جلو بروم. چیزی که من می‌ساختم، بازار حرفه‌ای نمی‌خواست. بعد از یکی‌دو ماه طوری شد که بازار سازم را می‌خواست، ولی از لحاظ صدا کسی کمکم نمی‌کرد و راز‌های کار را با من به اشتراک نمی‌گذاشت.

به هرکسی می‌گفتم من سه سال است دارم کار می‌کنم، خنده‌اش می‌گرفت. می‌گفت سه سال؟ حالا حالا‌ها باید کار کنی تا حرفی که من می‌زنم بفهمی. از اول کار هیچ نکته‌ای از یک استاد به یادگار ندارم. خیلی چیز‌ها را خودم پیدا کردم.»

برای همین بخش بزرگی از دانش طاهری از تجربه مستقیم آمده است؛ از دست‌زدن به ساز و خراب‌کردن و دوباره ساختن؛ «مثلا برای تراش ساز، وقتی صفحه را می‌چسباندم، نگاه می‌کردم ببینم صفحه چطور باید باشد. وسط ساز باید یک مقدار برجسته باشد و فشار سیم‌ها که صفحه را پایین می‌آورد، در‌نهایت به حالت درست برسد.

من اگر صفحه هفت میلی‌متر بود، دور‌تا‌دورش را شش و بعد پنج میلی‌متر می‌کردم و وسط را بالاتر نگه می‌داشتم. چندین سال همین‌طور کار کردم.» بعد‌ها فهمید آنچه خودش کشف کرده، روش شناخته‌شده‌ای در سنتورسازی بوده است. این را وقتی فهمید که یکی از دوستان موسیقی‌شناسش در کتابش، تراش او روی چوب را تراش اصلی ساز سنتور دانسته است.

 

با دو لقمه نیمرو فهمیدم چطور ساز را رنگ بزنم

حتی در رنگ‌کاری ساز هم یک اتفاق ساده به کشف فنی تبدیل شد. طاهری برای رنگ‌کردن ساز همچنان که شنیده بود با لاک الکل، ساز را رنگ می‌زد، اما هرکاری می‌کرد صاف و تمیز درنمی‌آمد. می‌گوید با پارچه و پنبه کار می‌کرده و سطح ساز زبر می‌شده. از هرکس هم می‌پرسیده، کسی چیزی به او نمی‌گفته است. برای همین یک روز از شدت عصبانیت کار را رها می‌کند، اما همین رها‌کردن و فکر‌کردن، او را به جای خوبی می‌رساند؛ «رفتم دو لقمه نیمرو خوردم و برگشتم. دستم چرب شده بود. همان پنبه را برداشتم و روی ساز کشیدم. یک‌دفعه دیدم کار صاف شد، آینه شد! همان‌جا فهمیدم چربی روغن باعث می‌شود پنبه بهتر روی لاک حرکت کند.»

برای طاهری، همین تجربه‌ها بخش مهمی از آموزش سازسازی بوده‌اند. اینکه با آزمون و خطای بسیار، ساختمان سازه را آرام‌آرام می‌ساخت و جلو می‌برد.

طاهری برخلاف بسیاری از نوازندگان، آموزش منظم موسیقی نداشت. یعنی هیچ‌وقت نشد که با روش علمی و دقیق ردیف و گوشه‌ها را آموزش ببیند. خودش می‌گوید: «اتفاق نیفتاد که من بروم کلاس و علمی و دقیق ردیف و گوشه‌ها را کار کنم. همین‌جوری گوشی یاد گرفتم. با دوستان خواننده‌ام کار می‌کردم و آنها تشخیص نمی‌دادند که من گوشه‌ها را نمی‌شناسم یا ردیف را نمی‌دانم.»

تنها مدرسه و تنها محیط آموزشی او جایی بود که می‌توانست مداوم و مستمر موسیقی سنتی گوش کند. گوش‌کردن برای طاهری تبدیل به مدرسه‌ای شخصی شده بود؛ «فقط موسیقی سنتی گوش می‌کردم و بیشتر هم شجریان. دوستانم آواز کار می‌کردند، یکی تنبک می‌زد و دور هم جمع می‌شدیم. گاهی هم آهنگ‌های پاپ و خواننده‌های آن زمان را کار می‌کردیم، ولی موسیقی سنتی برای خودم جدی‌تر بود. من آواز را خیلی دوست داشتم.»

 

مسافت سینما تا خانه را دویدم

یکی از مهم‌ترین خاطرات موسیقایی طاهری از سینما می‌آید؛ زمانی که فیلم «افعی» به کارگردانی محمدرضا اعلامی را دیده بود. فیلمی که در زمانه خودش بسیار دیده شد و همچنان یکی از فیلم‌های شاخص سینمای ایران در دهه ۶۰ است؛ «سینما می‌رفتیم و وقتی فیلم "افعی" آمده بود، تقریبا هر‌روز می‌رفتیم. بین سانس‌ها یک آهنگ پخش می‌شد که خیلی به گوشم آشنا آمد. صدا‌هایی داشت که با صدا‌های سنتور همخوانی داشت.»

مسافت سینما تا خانه را دویدم. با آزمون‌وخطا آهنگ را درآوردم. آنجا توانستم بفهمم ترتیب صدا‌ها یعنی چه

ملودی فیلم چسبیده بود به جداره مغزش. ول‌کنش نبود. هر‌طور شده طاهری می‌خواست آهنگ آن فیلم را با سنتور دربیاورد. او موسیقی فیلم را تا خانه توی ذهنش نگه داشته بود؛ «در سینما به بچه‌ها گفتم من کار دارم. بعد مسافت سینما تا خانه را دویدم. رفتم ساز را آوردم و شروع کردم به زدن. با آزمون‌وخطا آهنگ را درآوردم. آنجا اولین آهنگی بود که توانستم بفهمم ترتیب صدا‌ها یعنی چه.»

این اتفاق برای گوش موسیقایی او یک نقطه عطف شد. برای همین بعد از حدود ۱۰‌روز، هرکس هر چیزی می‌خواند، او می‌توانست با صدایی که روی ساز بود، آهنگش را دربیاورد. به‌قول طاهری: «گوشم تازه راه افتاده بود.»

 

هنرمند

 

دیگر نمی‌توانم مضراب را هدایت کنم

طاهری از رابطه‌ای حرف می‌زند که سال‌ها میان او و سنتور شکل گرفته است؛ رابطه‌ای که از علاقه معمولی فراتر رفته و به چیزی شبیه رفاقت و دوستی تبدیل شده است. هم او ساز را می‌فهمد و هم ساز، او را. این دو حالا «هم‌ساز» همدیگرند. خودش می‌گوید: وقتی یک ساز جذبت می‌کند، دیگر بقیه را نمی‌بینی. من دیگر هیچ‌چیز نمی‌دیدم. حتی یکی از دوستانم می‌گفت توی خواب‌هایت هم ذوزنقه است! یعنی این‌قدر درگیر سنتور بودم.

با‌این‌حال، در ادامه برای چندسال به ساخت ساز‌های دیگر هم رو آورد، از ویولن و کمانچه گرفته تا سه‌تار و دوتار؛ «حدود ۱۰‌سال سفارش‌های مختلف می‌گرفتم. ولی بعد فهمیدم اگر بخواهم در این بازار حرفه‌ای شوم و سازم اسم و رسمی پیدا کند، باید یک ساز را انتخاب کنم و آن را بفهمم. چون از اول سنتور را دوست داشتم و صدایش من را محصور کرده بود، سنتور را ادامه دادم.»

