ارتش - صفحه 5

دیدگاه لشکر یکی از خیابان‌های قدیمی منطقه8 است که به معابر مهمی مانند بولوار ملک‌الشعرای بهار، ارشادالرضا، سردادور و ثامن‌الائمه متصل می‌شود، از پادگان تا میدان، در بین مردم به نام دیدگاه لشکر شناخته می‌شود. دلیل این نام‌گذاری نیز وجود دکل دیده‌بانی در میدان بود، به گفته ساکنان قدیمی این خیابان، تانک‌ها از همین مسیر عبور می‌کردند و رژه نیز از مقابل پادگان شروع شده و از دیدگاه لشکر به سمت خیابان بهار و سپس به سمت میدان شهدا و حرم می‌رفت.
سید محمد شاه‌عالمی روزهای اوج‌گیری انقلاب و بعد از آن را درک کرده است. در وقایع مهم مشهد همراه سیل خروشان انقلابی‌ها بوده و خاطره‌های زیبایی از رهبر معظم انقلاب، شهید هاشمی‌نژاد و مرحوم آیت‌الله طبسی دارد. خاطره‌هایش آن‌قدر از انقلاب شیرین است که متوجه گذر سه ساعته زمان نمی‌شویم.این مرد انقلابی که به اقتضای آن زمان دوشادوش انقلابیون تلاش می‌کرد، از سال 1364، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد و در عرصه‌های عمرانی و کارآفرینی خدمت می‌کند.
سال 1353 آیت‌الله مرعشی به مشهد می‌آید و منزل ایشان کانون رایزنی‌های تظاهرات انقلاب اسلامی می‌شود. آن زمان منزل آیت‌الله شیرازی، آیت‌الله قمی و آیت‌الله مرعشی سه پایگاه برای فعالان انقلابی شهر بود. او به خاطر نترس بودن و فعالیت‌هایش به «آیت‌الله ضد توپ و تانک»، «ژنرال انقلاب»، «ژنرال مرعشی» و در اسناد ساواک به «یاغی مرعشی» معروف شده بود.
«قنبر راسخ» از جمله فعالان و آزادگان سیاسی ارتش است که به جرم دیوارنویسی و فعالیت‌های مذهبی در نوزدهم تیر ماه1353 دستگیر و به مدت 5سال به حبس محکوم شد. در نامه کمیته مشترک خراب‌کاری رژیم شاهنشاهی، علت بازداشت وی این‌چنین آمده است: «اقدام علیه امنیت کشور شاهنشاهی پخش اعلامیه، توهین به مقام سلطنت و شعارنویسی بر روی دیوار فرماندهی لجستیکی و تنظیم شعارهایی با چنین مضامینی علیه شاه و اربابانش.» او در سال 1352 به استخدام ارتش شاهنشاهی در آمد و در فرماندهی لجستیکی نیروی زمینی شاغل شد. کارشان تعمیرات، بازسازی و نوسازی توپ، تانک و ابزار زرهی بود که به نظر راسخ عملا یک اسم را یدک می‌کشید.
این‌ها تنی چند از هزاران زندانی دوران پهلوی‌ها هستند که به جرم بیان عقیده، سال‌ها در بند بودند و با پیروزی انقلاب اسلامی از بند رژیم شاهنشاهی رها شدند. مردانی که با وجود بر تن داشتن لباس خدمت مقابل فشار‌های آن دوران سر خم نکردند و دین خود را به اسلام و انقلاب ادا کردند. میهمان چند تن از اعضای کانون زندانیان سیاسی نظامی قبل از انقلاب هستیم.
محمود منظم تولایی، دوم اردیبهشت سال ۱۳۱۴ در مشهد به دنیا آمد. او در ابتدای جوانی با عنوان سرباز پیمانی وارد ارتش شد؛ این حضور ۹ سال طول کشید تا به دانشکده افسری رفت و به عنوان دانشجوی ممتاز با مدرک لیسانس دانش آموخته شد. با اینکه او در زمان پیروزی انقلاب، می توانست بازنشسته شود، اما ترجیح داد بماند؛ می گفت: «حالا خدمت برای ارتش و دفاع از میهن و اسلام ناب محمدی ارزش دارد، نه زمان طاغوت.» عراق که به ایران حمله کرد، او از همان نخستین روزهای جنگ به عنوان یک فرمانده مسئول و نظامی متعهد در فکر رفتن به جبهه بود و چنین حضوری را وظیفه خود می دانست.
نهم و دهم دی ماه ۱۳۵۷ از روز‌های خونین و فراموش‌نشدنی در تاریخ تحولات اجتماعی و انقلاب اسلامی در مشهد است. روز‌هایی که در آن ده‌ها نفر از مردم بی‌گناه مشهد به خاک و خون کشیده شدند.
