برادران شهید لشگری در عملیات کربلای ۵ کنار هم پرکشیدند
عملیات کربلای۵ بهحق، نمایانگر رشادتی بزرگ و مردانه بود که زمستان سال ۱۳۶۵ با سلحشوری بسیاری از رزمندگان، یکی از حملات بزرگ و موفق را علیه دشمن رقم زد؛ عملیاتی که شهیدان و جانبازان زیادی را در شلمچه و کانال «ماهی» بهجا گذاشت تا سرانجام به پیروزی ختم شود.
در این عملیات، تعداد زیادی از جوانان پاک و سلحشور این مرزوبوم با وجود تمام آمالوآرزوهایشان، جان خود را بدون، چون وچرا و محاسبه، در راه اعتقادشان تقدیم کردند.
از میان این گروه که هریک برای خود داستانی دارند، پیکر دو برادر مشهدی درحالی به خانواده آنها بازگشت که گویای حقیقتی برادرانه بود. آندو به رسم دوران کودکی، حتی در لحظه شهادت، یکدیگر را تنها نگذاشتند و در یک عملیات، در یک مکان و یک زمان شهید شدند.
حالا هرچند سالهاست علیاکبر و علیاصغر لشکری، دیگر حضور ندارند و تنها نشانهشان دو سنگ مزار در قطعه شهدای بهشترضا (ع) است، مادر آنها میگوید: «علیاکبر و علیاصغرم همیشه بیدار هستند.»
معصومه رأفتیصبورثانی، همچون بسیاری از مادران شهید، با بیانی ساده و بیآلایش، خاطرات پسرانش را برایمان بازگو میکند؛ خاطراتی که در ذهن هفتاد و سه ساله او همانند روز اول پررنگ هستند؛ وقایعی که از محله طلاب شروع شده، در کوچه جوادیه و نوغان ادامه یافته و به سکونت بدون علیاکبر و علیاصغر در محله، ولی عصر (عج) در منطقه۱۰ ختم شده است.
۲ پسرم را یکجا از دست دادم
اوایل بهمن سال۶۵ بود که علیاکبر و علیاصغر بعد از گذشت چند روز از مرخصیشان که آن موقع همزمان شده بود، تصمیم گرفتند با هم به جبهه برگردند. برای بدرقهشان همه به راهآهن رفتیم. یادم هست علیاصغر بیشتر از علیاکبر حرف از شهادت و اسارت میزد.
آن زمان در منطقه شلمچه، عملیات کربلای ۵ درجریان بود و در این عملیات، علیاکبر سنگرساز و علیاصغر رابط گردان بودند.
۱۲ اسفند درحالیکه هر دوی آنها درحال بازگشت از عملیات بودند، علیاکبر از ناحیه قفسه سینه هدف اصابت گلوله قرار میگیرد و علیاصغر هم بر اثر اصابت خمپاره در نزدیکی موتورِ درحال حرکت، شکمش در اثر ترکشها پارهپاره میشود. هردوی آنها را برای انتقال به بیمارستان صحرایی، داخل آمبولانسی میگذارند که آن هم بهخاطر شناسایی دشمن، خمپاره میخورد و علیاکبر و علیاصغر درحالی که دستشان در دست یکدیگر بوده، شهید میشوند.
معصومهخانم میگوید: «من هم مادر هستم. مانند خیلی از مادران دوست نداشتم فرزندانم را از دست بدهم؛ حتی در جبهه، اما خدا خواست که آنها شهید شوند و من دو پسرم را یکجا از دست بدهم.»
تشییع ۲ برادر در یک تابوت
«یادم هست صبح دوشنبه بود. از همان اول صبح که از خواب بیدار شده بودم، دل توی دلم نبود. مدام فکر میکردم الان خبر بدی برایم میآورند. کمی بافتنی کردم، اما آرام نشدم. نزدیک ظهر بود که به مسجد رفتم.
همسایهها به من نگاه میکردند و درگوش هم چیزهایی میگفتند. من که هنوز ناآرام بودم، از همانجا راهی حرم شدم و وقتی برگشتم، دیدم برادرشوهرم سیاه پوشیده. آنجا بود که حدسهایی زدم و خوابی که شب قبل درباره علیاکبر و علیاصغر دیده بودم، تعبیر شد.
هفدهم اسفند بود که پیکر علیاکبر و علیاصغر را به ما تحویل دادند و هر دوی آنها را در یک تابوت بزرگ گذاشتیم و تشییع کردیم. من راضی به شهادت بچههایم نبودم. دوست داشتم برای دفاع از وطن بجنگند و سالم برگردند و وقتی علیاصغر میگفت دوست دارم اسیر یا شهید شوم، میگفتم من تاب انتظار را ندارم.
این حرفها را نزن. وابستگیام به هر دوی آنها خیلی زیاد بود و خبر شهادتشان به اندازهای شوکآور بود که بعد از مدتی بیماری قلبی گرفتم و هفتههای اول شهادتشان آنقدر در زیر چادر، دستهایم را بههم فشار داده بودم که پوست دستهایم کبود و سیاه شده بود.»
هفدهم اسفند بود که پیکر علیاکبر و علیاصغر را به ما تحویل دادند، هر دوی آنها را در یک تابوت گذاشتیم
همیشه کنار هم بودند
شب چله سال ۱۳۳۸ بود که خدا علیاکبر را داد و چهار سال بعد در سال ۴۲ علیاصغر بهدنیا آمد. آن دو خیلی با هم خوب بودند و هیچوقت دعوایی بینشان نبود. علیاکبر همیشه هوای علیاصغر را داشت.
آنها کارها را بین خودشان تقسیم کرده بودند. یکی حیاط را جارو میکشید و آن یکی به خرید میرفت و وقتی بزرگتر شدند، بازهم در کارهای خانه کمکدست من بودند. علیاکبر آنچنان آشپزی میکرد که مزه غذاهایش هیچوقت از دهان کسانی که غذاهایش را خوردهاند، فراموش نمیشود.
۵ نفر از خانواده به جبهه رفتند
علیاصغر عشقوطن بود و وقتی هم جنگ شروع شد، اولین نفری از خانواده بود که راهی جبهه شد. بعد از او هم علیاکبر رفت. علیاصغر در یکی از مرخصیهایش، پدرش را که تنها نان آور خانه بود، به جبهه برد و حاجآقا که کاری از دستش برنمیآمد، آشپزباشی رزمندگان شد.
بعد از شهادت علیاکبر و علیاصغر، رضا که چهارسال کوچکتر از علیاصغر بود، راهی جبهه شد و بهعنوان امدادگر تا آخر جنگ، آنجا را ترک نکرد. علیرضا هم همزمان با آخرین ماههای جنگ، به جنوب رفت و او هم چندماهی در جبهه خدمت کرد.
اتاق خوابشان را به جنگزدهها دادند
قبل از شهادت بچهها، مدتی بود که خانواده جنگزدهها برای در امان ماندن از خمپاره و تیر، از جنوب به مشهد پناه آورده بودند. نزدیک ظهر بود که علیاصغر به همراه خانوادهای ناشناس، وارد حیاط شد و گفت: این خانواده از جنگزدههای اهواز هستند و تا وقتی که محلی برای زندگی پیدا کنند، من و علیاکبر اتاقمان را به آنها میدهیم. بههمین خاطر، دوتایی شبها در حیاط میخوابیدند تا این خانواده در خانه ما راحت باشند و بیشتر از یک ماه پذیرای این جنگزدهها بودند.
علیاکبر هفدهسالش بود که داماد شد
مثل جوانهای حالا نبودند که به هزار ترفند هم، حاضر نیستند سر خانه بخت بروند. علیاکبر هنوز هفدهسالش تمام نشده بود که گفت «برایم زن بگیرید» و من و پدرش، سربازی نرفتنش را بهانه کردیم. او هم در جواب گفت: «زن بگیرید تا به سربازی بروم.» ما هم آستین بالا زدیم و دامادش کردیم.
کارت عروسیاش، عکس امامخمینی را داشت
علیاکبر وقتی در همان سالهای شروع جنگ، اعزام شد، متاهل بود و درحالی خبر شهادتش به همسرش رسید که سه فرزند قدونیمقد داشت، اما علیاصغر سال ۶۲ مجرد بود که رفت. وقتی اولین مرخصی را آمد، برایش زن گرفتیم. روز عروسیاش که نزدیک شد، حاج آقا برای دعوت از میهمانها، کارتهای عروسی خرید که رویش عکس عروس و داماد کالسکهسوار بود.
وقتی علیاصغر کارتها را دید، گفت من دوست ندارم این کارتها را توزیع کنم و با پس دادن همه آنها، کارتهایی گرفت که عکس امامخمینی روی آن بود. علیاصغر یک دختر هشتماهه داشت و همسرش چهلروزه باردار بود که رفت و دیگر برنگشت؛ البته او در آن زمان بهخاطر رفتن به جبهه، از علاقههای دیگرش هم گذشت. او عضو تیم جوانان ابومسلم بود و جایگاه خوبی داشت، در دانشگاه افسری هم قبول شده بود.
برای کمک به پدرش، درسش را رها کرد
ما خانواده پرجمعیتی بودیم. ۹ فرزند داشتیم و حاجآقا، تنها نانآورمان بود. علی اکبر وقتی کلاس نهم را تمام کرد، قید درس و مشق را زد و گفت: «مادر! چون پدرم بهتنهایی نمیتواند خرج همه ما را بدهد، من کمکدستش میشوم.»
حاج آقا در کوچه جوادیه، مغازه خشکشویی داشت. علیاکبر هر روز میرفت رختهای کثیف را از مغازه میآورد و داخل حیاط، تمیز میشست و باز به مغازه برمیگرداند تا کار پدرش سبکتر شود.
کارگری آمریکاییها را میکردند تا اطلاعات بهدست بیاورند
هم علیاکبر و هم علیاصغر با وجود اینکه سنی نداشتند، در راهپیماییها شرکت میکردند. علیاصغر فعالیت بیشتری داشت. حتی خبر فعالیتش در پخش کردن اعلامیههای امام در دبیرستانی که آنجا درس میخواند و الان مدرسه آقامصطفیخمینی نام گرفته، به ما هم رسیده بود. هردو از اعضای فدائیان اسلام بودند و با ترفندهای مختلف، از فعالیت گروههای آمریکایی در مشهد برای انقلابیها خبر میبردند.
یادم هست چند روز بود که پشت سرهم میرفتند سرگذر در محل فعلی هتل پارس و منتظر میماندند تا آمریکاییها آنها را برای کارگری ببرند. بعدها فهمیدم که هدف آنها از کارگری کردن برای آمریکاییها، جاسوسی بوده و برای دستیابی به اطلاعات، قبل از رفتن به سرگذر، پشت یقههایشان دستگاه شنود کار میگذاشتند.
با همین کارها توانستند مخفیگاه آمریکاییها را که بار اسلحه در آنجا بود و در زیر زمین پنهانش کرده بودند، کشف کنند و قبل از اینکه این بار، با هلیکوپتر به جای دیگری منتقل شود، به دست انقلابیها افتاد.
قرآنخوان محله بود
علیاصغر پنجسال بیشتر نداشت که او را همراه با خودم به مکتب زنانه در کوچه جوادیه میبردم تا قرآن یاد بگیرد و بعد از چندماه هم، برای آموزش بیشتر پیش حاجآقای پناهیان رفت که پیشنماز مسجد محله بود.
با جواد، پسر پیشنماز محله در قرآن خواندن، رقیب یکدیگر بودند و این روزها که حاجآقا جواد پناهیان را در تلویزیون میبینم، همیشه با خودم فکر میکنم که اگر علیاصغرم زنده بود، الان مثل ایشان بود. علیاصغر صدای خیلی خوبی داشت و قرآنخوان یکمحله بود و نوارهای زیادی از قرآن خواندن او ضبط کرده بودم.
سهبارعقیقه شان کردیم، اما قسمت نبود برایمان بمانند
علیاکبر و علی اصغر خیلی بازیگوش بودند و بهخاطر اتفاقهایی که برایشان میافتاد، به حاجآقا میگفتم عقیقهشان کن. وقتی علیاصغر از خفگی در آب حوض نجات پیدا کرد، حاجآقا گوسفندی خرید و عقیقهشان کردیم. یکبار هم وقتی در کوچه جوادیه ساکن بودیم، علیاصغر روی پشتبام، بادکنک هوا میکرد که از نورگیر پشتبام افتاده بود کنار اجاق همسایه که درحال سرخ کردن بادمجان بوده.
اینجا هم یکبار دیگر عقیقهشان کردیم تا از بلا بهدور بمانند. آخرینبار هم علیاکبر بعد از تعطیلی مدرسه، به پشت یکی از ماشینها چسبیده بود. آخر آن زمان بیشتر درشکه در خیابانها بود. موقعی که میخواسته وسط راه پایین بپرد، کتش گیر میکند و چندینمتر همانطور که ماشین با سرعت زیاد حرکت میکرده، روی زمین کشیده میشود تا اینکه مردم جلوی اتومبیل را میگیرند.
وقتی همسایهها او را به خانه آوردند، دهانش پر از خون بود و پوستی به دست و پایش نمانده بود. برای سومینبار عقیقهشان کردیم، اما از آنجا که قسمت بود شهید شوند، برایمان نماندند.
دعا کردم بچهام با خفگی آب حوض نمیرد
دهه ۴۰ حیاطِ خیلی از خانهها، حوض داشت و روزی نبود که خبری از خفگی بچهای در آب حوض نشنویم. آن زمان خانه ما که در طلاب بود، حوض بزرگی داشت و علیاکبر و علیاصغر با آب آن بازی میکردند. یکبار خواهرم که مسافر تهران بود، برای خداحافظی آمده بود منزل ما.
من از علیاصغر که دوسال بیشتر نداشت، غافل شدم و وقتی با حرف بچه خواهرم به خودم آمدم که علیاصغر داخل حوض افتاده بود. وقتی او را از آب بیرون کشیدیم، دهانش پر از نان و آب بود و علائم حیاتی نداشت.
خوب یادم هست که شب عید غدیر بود و همانجا گریهکنان گفتم یا امیرالمومنین، عیدی من را با زنده کردن پسرم بده و اگر قرار است بمیرد، با آب حوض نباشد. همان لحظه آب از دهانش بیرون پرید و پسرم برگشت.
به بچههای قرآنخوان، موتورسواری میداد
مجید لشکری، پسر کوچک خانواده است؛ پسری که تا زمان شهادت علیاصغر، خیلی از افراد فکر میکردند پسر خود شهید است. او میگوید: «علیاصغر تا میتوانست و وقت آزاد پیدا میکرد، بچهها را به نماز و قرآن خواندن تشویق میکرد و خودش کمک میکرد تا نماز را درست و صحیح بهجا بیاورند.
هرکسی هم که خوب قرآن میخواند، هدیهاش موتورسواری با موتور علیاصغر بود. او بچههای قرآن خوان را روی موتور سوار میکرد و اجازه میداد خودشان دستگیرهها را بگیرند».
*این گزارش چهارشنبه، ۲۴ تیر ۹۴ در شماره ۱۵۵ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.


