کد خبر: ۹۹۸۱
۰۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
حاجی انگشترساز روز شهادت پسرانم به من هدیه داد

حاجی انگشترساز روز شهادت پسرانم به من هدیه داد

مادر شهیدان انگشترساز تعریف می‌کند: حاجی دو گوشواره سنگین‌وزن به من هدیه داد، همان‌طور که داشتم گوشواره‌ها را در گوشم می‌کردم، پرسیدم این هدیه به چه مناسبت است؟ گفت: محمد شهید شده است.

کوچه برادران شهیدغفاریان که حالا تخریب شده است، همان کوچه قدیمی اطراف حرم بود که بیشتر اهالی آنجا، ابتدا آن را با نام کوچه قصاب‌ها و بعد‌ها به نام دو شهید خانواده غفاریان می‌شناختند. حالا با اینکه اثری از آن کوچه باقی نمانده است، هنوز قدیمی‌های آن قسمت از شهر، از این دو برادر شهید به‌نیکی یاد می‌کنند؛ دو شهیدی که در مدت خدمتشان در جبهه، هم‌رزمی با سردار شهیدکاوه را تجربه کردند.

وقتی احمد، برادر بزرگ‌تر به شهادت رسید، روحانیان و علما ازجمله آیت‌ا... علم‌الهدی، آیت‌ا... شیرازی و بزرگان دیگر به خانه حاج‌شیخ علی‌اکبر انگشترساز رفتند تا خبر شهادت پسرش را به او که بزرگ و روحانی محل بود، بدهند.

 

خانواده شهیدپرور

حاج‌شیخ علی‌اکبر انگشترساز، پیش‌نماز مسجد محله زندگی‌اش بود. او روی تربیت دینی و اخلاقی فرزندانش، بسیار جدی بود، تاجایی‌که خواندن نماز صبح و قرآن بعد از نماز را به همه آنها سفارش و تاکید می‌کرد.

این‌طور بود که وقتی فرزندانش درخواست عزیمت به جبهه را داشتند، با اینکه سن‌وسالشان کم بود، هیچ مخالفتی نکرد و خودش مشوق اصلی آنها برای رفتن شد. محمد، پسر کوچکش، در پانزده‌سالگی با دست‌کاری کپی شناسنامه‌اش، سنش را بیشتر کرد تا مجوز رفتن به جبهه را داشته باشد.

احمد هم برادر بزرگ‌تر بود و در بیست‌سالگی به شهادت رسید. او از چند سال پیش از شهادتش، پاسدار و بسیجی فعال بود و این قصه عشق به شهادت در این خانواده ادامه داشت تا اینکه فرزند دیگر خانواده، عبدا...، نیز از تدبیر برادرش برای رفتن به جبهه استفاده کرد و سن شناسنامه‌ای خود را تغییر داد، اما به‌دلیل اینکه حادثه‌ای در دوره آموزشی برایش روی داد، به آرزویش نرسید و مجوز ورود به جبهه را به او ندادند.

 

شهادت برادر کوچک‌تر

محمد، پسر کوچک خانواده بود. او در شهر سومار (یکی از شهر‌های شهرستان قصرشیرین در استان کرمانشاه) پس از دوران آموزشی، رزمنده شد. رزمندگی او در آن شهر طولی نکشید و در بیست‌و‌پنجم آبان ۱۳۶۱ به شهادت رسید.

فرمانده‌اش وقتی برای دیدار با خانواده او به خانه‌شان آمده بود، تعریف کرده بود که او مثل شیر در میدان جنگ، قوی و محکم بود. گفته بود محمد را که بی‌سیم‌چی بود، بین شلوغی‌ها گم کرده بودیم. وقتی برای یافتن او منطقه را جستجو می‌کردیم، صدای بی‌سیمش را شنیدیم که از آن صدای «غفاریان، غفاریان» به گوش می‌رسید.

در روز شهادت محمد حاجی دو گوشواره به من داد، پرسیدم این هدیه به چه مناسبت است؟ گفت: محمد شهید شد

با دنبال کردن صدای بی‌سیم، او را در حالی که یکی از جوراب‌هایش در دستانش بود، در بالای سنگری پیدا کردیم. انگار می‌خواسته با بستن جوراب، جلوی خونریزی پایش را بگیرد که همان‌جا به شهادت رسیده بود.