کوچه خیبر28 که به دلیل قرارگرفتن ایستگاه آتش‌نشانی شماره12 در ورودی آن با نام کوچه آتش‌نشانی نیز شناخته می‌شود سابقه 40ساله سکونت دارد. اولین ساکنان آن خانواده شهدا وجانبازان ارتش و سپاه هستند. هنوز هم اکثریت این کوچه را خانواده شهدا و جانبازان تشکیل می‌دهند. یک سمت خیابان مسکونی است و در سمت دیگر پارک و فضای سبز قرار گرفته است.
پس از سه ماه حضور در جبهه، 64/۱/18 ساعت ۵ بعدازظهر در جزیره مجنون بمب شیمیایی زدند. دود غلیظ و بوی نامطبوع همه جا را فراگرفته بود؛ به زحمت سرم را بالا آوردم؛ صحنه‌های دردناک و فراموش‌نشدنی را دیدم. سربازی در یک متری لاشه بمب، مغز سرش و محتویات شکمش بیرون ریخته بود. دیگر توان راه‌رفتن نداشتم. من در دومتری بمب بودم. گاز شیمیایی تأثیرش را گذاشته بود.
زمانی فرمانده دسته مرکزی بودم و ۸ پاسگاه از طرق و طرقبه همه زیر نظر من بود. مسئول وکیل‌آباد هم بودم. در باغ وکیل‌آباد لات‌بازی و هرزه‌گردی و اعمال خلاف عفت زیاد بود. به‌ویژه لات‌هایی بودند که از مردم باج می‌گرفتند. وقتی فرمانده دسته مرکزی شدم فرمانده ناحیه مرا خواست و گفت: می‌خواهم وکیل‌آباد را درست کنی. من هم به ناچار از افراد خودم چند نفر را برداشتم و گفتم: با من بیایید وکیل‌آباد، از پاسگاه طرقبه هم یک نفر را نگه داشتم که شاهد کار‌های ما باشد.
داستان زندگی برخی‌ها موفق از آب درمی‌آید و محکم و خوب تمام می‌شود. نه، درستش این است که بگوییم اصلا تمام نمی‌شود و هرچه زمان بگذرد و ماه و فصل تازه بیاید، همان‌طور تازه می‌ماند؛ هرچند جای نقش اول این قصه و روایت خالی باشد. حرف از سرلشکر سیدحسن آقائی فیروزآبادی است که به‌تازگی و در شهریور به رحمت خدا رفت؛ روستایی‌زاده‌ای که پزشکی خوانده بود و بعدها به سمت ریاست ستاد کل نیروهای مسلح رسید. او و خانواده‌اش ساکن محله گاز بوده‌اند. کاش خانواده‌اش هم پای صحبت می‌آمدند و از محله و کوچه‌های این حوالی می‌گفتند تا روایتمان جذاب‌تر شود، اما مصلحت ندانستند یا هر چه بود، برای ما محترم است.
زمان جنگ، وقتی وسیله‌ای خراب می‌شد، نیرو‌های ما با انگیزه‌های بالایی که داشتند، به جای اینکه دست رو دست بگذارند تا وسیله جدید برسد، اگر امکانات نبود با خلاقیت خودشان آن را تعمیر می‌کردند که گاهی موجب شگفتی خودمان می‌شد. به عنوان مثال بیل یک دستگاه گریدر به طور کامل از بین رفته بود و باید از منطقه خارج و به تعمیرگاه می‌رفت تا درست شود، اما می‌دانستیم اگر آن را به عقب برگردانیم تا تعمیر شود و مجدد به دست رزمندگان برسد، زمان می‌برد، از طرفی در خط به این وسیله احتیاج داشتند، خودم دست به کار شدم، با یک میلگرد و سیم جوش، بیل آن را طوری تعمیر و بازسازی کردیم که تا مدت‌ها استفاده می‌شد.
علی پیراسته هم‌زمان با قیام مردمی به گروه‌های انقلاب می‌پیوندد و در جریان انقلاب سعی و تلاش زیادی دارد که پدرش را جذب نیرو‌های انقلاب کند. او می‌گوید: من تنها پسر خانواده بودم و پدرم برای زندگی و آینده‌ام برنامه‌های زیادی داشت، اما از طرف دیگر من با روحیه مذهبی و انقلابی بزرگ شده بودم. اوج تناقض اینجاست که من در حال پخش اعلامیه بودم و در تظاهرات شرکت می‌کردم، درحالی که پدرم به عنوان یک ارتشی وظیفه حفاظت از باغ ملک‌آباد را برعهده داشت. گاهی اوقات که فرصت حرف‌زدن با پدر را پیدا می‌کردم، از جریان وقایع انقلاب برای پدرم و اینکه همکاران او چگونه انقلابیون را به گلوله می‌بندند، صحبت می‌کردم، پدرم با ناراحتی می‌گفت: «پسر جان ما داریم نون شاه را می‌خوریم، باید به این روزی احترام بگذاریم»
"رمضان"، تنها قرارگاه برون‌مرزی سپاه در دوران جنگ ایران و عراق بود. مأموریت این قرارگاه انجام عملیات‌های چریکی و پارتیزانی در خاک کشور عراق و با همکاری نیروهای معارض کُرد عراقی بود. تمام نیروهای ما لباس مبدل کردی داشتند و باید وارد خاک عراق می‌شدند. ما هم مثل بقیه لباس مبدل پوشیدیم و فیلم‌برداری از نیروها را شروع کردیم. قبل از شروع جنگ‌های رودرو مجبور بودیم دوربین‌ها را جمع کنیم. آن‌ها را بسته‌بندی می‌کردیم و چون مسیر ناهموار بود بسته‌ها را با قاطر به عقب برمی‌گرداندیم. این بخشی از خاطرات حسین مرادیان مستندساز دفاع مقدس است که به سختی از عملیات‌ها فیلم می‌گرفته است.
محمود فتوحی اردکانی، درست نود و سه سال و پنج ماهِ پیش، توی کوچه پس‌کوچه‌های اردکان به دنیا آمده؛ چشم‌پزشک یزدی که از ده سال مانده به انقلاب، توی ساختمانِ آجری سرِ فلکه «دروازه قوچان» مریض می‌بیند، بغل نردبان‌تراشی‌ها، پرنده‌فر‌وش‌ها و کاروانسراهای از یادرفته و در محدوده‌ای که هیچ تابلوی پزشکی جز او دیده نمی‌شود. دکتر فتوحی از اولین‌های پزشکیِ دانشگاه تهران است. اواسط دهه بیست. از قضا رتبه خوبی هم گرفته تا خیلی زود بورسیه ارتش را بگیرد و سال سی‌ و شش بشود رئیس بخش چشم و گوش و حلق و بینیِ بهداری ارتش گرگان.
شهید سپهبد صیاد شیرازی از آن شخصیت‌های خاصی است که هر زمانه‌ای کمتر به خود می‌بیند. مردی که ممکن است نامش در جایی از زمان و گوشه‌ای از تاریخ جا بماند ولی شرح منش و مجاهدت‌هایش بر زمان و مکان چیره می‌شود. این پرونده تلاش کوچکی است تا دریچه‌های تازه‌ای از زندگی او را به روی مخاطب بگشاید.
با تماشای سختی زندگی عشایر، دوران کودکی همسرم را تصور می‌کردم که او در کودکی چگونه از مسیرهای صعب‌العبور عبور می‌کرده و تمام این‌ها اطمینانم را به او بیشتر می‌کند. البته این اطمینان همچنان ادامه دارد طوری که اگر 5مرد قوی ویلچرم را برای عبور از یک راه‌پله بلند کنند من نگران هستم که مبادا ویلچر از دست آن‌ها رها شود اما اگر همسرم تنها با یک دست این‌کار را انجام دهد مطمئن هستم او من را سالم بر زمین قرار خواهد داد.
ترور شهید صیادشیرازی انتقامی چندوجهی بود. این امیر ارتش جمهوری اسلامی در طول 8 سال جنگ تحمیلی به فراخور نبوغ و استعداد ذاتی‌اش و همچنین اشراف و تسلط بر طراحی‌ها و اجرای نقشه‌های نظامی، به‌کرات اسباب نقشه بر آب شدن نقشه‌های ارتش بعث را فراهم کرده بود. از طرف دیگر، شهید صیاد شیرازی محور اصلی شکست منافقین در عملیات فروغ جاویدان و حماسه مرصاد بود. از همین رو بود که هم صدام و هم منافقین کینه‌ای تاریخی از او داشتند. بنابراین این ترور در یک همکاری کامل میان رژیم صدام و گروهک منافقین صورت گرفت.
در بخشی از بیانیه این گروهک تروریستی این‌گونه آمده است: «واحدهای عملیاتی مجاهدان ... در منطقه کامرانیه تهران، صیاد شیرازی را به دام انداختند و ... او را به سزای جنایت‌هایش ... رساندند. واحدهای عملیاتی برای اجرای طرح پیچیده خود، ابتدا قسمت‌هایی از کامرانیه را تحت کنترل گرفتند. به این ترتیب، پس از 10 سال، قاتل مجاهدین در عملیات فروغ جاویدان ... سرلشکر بسیجی صیاد شیرازی کیفر یافت.»
وقتی شهید صیاد شیرازی در جریان گزارش‌های میدانی قرار گرفت، با هواپیما خود را به کرمانشاه رساند و در بیمارستان امام‌حسین(ع) این شهر، جلسه اضطراری فرماندهان عملیاتی حاضر در منطقه را تشکیل داد. حوالی نماز صبح همان روز، شهید سپهبد صیاد شیرازی وارد پایگاه هوانیروز ارتش در کرمانشاه شد و شخص ایشان خلبانان تیزپرواز بالگردها را علاوه بر توجیه عملیاتی، به 2 تیم آتش مجزا تقسیم‌بندی کرد.