مادر دو مهدی
«مگر میشود عزیزت را از رسیدن به آرزوهایش منع کنی؟» این سرآغاز حرفهای مادرانه «بتول امیرخانی» است که قرار است از پسر شهیدش «مهدی حمیدی» برایمان بگوید.
بهسختی راه میرود، اما میخواهد هرطورکه شده رسم میهماننوازی را تماموکمال بهجا آورد و بعد شروع به حرفزدن کند. در همان بین با لهجه اصفهانی میگوید که اهل نجفآباد اصفهانند.
هر چنددقیقهیکبار مکث میکند تا بهخاطر بیاورد قصد تعریفکردن چه موضوعی داشته است. دلخور است از اینکه حافظهاش این روزها خوب یاری نمیکند.
مهدی حمیدی، پسر ارشد و اول خانواده حمیدی است، متولد۱۳۳۹ که شناسنامه زندگیاش خیلی زود در بیست ودوسالگی با مهر شهادت بسته میشود و تقدس و اجر همین مهر است که زن را این همهسال صبور نگهداشته است.
میگوید: فکر کنید مادری بخواهد لباسهای جوانش را با دستهای خودش به تن رشید فرزندش کند، برایش آیینه و قرآن بگذارد و وقت خداحافظی و رفتن با چشم تا کوچه بدرقهاش کند.
آنقدرکه دیگر به چشم نیاید و بعد بخواهد ساک خالی فرزندش را با یکتکه کاغذ که آخرین دستخط اوست، تحویل بگیرد.
میخواست برود هندوستان
تعریف میکند: لطف خدا شامل حال من شده و پنجپسر به من هدیه کرده است، دوپسرم همنام با امام عصرمان مهدی (عج) هستند که این خودش جریانی دارد و به وقتش برایتان تعریف میکند.
نه اینکه فکر کنید مهدی، مرام خاصی داشت. از این جوانهای امروزی بود که جین میپوشید و قصد رفتن به هندوستان برای ادامه تحصیل را داشت و مدام از این آرزویش حرف میزد.
دبیرستان را که تمام کرد و دیپلم گرفت، به خدمت سربازی رفت. محل خدمتش زاهدان بود و قرار شد بعداز پایان خدمت سراغ آرزوی همیشگیاش تحصیل در هندوستان برود.
مه جریان رفتن او به جبهه و خط مقدم برمیگردد؛ به آخرین مرخصی او و جریان شهادت یکی از دوستانش. این ماجرا کلا مسیر زندگی او را تغییر داد.
بارها و بارها درباره این موضوع با من و پدرش صحبت کرده بود و ما میدانستیم که چقدر مهدی در این راه مصمم است.
آرزویی که رنگ باخت
همه جریان رفتن او به جبهه و خط مقدم برمیگردد؛ به آخرین مرخصی او و جریان شهادت یکی از دوستانش.
این ماجرا کلا مسیر زندگی او را تغییر داد. درست از همان روزی که از مراسم تشیع جنازه دوست شهیدش برگشت، اعلام کرد از رفتن به هندوستان منصرف شده است.
دوماه به پایان دوران خدمتش مانده بود و مهدی دوباره برگشت زاهدان و خیلی زود این ایام هم تمام شد و مهدی به جمع خانواده برگشت. من خوشحال بودم که حالا نوبت دامادی و سروسامانگرفتنش شده است.
موضوع رفتن به هندوستان را من و پدرش مطرح کردیم و او همانجا اعلام کرد که کلا از این تصمیم منصرف شده است. میگفت جای بهتری را پیدا کرده و نمیداند چرا هر وقت از جلوی پایگاه بسیج محله رد میشود، میخکوب آنجا شده و نمیتواند از آن بگذرد.
مهدی وارد بسیج شد. هنوز دو ماه از پایان خدمتش نگذشته بود که آمد و گفت میخواهد برود خط مقدم، چون به حضورش نیاز است. باید میرفت و اجازه ما شرط بود. چشم به دهان من و پدرش دوخته بود... مگر میشود مانع رسیدن عزیزت به آرزوهایش بشوی.
این حرف را بتول امیرخانی که حالا خطهای عمیق روزگار یکییکی روی پیشانی و پای چشمهایش نشسته است و نفس برای تعریفکردن کم میآورد، بارها تکرار میکند و میگوید: جای حرفی نماند؛ نه از سمت من و نه پدرش.
آخرین دیدار در صحن امام
هنوز مهدی را سیر ندیده بودم که دوباره برایش آیینه و قرآن گرفتم و راهیاش کردم.
قرار بود رزمندهها از صحن امام حرم مطهر عازم شوند و من عصر همان روز برای آخرینبار مهدی را در صحن امام دیدم. آن روزها هنوز رواق ساخته نشده بود و صحن مملو از جمعیت رزمنده بود.