مادر شهید تعریف می‌کند: خبر شهادت محمد را چند نفر جلوی در به حاجی داده بودند. وقتی بعد از شنیدن خبر به خانه برگشت، حاضر شد و دوباره بیرون رفت. در بازگشت دیدم جعبه‌ای در دست دارد.

آن را به من داد. دو گوشواره سنگین‌وزن در آن بود. همان‌طور که داشتم گوشواره‌ها را در گوشم می‌کردم، پرسیدم این هدیه به چه مناسبت است؟ گفت: محمد شهید شده است. بعد از شنیدن این جمله، گوشواره‌ها را از گوشم درآوردم و به سمت حیاط پرت کردم و هر دوی آنها داخل چاه افتاد.

او ادامه می‌دهد: حاجی معتقد بود شهادت، شگون دارد و باید به پسری که این راه را انتخاب کرده است، افتخار کرد، اما من مادر بودم و احساسات مادری‌ام بر هرچیزی غالب بود. ضمن اینکه اصلا باور نمی‌کردم محمد که از برادر رزمنده‌اش، کوچک‌تر است، زودتر از او به شهادت رسیده باشد.

تصورم این بود که احمد به شهادت رسیده است؛ چون احمد مدت زیادی بود که در خط مقدم می‌جنگید. فردای روزی که خبر شهادت را دادند، برای تشخیص هویت پسرمان رفتیم تا جنازه مطهرش را تحویل بگیریم.

روی پسرم را باز کردند، آن‌قدر ترکش در صورت و دستانش بود که وقتی روی صورتش دست کشیدم، ترکش‌ها زیر دستم تکان می‌خورد، حتی از اینکه رویش را ببوسم، ترسیدم و همان‌جا از هوش رفتم.

 

عهد برادر بزرگ‌تر با برادر کوچک‌تر

مادر شهید محمد غفاریان از خوابی تعریف می‌کند که هفت روز پس از شهادتش پسرش دید؛ «محمد با ظاهری آراسته و محاسنی تمیز به خانه‌مان آمد. من روی صندلی نشسته بودم.

گفتم کجا بودی مادر؟ جلوی پایم زانو زد و گفت خادم امام‌رضا (ع) هستم و محل خدمتم در ورودی حرم است. گفت آن روز نتوانستی من را ببوسی، حالا آمده‌ام تا رویم را ببوسی. من شش بوسه بر صورتش زدم. وقتی خواستم برای هفتمین‌بار او را ببوسم، گفت دیگر بس است. با عجله رفت و در حیاط را پشت سرش بست.»

احمد در مراسم برادرش در بهشت رضا(ع)، گفت برادرجان! من اسلحه تو را برمی‌دارم و نمی‌گذارم روی زمین بماند

شهادت محمد، تاثیر زیادی روی برادر بزرگ‌ترش می‌گذارد. مادر شهیدان می‌گوید: پس از شهادت محمد، احمد حال دیگری داشت. در مراسمش در بهشت رضا (ع)، احمد به برادر شهیدش گفت برادرجان! من اسلحه تو را برمی‌دارم و نمی‌گذارم روی زمین بماند.

همین‌طور هم شد و احمد هفت روز پیش از سالگرد دوم برادرش به شهادت رسید، اما تاریخ شهادتش را همان روزی قرار دادند که پیکرش را به ما تحویل دادند. با شهادت احمد، پدرش که بیمار شده بود، حالش وخیم‌تر شد و شش ماه بعد فوت کرد.

 

شهادت احمد به دست منافقان کومُله

احمد، پسر بزرگ خانواده غفاریان، چند سالی می‌شد که رزمنده بود و از هم‌رزمان شهیدکاوه محسوب می‌شد. او در عملیاتی به دست منافقان کومُله با ضربه پنجه‌بکس فلزی به پشت گردنش، یک طرف بدنش فلج شد و بعد از یک ماهی که در بیمارستان بستری بود، به شهادت رسید.

وصیت او به خواهران دینی‌اش، حفظ حجاب بود و از خواهر و برادرش خواسته بود که از مادرشان مراقبت کنند و نگذارند اسلحه برادرشان روی زمین بماند.

 

احمد و محمد دو پسر شهید حاج علی اکبر انگشترساز هستند

 

ویژگی‌های اخلاقی ۲ شهید

محمد، پسر کوچک‌ترم، بسیار غیرتی بود و از همان کودکی، بنّایی و کارگری می‌کرد تا بتواند مخارجی از زندگی را بر دوش بکشد. او هر گاه پولی داشت، می‌آمد پیش من و می‌گفت مادر! این پول برای تو. من به آن نیازی ندارم. او و احمد بسیار خون‌گرم و صمیمی بودند؛ چون پسران روحانی و بزرگ محله بودند. بچه‌های محل هر وقت می‌خواستند بازی کنند، سراغ این دو برادر می‌آمدند تا آنها هم‌بازی‌شان شوند.

خاطرم هست احمد در روز‌های آخری که تصمیم گرفته بود به جبهه برود، در بازار قماش مشغول بود. اوستاکارش، او را بسیار دوست داشت و به او اعتماد داشت. به او گفته بود اگر به جبهه نروی و بمانی، تو را به جای پسرم می‌دانم و نیمی از مغازه‌ام را به نامت می‌زنم و تک‌دخترم را هم به عقدت درمی‌آورم، اما راه و هدف احمد چیز دیگری بود و هیچ‌چیز نمی‌توانست مانع رفتنش شود.

 

از مدرسه‌شان می‌زدند تا در تظاهرات شرکت کنند

حاجیه‌خانم سیده‌زهرا مرشدی‌شعرباف در تعریف بیشتر از ویژگی‌های دو پسر شهیدش این‌گونه می‌گوید: برای ما دیگر طبیعی شده بود که احمد و محمد از مدرسه و کلاس‌شان بزنند تا در تظاهرات شرکت کنند.

آن‌ها هیچ‌گاه به معلمشان نمی‌گفتند و او فکر می‌کرد آنها برای فرار کردن از درس و مدرسه، برسر کلاس درس حاضر نمی‌شوند، حتی یک‌بار معلم محمد، به او سیلی زده بود و او بازهم کلاس درس را ترک کرده بود. وقتی پیکر محمد تشییع می‌شد، معلمش هم آمده بود و درحالی‌که می‌گریست، تعریف می‌کرد اگر می‌دانستم این پسر برای رفتن به تظاهرات از درسش می‌زند، هیچ‌وقت مانع او نمی‌شدم.

یک‌بار که با هم به خیابان رفته بودیم، عبدا... هنوز کوچک بود و او را در آغوشم گرفته بودم ولی محمد و احمد بازهم غیبشان زد و در همان سن نوجوانی، زده بودند به دل جمعیتِ تظاهرکننده و شعار می‌دادند.
روز آتش زدن فروشگاه ارتش هم آنها ناگهان غیبشان زد و بعد که برگشتند، تعریف کردند مامور‌ها حمله کرده‌اند و آنها ناچار شده‌اند زیر یکی از پل‌ها مخفی شوند تا اوضاع آرام شود.

 

عشق پسر سوم به جبهه

مادر شهیدان درحالی‌که سال‌های گذشته را در ذهنش مرور می‌کند، می‌گوید: چند سال بعد از شهادت دو فرزند شهیدم، برادرشان عبدا... هم خواست راه آنها را ادامه بدهد. او مثل محمد در شناسنامه‌اش دست برد تا بتواند راهی جبهه شود.

با وجود دست بردن در شناسنامه‌اش، به‌دلیل جثه کوچکش او را نپذیرفته بودند. او برای اینکه دغدغه رزمندگی را داشت، یکی از دوستانش را که جثه بزرگ‌تری داشت، مجاب کرده بود که خودش را به جای او معرفی کند، حتی برای اینکه بتواند به پادگان آموزشی راه بیابد، سنگ زیر پایش بسته بودتا قدش بلندتر شود.

او ادامه می‌دهد: با اینکه عبدا‌... در زمان خواب، غَلت می‌زد، شال‌گردنی را که پدرش برای حفاظت از او همراهش کرده بود تا دور تختش که در طبقه چهارم بود ببندد، به یکی از بچه‌های پادگان داده بود که می‌گفت ممکن است از تخت سقوط کند.

پسرم همان شب در خواب از طبقه چهارم تخت، سقوط کرد و دچار ضربه مغزی شد. عبدا... تا هفت ماه نمی‌توانست درست راه برود و وقتی دوباره به پادگان رفته بود تا خودش را هر طور شده به منطقه جنگی برساند، آنها به‌دلیل شرایط جسمی‌اش، او را پذیرش نکرده بودند.

* این گزارش سه شنبه، ۱۸ خرداد ۹۵ در شماره ۱۹۶ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.   

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام