پدر - صفحه 2

آرزوهایشان کوچک است: آرزوی دیدن دوباره همسر، کاسبی در مغازه، سکونت در خانه‌ای که سال‌ها کلید درش همراهشان بوده است.
هر شب خاک شدن و به زمین خوردن باعث شد، کم‌کم ایمان هم به کشتی روی آورد. موفقیت‏ های ایمان، افشین برادر دیگر را هم راهی رشته کشتی کرد. بدین ترتیب خانواده شبستریان تبدیل به خانواده‌ای کشتی‌گیر شد.
علی اصغرزاده کاسب محله عبادی می‌گوید: زمانی عادت داشتیم همه‌چیز را از بزرگ‌تر‌ها بپرسیم، بزرگ‌تر‌ها صندوقچه‌ای از اطلاعات بودند و به عبارتی اینترنت جستجوگر ذهن بچه‌ها.
احمد احمدی‌ناصری یا همان «باباناصری» پدر دوچرخه‌سواری استان بود که در محله راه‌آهن زندگی می‌کرد، او آرزو داشت وقتی درحال دوچرخه سواری است از دنیا برود و به آرزویش رسید.
منوچهر رضا نامش را نه اما چهره‌اش را خیلی ها می شناسند، وقتی عصرهای هر تابستان یک نیمکت چوبی و یک جلد کتاب بهانه‌ای می‌شود تا بچه‌های امروزی، طعم قصه‌خوانی پدربزرگ‌های قدیم را تجربه کنند.
بزرگ کردن و تربیت ۱۴بچه کار آسانی نیست؛ آن هم فرزندانی اهل و صالح که در میانشان از شهید تا پزشک و مدیر می‌یابی. او به خدا توکل کرده و از پسِ پروراندن ۱۴ فرزند برآمده است.
خانواده سیدجواد حسینی راهی معراج می‌شوند. خواهر شهید از آن روز تعریف می‌کند: مسئول معراج همین که چشمش به برادر بزرگم افتاد، گفت: شما از کجا خبردار شده‌اید؟ برادرتان را همین دیشب آوردند!
پسران شهید علی اشرف، هم‌رزم او در خط مقدم بودند. محمد، غلامرضا و حسن در یک دوره چندساله هم‌رزم و همراه پدر در مناطق عملیاتی بودند تا اینکه پدر به آرزوی همیشگی خودش یعنی شهادت رسید.
دخترم چقدر دل تنگت هستم. از همان پنج سال پیش که دیگر ندیدمت و حتی نتوانستم صدای زیبایت را بشنوم آرزویم شده است روزی از دفتر آسایشگاه صدایم کنند و بگویند، دخترت پشت خط است.
محسن پیکان از خاطرات آخرین لحظات بر بالین پدرش می‌گوید: آن شب دست در دست پدر به او خیره شدم. در آن لحظات فکر می‌کردم دنیایی حرف با او دارم و برخی از آن‌ها را آهسته برایش تعریف می‌کردم.
آن‌ها پذیرفته‌اند شغلی انتخاب کرده‌اند که تعطیلی ندارد؛ به‌همین‌دلیل در زمان‌هایی که همه به مسافرت می‌روند، اوج کاری مأموران پلیس راه حساب می‌شود و در آن زمان مشغول خدمت هستند.
کدخدا برای همه اهالی مهرآباد مثل پدر بود. با ما همین‌طور رفتار می‌کرد که با بچه‌های خودش. مثلا وقتی من هفت‌سال داشتم، عمو دو‌تومان عیدی داد به من. خداوکیلی هیچ‌کس آن زمان دو‌تومان عیدی نمی‌داد.
رضا و محمد ذوالفقاریان پدر و پسری هستند که هر دو در رشته ورزش رزمی فعالیت دارند و حریف تمرینی هم محسوب می‌شوند.
پیرمرد خارکن محله طالقانی صبح تا شب زحمت می کشد، او می گوید همیشه دوست داشتم دخترانم که حالا برای خودشان خانمی شده‌اند، زندگی شرافتمندانه و آبرومندی داشته باشند و پیش بقیه سرافکنده نشوند.
صابر هم پرستار است، هم مددکار، هم کدبانوی خانه و هم پدر و سرپناه خانواده. داستان زندگی او، روایت مردی که با وجود ۶۵ سال سن، از دختر معلول و پسر شیزوفرنی و همسر ناتوانش، به‌تنهایی مراقبت می‌کند.
احمد بیداری یکی از پدر‌های مهربان شهرمان است که باوجود مخالفت پزشکان کلیه‌اش را به فرزند بیمارش اهدا کرد. او می‌گوید هیچ وقت بابت آن روز‌ها پشیمان نیست چراکه سلامتی فرزندش را با چشمانش می‌بیند.
نام حاج‌حسن شاهدی این روز‌ها با پسوند «پدربزرگ» روی زبان ۱۰۱ زن و مرد پیر، جوان، نوجوان و کودک می‌چرخد تا کسی که هنوز هم خودش را رعیتِ حاج‌حسین ملک معرفی می‌کند، آقای خیلی از وکیل‌آبادی‌ها باشد.
محمد خاوری با وجود زخم بستر بر روی ویلچر می‌نشیند و با وزن کردن مردمان سعی دارد رزق حلالی برای خانواده‌اش فراهم کند.
حسین هریری در فنون رزمی و جنگی جدید و تخریب تبحر داشت و زمان شهادت، سمتش فرمانده تخریب قرارگاه فاطمیون بود.
خانه سالمندان محله سجاد، خانه پدران و پدربزرگانی است که حالا اینجا گرچه لحظات خود را در کنار هم می‌گذرانند، اما تنها هستند.