از آنجاکه مادر هر جا باشد، خیلی زود فرزندش را پیدا میکند، من و مهدی هم بین آن همه جمعیت خیلی زود یکدیگر را پیدا کردیم. مهدی آخرین خداحافظیاش را کرد. به خنده گفتم: جلوی این جمع نمیشود صورتت را ببوسم... و او برای همیشه رفت.
دو ماه از او بیخبر بودیم. آن روزها تلفن کم بود و مهدی هم ۶۰روز نامه نداد. دلم شور میزد، اما همهچیز را به خدا واگذار کرده بودم. فروردین قرار بود برای مراسم عروسی خواهرزادهام به اصفهان بروم.
شب قبل از اینکه بروم، خواب دیدم جلوی حرم ایستادهام و همه را به داخل دعوت میکنم و میگویم بیاید پسرم را ببینید.
خبری که پاسدار داد
صبح که بیدار شدم، نگران بودم، اما با خودم گفتم از بس این دوماه به مهدی فکر کردهام، دیدن این خواب طبیعی است. داشتم کارهایم را برای رفتن به اصفهان ردیف میکردم که زنگ درِ خانه بلند شد.
انگار در یک لحظه صدنفر به من گفتند اتفاقی افتاده است. بلافاصله چادرم را سرم کردم و جلوی در رفتم. پشت در، پاسداری قدم میزد. تا چشمش به من افتاد، انگار شناخته باشد که من مادر مهدی هستم، سراغ پدرش را گرفت.
گفتم اگر اتفاقی افتاده، به من بگویید. پاسدار انکار کرد و گفت آمده احوالپرسی پدر مهدی. گفتم بعداز دو ماه، تنهایی برای احوالپرسی آمدهاید؟! از او خواهش کردم بگوید برای پسرم چه اتفاقی افتاده است.
پاسدار متعجب نگاهم میکرد و حرفی نمیزد. آیهای از قرآن را برایش خواندم و گفتم خداوند فرموده که بهترینهایی را که دوست دارید، برایم بفرستید. ناراحت نمیشوم جوان؛ بگو.
حال خودم را نمیفهمیدم. پاسدار مکث کرد و با تردید گفت «تبریک و تسلیت مرا بپذیرید. مهدی شهید شده».
مهدی به گفته همرزمانش ۵فروردین سال۶۱ در عملیات فتحالمبین درحال دیدهبانی به شهادت میرسد
عید بود که رفت
مهدی به گفته همرزمانش ۵فروردین سال۶۱ در عملیات فتحالمبین درحال دیدهبانی به شهادت میرسد و پیکرش را ۱۲روز بعد به مشهد میآورند.
تشییع جنازه مهدی و ۳۶همرزمش از مسجد بنّاها انجام شد. روز شلوغی بود. من بین آن همه شلوغی تابوت مهدی و همچنین همسر و همراهیانمان را گم کرده بودم.
به یکی از درجهدارهای مراسم، موضوع را گفتم و مشخص شد مهدی را بردهاند باغ خواجهربیع.
دیر به آنجا رسیدم، درحالیکه همه اقوام آنجا جمع بودند. یکی از آن بین گفت: تابوت بیمادر مهدی، سهبار دور باغ چرخیده و حالا وقت وداع است. مهدی بین مشایعتکنندگان به خاک سپرده شد درست دوازدهم فروردین سال ۶۱.
دو پسر به یک نام
از آن روز قرار من و مهدی خواجهربیع شده بود. با خودم عهد کرده بودم، حالا که دشمن یک مهدی را از من گرفته، باید ۱۰ مهدی دیگر جایش را بگیرد. یک سال بعد، خدا پسری به من داد که نامش را مهدی گذاشتیم، اما چون ثبتاحوال نام «مهدی» را برای صدور شناسنامه نمیپذیرفت، پسر آخرم را «محمدمهدی» نام گذاشتیم و حالا من دو مهدی دارم.
بتول امیرخانی، خاطره جالبی به خاطرش میآید که آن را برای ما هم تعریف میکند.
مهدی علاقه عجیبی به انار داشت و من معمولا زمانی که میرفتم سر مزارش، انار میخریدم و قسمت میکردم.
فروردین یک سال که فصل انار تمام شده بود، میرفتم خواجهربیع. با خودم گفتم کاش میشد از جایی انار پیدا کنم.
آن شب توی خواب، مهدی را دیدم با یک مجمعه بزرگ پر از انارهای دانهشده و خیارهای سبز. میگفت: مادر، خودم انار تهیهکردهام؛ نیازی نیست دیگر.
از این نوع خوابها زیاد دیدهام؛ رویاهایی که نشان میدهد مهدی از زندگی ما دور نبوده است. میدانم مهدی مثل چهار پسر دیگرم، همراه زندگیمان است.
* این گزارش در شماره ۱۹۲ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.