سال‌۱۳۹۶ حادثه‌ای مسیر نوازندگی طاهری را عوض کرد، طوری که می‌گوید هنوز بعد‌از سال‌ها تأثیر و دردش تمام جانش را می‌سوزاند؛ «با موتور می‌رفتم سمت مرکز شهر. نزدیک پل غدیر بودم که یک غیرمشهدی اشتباهی وارد مسیر شده بود. وقتی وارد پل شد، تازه فهمید اشتباه آمده. دور زد و سه لاین آمد آن طرف. در فاصله چهار‌پنج‌متری جلو من را گرفت. من کامل به او خوردم و دیگر نفهمیدم چه شد.»

بعد که به هوش آمد، کار از کار گذشته و دستش راستش آسیب جدی دیده بود. دکتر به او گفته بود عصب‌های دستش قطع شده‌اند. مچش تا‌حدودی کار می‌کند، دستش بالا می‌آید، ولی نصف دستش کاملا بی‌حس است و نمی‌تواند صاف نگهش دارد و بعد‌از یک دقیقه می‌افتد زمین.

برای نوازنده سنتور، این یعنی از‌دست‌دادن کنترل مهم‌ترین ابزار کار. نوازنده دیگر نمی‌تواند مضراب را درست توی دستش نگه دارد. طاهری همچنان که دارد همان دست آسیب‌دیده‌اش را تکان می‌دهد، می‌گوید: مضراب دیگر دست من نیست؛ یک جایی می‌رود که خودش دوست دارد. من دیگر نمی‌توانم هدایتش کنم. این آسیب خیلی روی کارم تأثیر گذاشته.

دیگر ریتمیک نمی‌توانم بزنم. یا عقب می‌افتم یا جلو. در آواز یک کاری می‌کنم، ولی در ریتمیک بیشتر از دو، پنج‌دقیقه نمی‌توانم دوام بیاورم؛ و غم‌انگیزتر اینکه این درد هنوز بعد از سال‌ها ادامه دارد؛ «دردم هنوز مثل روز اول است. جوری است که نمی‌گذارد راحت بخوابم. هر نیم‌ساعت، چهل‌دقیقه بیدار می‌شوم، دوباره خوابم می‌برد و باز همین اتفاق می‌افتد.»

 

درد شانه و بازار خرابِ ساز

طاهری می‌گوید بازار سازسازی هم مثل گذشته نیست. قیمت‌ها افزایش یافته و ساز‌های کم‌کیفیت قیمت‌پایین جایشان را به ساز با‌کیفیت و ماندگار داده‌اند؛ «قیمت‌ها خیلی زیاد شده و بیشتر ساز‌های قیمت‌پایین جای ساز‌های خوب را گرفته‌اند. همان ساز ارزانی که مثلا یکی‌دوسال پیش یک‌میلیون‌و‌۸۰۰‌هزار‌تومان بود، الان ۴ میلیون شده است. خیلی‌هایشان‌ام‌دی‌اف هستند و روکش می‌کنند که چوب دیده شود. حرفه‌ای‌ها که نیاز به ساز خوب دارند، مجبورند ساز خوب بخرند، ولی در کل بازار مثل قبل نیست. نمی‌شود گفت خوب است؛ واقعیتش این است که خوب نیست.»

با‌این‌حال طاهری حتی با همان درد شبانه و بازار خراب باز به کارش ادامه می‌دهد؛ یعنی انگار نمی‌تواند کار دیگری بکند. او سال‌ها دنبال صدایی رفت که نخستین‌بار از ضبط ماشین پدر شنید. آن صدا در همه این سال‌ها عوض نشده؛ این دست اوست که دیگر مثل گذشته نمی‌تواند آن را روی سنتور بازآفرینی کند. اما سنتور همچنان همان‌جاست؛ ذوزنقه‌ای که روزی یک کودک روستایی با سیم و چوب دست‌کاری‌اش کرد تا صدایی از آن بیرون بکشد. صدایی که هنوز برایش تداعی تکیه‌کردن به آن درخت تنومند استوار است.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۱۷ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۳ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام