معلم محله اسماعیلآباد مدیر، معاون و آبدارچی هم هست
هیچ معلمی وظیفه ندارد برگه سوال امتحانی را با خودش به بالین دانشآموز بیمار ببرد، اما معلم محله اسماعیلآباد که این روزها وحدت صدایش میزنند، وقت امتحان هر روز سوار خودروی شخصیاش میشد و برگه امتحانی را تا خانه دانشآموز بیمارش میبرد. کنارش مینشست تا او امتحانش را بدهد و دوباره با برگه به مدرسه برمیگشت. این کار بارهاوبارها در زندگی زهرا ربانیفرد، معلم و مدیر چهلوسهساله محله وحدت تکرار شده است. این ویژگی باعث شد گپوگفتی با وی انجام دهیم.
ربانیفرد از سال۷۱ وارد تربیتمعلم تربتحیدریه میشود. از همان زمان به فضای درس و مدرسه راه مییابد. اولین خاطراتش هم به زمانی برمیگردد که بهعنوان مدیر مشغول به کار میشود و یکی از دوستانش حسابی او را از دفتر اندیکاتور میترساند. با این وجود پدرهمسر دلداریاش میدهد و به او اطمینان میدهد که او میتواند.
حالا پس از گذشت سالها ربانیفرد کولهباری از تجربه با خود دارد. مدتهای زیادی است که در محله اسماعیلآباد مشغول به کار است. مدرسه، کوچک است و ۶۰ دانشآموز رقمی نیست که به او لقب معاون و خدمتگزار مدرسه را بدهند.
همین موضوع موجب میشود ربانیفرد تمامی کارهای مدرسه را یکتنه انجام بدهد؛ «خودم برای معلمها چای دم میکنم و خودم استکانها را میشویم. گاهی که در اداره آموزشوپرورش جلسه دارم، همه حواسم به این است که مبادا سماورم بیآب بماند و بسوزد. تا برگردم، بارها با معلمهای مدرسه تماس میگیرم که حواسشان به سماور مدرسه باشد. زنگ را خودم میزنم و خودم جلوی در میایستم تا دانشآموزان روانه خانههایشان بشوند.»
خاطرات رنگارنگی از این ۲۴ سال خدمت دارد. بعضی خاطرات مکدرش میکند و به بعضیهایشان میخندد. با بعضیهایشان هم به فکر فرومیرود؛ «دانشآموزی داشتم که بسیار درسخوان بود. اواخر سال تحصیلی خبر آوردند ازدواج کرده. وقت امتحانهای نوبت سوم فرارسیده بود و او به مدرسه نمیآمد. روز اول برگه امتحان را برداشتم و پرسانپرسان به در خانهشان رفتم. در را برایم باز نمیکردند. مغازه برادرش همان اطراف بود. او را مجاب کردم که خواهرش امتحان بدهد و لااقل یک سال زحمتش هدر نرود.
با هر زحمتی بود، دانشآموز قبول کرد که امتحان بدهد. هر روز من با برگه امتحان به مقابل خانهشان میآمدم. او با یک خودکار داخل ماشینم مینشست و شروع به حل کردن سوالها میکرد. واقعا دلم میسوخت. با بهترین نمرات، امتحانهایش را قبول شد، ولی دیگر ادامه تحصیل نداد.
دانشآموز دیگری داشتم که اواخر سال ناگهان کمردرد و پا درد شد. بهمرور فلج شد و دیگر نتوانست راه برود. گفتند اماس گریبانش را گرفته. خجالت میکشید به مدرسه بیاید؛ برای همین برگه امتحان را به خانهشان میبردم و کنارش مینشستم تا جواب بدهد.»
سوم راهنمایی.آخرین مدرک تحصیلی دخترها
زهرا ربانی اینطور ادامه میدهد: دخترهای اسماعیلآباد آخرین مدرک تحصیلی که میگیرند، مربوط به سوم راهنمایی است. در این محله، دبیرستان دخترانه نداریم و خانوادهها هم اجازه ادامه تحصیل به دخترهایشان نمیدهند.دخترهای مستعد بسیاری را میشناسم که پس از پایان دوره راهنمایی، ازدواج کرده و دیگر ادامه تحصیل ندادهاند. دلم برای این فقر فرهنگی و نبود امکان تحصیل برای دخترهای این محله میسوزد.این خانم مدیر ۸ سال سابقه تدریس در کارنامه دارد و از این دوران به خوشی یاد میکند؛
«دانشآموزی بود که مدام از او بهعنوان شاگردی شر و ناآرام در دفتر مدرسه یاد میشد. سالی که من ادبیات تدریس میکردم، در کلاس من بود. از همان ابتدای سال فهمیدم که این دانشآموز دوست دارد مورد توجه قرار بگیرد.من به این خواستهاش توجه کردم. توی ذوقش نمیزدم و به او احترام میگذاشتم. اگر هم رفتار نادرستی از او سرمیزد، طوری با او رفتار میکردم که خودش شرمنده میشد. آخر سال تحصیلی همه با تعجب از آرام گرفتن این دانشآموز و سربهراه شدنش حرف میزدند و علت این تغییر را از من جویا میشدند».

۶۰ دختر دارم
دو پسر حاصل زندگی مشترک خانم ربانی است. با لبخند میگوید: گاهی پسرهایم میگویند چرا ما خواهر نداریم و ما دو برادر به یک خواهر نیاز داریم، اما خودشان جواب خودشان را میدهند و میگویند مادرمان ۶۰ دختر دارد؛ معلوم است که دیگر نیاز به دختر داشتن را حس نمیکند.
واقعا هم همینطور است. دانشآموزهایم، دخترهایم هستند. آنها با من حس راحتی دارند و بهراحتی درددل میکنند.حرف درددل که میشود، یکی ازدانشآموزانش را بهخاطر میآورد. انگار کامش تلخ شده. صدایش آرامتر میشود؛ «هر وقت در مدرسه حرف از ارتباط با جنس مخالف میشد، دانشآموزی داشتم که میگفت من به حرفتان گوش میدهم خانم! اگر دست از پا خطا کنم، پدرم خفهام میکند.
این دانشآموز اهل تسنن بود و خانوادهاش درگیر اختلافی طایفهای بودند. از طایفه مقابل، پسری زیر پای دانشآموز ما نشست و با او طرح رفاقت ریخت. خانواده دختر پی به ماجرا بردند و در عین ناباوری خبر آوردند که پدر دختر به برادرش اجازه داده او را بکشد.عمویش دختر را کشانکشان تا چاه آب اطراف اسماعیلآباد میبرد و او را خفه میکند. کالبدشکافی که انجام شده بود، گفتند تا وقتی دانشآموز ما به چاه آب برسد، دوبار سکته کرده بود. این خاطره تلخ را هیچوقت فراموش نمیکنم.»
همیشه در حاشیه شهر خدمت کردهام
نزدیک به ۱۳ سال است که به اسماعیلآباد رفتوآمد دارد. از وقتی به مشهد آمده، در ناحیه تبادکان، تدریس و مدیریت کرده و به قول خودش، بهترین محلهای که در آن خدمت کرده، مشهدقلی بوده است. از این موضوع گلایه نمیکند، بلکه مردم این محلهها را افرادی بیآلایش و مهربان میداند.
او به این شرایط خوگرفته است. اولین روزهای کاریاش را بهخاطر میآورد؛ «مدرسهای بین سه روستا بود که من آنجا تدریس میکردم. یک مینیبوس هر روز از چند روستا میگذشت تا به روستای مدنظر که من در آن خدمت میکردم، برسد. یادم نمیرود باید ۶ صبح سر ایستگاه میایستادم. در طول آن مدت که در آن مدرسه خدمتمیکردم، دو بار خواب ماندم و جرئت نکردم با آژانس به مدرسه بروم، بنابراین به خانه برگشتم و آن دو روز را مدرسه نرفتم.»

کاش محله، دبیرستان داشته باشد
خیلیها دغدغه هایشان مختص به خودشان است. میخواهند پول داشته باشند، فرزندان موفقی داشته باشند و... اما بعضی آدمها خواسته هایشان بزرگتر است. برای مردم چیزهای خوب میخواهند. برای اطرافیانشان آرزوهای بزرگ دارند. یکی از خواستههای خانم ربانی ساخت مدرسه در این محله است. آرزو میکند در محله وحدت همه دست به دست هم بدهند و دبیرستان بسازند تا سطح دانش دخترهای محله از مقطع راهنمایی بالاتر برود. تا مادرهای فردا باسواد باشند، تا بینش بهتری داشته باشند.
او با شهرداری ناحیه ارتباط خوبی دارد و از آنها برای سروسامان دادن اوضاع مدرسه کمک میگیرد. همین اول مهر سال گذشته از شهرداری ناحیه آمدند و در و دیوارها را رنگ زدند. آنقدر رفت شهرداری و آمد تا در عرض یک هفته کارگرهای شهرداری آمدند و فکری به حال فضای سبز مدرسه، زیرزمینش، آسفالتش و ... کردند. «شهردار ناحیه قول داده برای ساخت مدرسه از خیران کمک بگیرد تا هم ما از این ساختمان اجارهای راحت شویم و هم دبیرستان دخترانهای برای بچههای اسماعیل آباد داشته باشیم.»
این گزارش شنبه، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ در شماره ۱۹۶ شهرآرا محله منطقه یک چاپ شده است.