کد خبر: ۸۷۷۵
۲۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
خواهر و برادر ایثارگر بهشتی

خواهر و برادر ایثارگر بهشتی

شهید پرویز بهشتی، نوجوان ۱۷ ساله‌ای بود که از خاک‌های شلمچه آسمانی شد و از او تنها چند قطعه عکس و یک پلاک باقی ماند. خواهرش ریحانه بهشتی نیز دونده مشهدی بود که با اهدای اعضای بدنش بهشتی شد.

خادم| روی زنگ در خانه خانواده بهشتی در یکی از خیابان‌های بلوار معلم، این‌طور نوشته شده: «منزل شهید پرویز بهشتی و ورزشکار ایثارگر ریحانه بهشتی»، این سطر را بگذارید کنار این توضیح که پنجم آذر ماه ۱۳۹۴ در شماره ۱۷۲ هفته نامه شهرآرامحله گزارشی با عنوان «من زنده‌ام» شد که در آن درباره زندگی و فوت ریحانه بهشتی، قهرمان دومیدانی کشورمان نوشتیم.

قهرمانی که اعضای بدنش بعد از مرگ به بیماران نیازمند پیوند زده شد. در گزارش پیش‌رو، اما نقبی زده‌ایم به شنیدن از پرویز. اولین فرزند خانواده بهشتی که درست مثل نام و نشانش از اهالی آسمان است. نوجوان ۱۷ ساله‌ای که از خاک‌های شلمچه راه لایزال را می‌گیرد و این سال‌ها از او تنها چند قطعه عکس و یک پلاک آرام‌بخش روز‌های بی‌قراری بازماندگانش باقی مانده است.       

 

شاید سال دیگر جنگ تمام شود

وجیهه موسوی مادر پرویز بهشتی می‌گوید: پسر شهیدم، متولد سال ۴۸ زنجان است. از آنجا که شوهرم توی معدن کار می‌کرد به ناچار چند شهر را برای زندگی تغییر داده‌ایم. خیلی کوچک بود که دست سرنوشت ما را به روستای «آغ‌دربند» در سرخس کشاند.

اهالی معدن، پرویز را خیلی دوست داشتند. به خاطر مهربانی زیاد و اخلاق خوبش هر کس کار روی زمین مانده‌ای داشت از او کمک می‌گرفت. مشغول تحصیل در دوران راهنمایی بود که عضو بسیج شد. شب‌ها برای برقراری امنیت محله کشیک می‌داد. خاطرم هست که شب بیداری‌های آن دوران را با خواندن کتاب‌های درسی‌اش به صبح می‌رساند.

مادر پا به پای سال‌های رفته، حرف‌ها را کلمه می‌کند: عادت داشت آفتاب نزده برود نانوایی و چند نان داغ را سر سفره بیاورد و از همانجا هم راهی مدرسه شود. بعد‌ها برای دبیرستان عازم مشهد شد و توی مدرسه آیت‌ا... کاشانی ثبت نام کرد. سال ۶۵ بود که هوای جبهه به سرش افتاد.

گفتیم، هنوز سنی نداری، اما گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود برای همین رفت توی یکی از پایگاه‌های اعزام نیرو‌های بسیجی در خیابان مقدم ثبت‌نام کند. ما که آنجا نبودیم، اما خودش تعریف می‌کرد که وقتی برای ثبت‌نام رفته، مسئول نام‌نویسی گفته بود پسرجان تو قدت کوتاه است برو سال بعد بیا.

او هم در جواب گفته بود، من باید امسال بروم شاید تا سال دیگر جنگ تمام شود. خیلی ناراحت شده بود، می‌گفت، من این‌همه در مسجد روستای‌آغ‌دربند بسیجی بودم و یکی نگفت قدت کوتاه است. این مشهدی‌ها چرا این حرف را به من زدند.     

توی پوتینش را با کاغذ و پارچه پر کرد

آغاز جنگ و آرزوی پرویز برای رفتن و راهی شدن می‌شود شروع بی‌قراری‌هایی که این‌گونه مادرانه می‌شود: یک روز رو کرد به من و پدرش که می‌خواهم رضایت‌نامه بگیرم و بروم. هر دو جواب دادیم که حرفی نیست، اما اول درست را بخوان بعد همزمان با دوره سربازی به جبهه برو.

یک جفت پوتین شماره بزرگ خریده و توی آن را با دستمال و کاغذ پر کرده بود تا قدش بلندتر شود

خندید و گفت: «شما چرا از اینکه من به طور ناگهانی در یک حادثه آتش‌سوزی کشته شوم یا تصادف کنم، نمی‌ترسید، ولی نگران شهید شدنم هستید! من به جبهه می‌روم وحتی اگر اجازه ندهند که بجنگم دلم می‌خواهد ساقی رزمنده‌ها باشم یا دست کم برای‌شان سنگر بسازم.» این را که شنیدیم، راضی شدیم.

وجیهه موسوی ادامه می‌دهد: دوباره برای اعزام به مشهد برگشت. قبلش رفته بود یک جفت پوتین شماره بزرگ خریده و توی آن را با دستمال و کاغذ پر کرده بود تا قدش بلندتر شود. آن دوره برای ثبت‌نام ابتدا امتحان قد می‌گرفتند. بی‌هیچ بهانه‌ای قبول شد و خوشحال بود. تعریف می‌کرد که آن روز توی کمیته ثبت‌نام مدام دلهره داشته مبادا بگویند کفشش را در بیاورد. برای همین کلی نذر و نیاز ریخته بود زیر زبانش.

 

خبر را از بلندگوی شرکت تعاونی روستا‌ها پخش کردند‌

می‌گوید: مدتی نگذشت که شد عضو لشکر ۵ نصر، سپاه ۲ محمدرسول‌ا... (ص) که بعد از گذران دوره آموزشی عازم شلمچه شدند. بین این روز تا ساعت شهادتش تنها ۴۰ روز طول کشید. پسرم پرویز، پنجم بهمن سال ۶۵ درست در روز تولدش در عملیات کربلای ۵ شهید شد.

خبر شهادتش چند روز بعد اهالی معدن آغ‌دربند را دم خانه‌مان جمع کرد. من در منزل نبودم. ماشینی از بنیاد شهید آمده و گفته بود که شهید شده است. خبر را از بلندگوی شرکت تعاونی روستا‌ها هم پخش کرده بودند. پسر دومم شهادت برادرش را به این شیوه می‌شنود. وقتی برگشتم دم در خانه شلوغ بود. شوهرم بچه‌ها را بغل گرفته، گریه می‌کرد.  

 

تنها پلاک و چند عکس از شهید پرویز بهشتی به یادگار مانده است  

 

یک گلوله خورده بود توی گیجگاهش

لعیا بهشتی خواهر شهید درباره روز شهادت برادرش می‌گوید: «پنج ساله بودم که خبر شهادت پرویز به سرخس رسید. از ازدحام جمعیت خیلی ترسیده بودم آنقدر که رفتم پشت در آشپزخانه پنهان شدم. پدرم که حال آن وقت مرا دید آمد و بغلم گرفت، بعد در حالی که قصد آرام کردنم را داشت، گفت: «پرویز به بهشت رفت.» خاطرم هست روی پیکرش را که باز کردند دیدم یک گلوله خورده توی گیجگاهش. این را توی خواب دیده و قبل از شهادتش برای مادرم تعریف کرده بود.

 

شاید جیب دوستم خالی باشد

مادر شهید می‌گوید: «آن دوران پول‌ها عموما خرد بود و ته جیب همه صدا می‌کرد. پرویز عادت داشت وقتی راه می‌رفت یا می‌دوید پول‌ها را از جیبش بیرون بیاورد و توی مشت بگیرد. یک روز پرسیدم، پسرم چرا این کار را میکنی؟ در جوابم گفت: «دوست ندارم پول خرد‌ها در جیبم صدا بدهد شاید جیب یکی از دوستانم در آن لحظه خالی باشد و غصه بخورد.»




* این گزارش پنج شنبه، ۳ دی ۹۴ در شماره ۱۷۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.  

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام