شهید غلاممحمد وحیدکَش در نیروی هوایی ارتش، به عنوان یک چترباز خدمت میکرده است. در یکی از حملات، جایی در میان آسمان و زمین، تیری قلبش را نشانه میگیرد.
سیدعلی حیدری میگوید: درحال حرکت بودم که با اصابت گلوله مستقیم تانک به جیپ سرنگون شدیم. بعداز چند لحظه با همان سرووضع خونین دوباره سوار جیپ شدم.
شاید تعداد کمی از مردم بدانند که ناخداصمدی و تکاورانش بههمراه مردم خرمشهر ۳۴ روز ابتدای جنگ، نیروهای بعث را پشت دیوارهای شهر خرمشهر نگه داشتند.
آقاسیدحسین، ساکن محله شاهد، پدر شهید سیدجعفرهاشمیمهنه است که با وجود آنکه در ارتش شاهنشاهی خدمت میکرده است، از تبلیغ دین دست نکشیده و همواره بر ترویج آن اصرار کرده است.
علیاصغر عرفانیان، از مهندسان پرواز هوانیروز محله نوفللوشاتو که در روزهای جنگ تحمیلی، به مردم جنگزده، بسیار خدمت کرده و رشادتها آفریده است. او پدر شهیدجواد عرفانیان، از شهدای نیرویهوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است.
حسین جنگی، کهنهسرباز ساکن محله کلاهدوز یکی از سربازانی بود که در عاشورای سال۱۳۳۷ همراه با دسته ارتش به صف عزادارن پیوست.
ناخدا یکم علی خسروی، برای سالهای متمادی تنهاگزینه برای رفع بسیاری از عیوب کشتیهای ناوگان دریایی بوده و بههمین دلیل او را با لقب «آچارفرانسه ناوگان دریایی» میشناسند.
عباس شیبانی، سرهنگ محله سجاد که این روزها به واسطه فشارهای جنگی و اثر گازهای شیمیایی نابینا شده است، روزگاری نگهداری از ۲ هزار اسیر عراقی را بهعهده داشته، آنهم در حالی که سربازانش حتی فشنگ نداشتند.
شهید هوشنگ نیکزاد یکی از ۱۰۴ افسر درجهدار نیروی هوایی بود که در سقوط هواپیمایc۱۳۰ در ۲۳ اسفند سال۷۴، به درجه رفیع شهادت نائل شد. هفت روز لاشه این هواپیما پیدا نشد و روزهای سختی بر خانوادهها گذشت.
بین رزمندهها هرکس در تنگنا و سختی میافتاد، وقتی ماجرایش را به شهید نجف نجاتی طرقی میگفت، فقط این جمله را میشنید که «خدا بزرگ است.»
شهید سیدمهدی جودیثانی، فرزند سیدحسین، هشتمین شهید مدافع حرم ارتش کشور و نخستین شهید ارتش استان؛ کسی که نام مستعارش در سوریه «رضا» بود و عید اولش با میلاد امامهشتم (ع) مصادف شد.
سرهنگ دکتر سید مجتبی نقیبی به عنوان «بورسیه ارتش» به همراه نخستین گروه دانشجویان پزشکی مشهد، وارد دانشکده پزشکی شد.
وقتی پایان جنگ از رادیو اعلام شد، بهتزده گوشهای نشسته بودم و به چند متر آن طرفتر نگاه میکردم که سربازهای عراقی درکنار سنگرهای خود قدم میزدند.
نظم ارتش دوستداشتنی است و حقیقت این است که خیلی از جوانها تا به سربازی و خدمت در نظام نروند، قدر زندگیشان را نمیدانند.
شاه عباس صفوی از کردهای جنگجوی ولایات غربی ایران بهره گرفته و آنها را به شمال و شمال شرق خراسان کوچ میدهد، نادرشاه هم چنین میکند و خراسان بدل میشود به قرارگاه اصلی قشون ایران، در دوره افشاری.
بنای ارتش که از سال ۱۳۰۰ در این مکان که خارج از شهر مشهد محسوب میشد برپا شده بود، این روزها خالی شده است. برخی از قسمتهای ورودی پادگان لشکر ۷۷ جایش را به خیابانهای تازهتأسیس داده است.
سه رزمنده بودیم؛ یکی سیدطالب، یکی سیدعلیاصغر و دیگری سیدعلیاکبر. سیدطالب گروهبان ارتش بود و من و علیاصغر بسیجی بودیم. هر سه همزمان به سهسوی جنگ فرستاده شدیم.
رحمان حوتی تعریف میکند: خاطرم هست یکبار نوزادی را آوردند که قنداقپیچ شده بود. به امام گفتند دستی به این نوزاد بکشید که متبرک شود.
حدود بیستسال قبل بود که نیروی زمینی ارتش در شهر مشهد اینجا زمینهایی را خریداری کرد و برای ساخت به پیمانکار سپرد. حدود چهارسال طول کشید تا خانهها ساخته شود.
یکبار به عنوان نیروی گارد شاهنشاهی انتخاب شدم تا برای گذراندن دورهها بروم، ولی نماینده هنگامی که متوجه بینایی کم چشم چپم شد، من را کنار گذاشت.48روز به همین شکل میگذرد و دوستانش هر کدام برای گذراندن دوره آموزشی او را ترک میکنند. حالا تعداد کمتری از داوطلبان باقیمانده بودند. روزی فرمانده پادگان به محوطه خوابگاهی آنها میآید و میگوید که نیروهای سرباز امسال تکمیل شدهاند و باید به شهرهایشان بازگردند.