پدر - صفحه 3

حسین هریری در فنون رزمی و جنگی جدید و تخریب تبحر داشت و زمان شهادت، سمتش فرمانده تخریب قرارگاه فاطمیون بود.
خانه سالمندان محله سجاد، خانه پدران و پدربزرگانی است که حالا اینجا گرچه لحظات خود را در کنار هم می‌گذرانند، اما تنها هستند.
«اسماعیل جنگی» حالا هم‌نام پدرش است، جوان سی ساله ای که تا چشم به این دنیا باز کرده، سایه پدربزرگ و مادربزرگ را بر سر خود دیده است، درحالی‌که پدرش چند ماه پیش از تولد او، در منطقه عملیاتی مهران و عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید‌ه بود.
غلامحسین حیدری می‌گوید: من سه‌بار سکته کردم و مُردم. مرا با شوک الکتریکی برگرداندند. خدا می‌داند که درواقع به دعای این بچه‌ها برگشتم؛ هیچ‌چیز پاک‌تر از دعای بچه‌های استثنایی نیست.
فک پایینی فاطمه پاهنگ به‌طور مادرزادی رشد نکرده است و همین مشکل، علاوه‌بر به‌هم ریختن تناسب صورت زیبا و معصومش، مشکلات دیگری برای او به وجود آورده است.
سیدحسین کاظمیان در سنگ مزارنویسی اتفاق‌های عجیب بسیاری پیش می‌آید: یک‌بار سنگ مزار پدری را می‌نوشتم که برای نجات پسرش در دریا به آب زده و غرق شده بود.
احمد فتوتی، پدری دلسوز و فداکار است که بعد‌از فوت همسرش به او قول می‌دهد که نگهداری و مراقبت از فرزندانش را برعهده گیرد و آن‌ها را به سروسامان برساند.
مرکز نگه‌داری و توان‌بخشی سالمندان «پروین» در حاشیه بولوار وکیل‌آباد قرار دارد، شب چله در این مرکز برنامه‌های متنوعی برگزار می‌شود.
رمضان جابری‌صومعه بزرگ، شهروند صد و پنج ساله محله، ولی عصر است. شناسنامه‌اش می‌گوید او متولد دی ماه ۱۲۹۷ خورشیدی است.
فاطمه در اوج جوانی، زندگی خود را وقف مادربزرگش کرده است. او کارش در شبانه‌روز این است که کنار مادربزرگ بنشیند، نگاهش را بخواند و در آنی، خواسته‌اش را برآورده کند.
پدر با چشم بسته موی سر مشتری را اصلاح می‌کند و «پیرایشگر خلاق کشور» نام می‌گیرد و پسر نوجوان، عنوان «پنجه‌طلای ایران» را از آن خود می‌کند.
در کوچه پس کوچه‌های سرشور سر صحبت را با قدیمی‌ها باز می‌کنم، بیشتر افرادی که این عالم بزرگ را درک کرده اند، دیگر در میانمان نیستند و به دیار باقی شتافته اند.
امیرعلی بین جمعیت پدرش را پیدا کرد. با دیدنش انگار نیروی دوباره‌ای گرفت و در یک لحظه استثنایی، حریف را ضربه‌فنی کرد و پیروز میدان شد.
۱۱ سال ماه بیشتر ندارند و از یک‌سالگی به‌خاطر حرکات و جست‌وخیز‌های تند و تیز و حرفه‌ای موردتوجه پدر ورزشکار خود قرار گرفته‌اند. علی‌آقایی‌فر دلش می‌خواسته دخترانش وارد رشتۀ ووشو شوند، اما دوقلو‌ها سر از رشته کوهنوردی درمی‌آورند.
۱۰ خواهر و برادر با فرزندانشان در ساختمان پنج‌طبقه‌ای در محله مجیدیه زندگی می‌کنند، ساکنان این ساختمان در شادی و غم و در سختی و راحتی کنار هم هستند.
زوج ساکن محله خاتم‌الانبیا (ص)، در حالی صاحب فرزندان چهارقلو شدند که به گفته خودشان، با وجود داشتن کوثر و اسما، اصلا هیچ قصدی برای بچه‌دارشدن نداشتند.
مصطفی برومند، پیرمرد هشتاد‌و چند‌ساله محله حاجی‌آباد، پدر یکی از سربازان کشته‌شده در جنگ ظفار است که حتی موفق به دیدن جنازه فرزندش نشد.
علی‌اکبر حبیبی، در زندگی‌اش بار‌ها مورد امتحان الهی قرار گرفت، او هفت فرزند پسر خود را از دست داد و تنها دو دختر برایش باقی مانده است. به قول خودش، بار‌ها پشتش خالی شد.
شهید رمضانعلی یعقوبی جانباز ۷۰ درصدی بود که به گواه دوستان، چندین بار جانباز شده، اما بی‌اعتنا به زخم‌هایش، پدری می‌کرده، تاآنجاکه می‌توان در توصیفش، کلمه «نمونه» را به زبان آورد.
چادرش را روی سرش مرتب می‌کند و با همان نفس‌های منقطعش، می‌گوید: به‌خاطر قلبم دارو مصرف می‌کنم و صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شوم. با صدای ناگهانی زنگ دچار اضطراب شدم. تصمیم می‌گیریم زمان دیگری برای مصاحبه برویم که پدر شهید سه صندلی برایمان می‌آورد تا بنشینیم. در آن هوای ابری و پاییزی، چه بهتر از اینکه زیر درخت انگور که یک‌درمیان برگ‌هایش ریخته بنشینیم. هنوز صحبتمان را شروع نکرده‌ایم که پدر شهید باز هم خجالتمان می‌دهد و با یک سینی چای داغ به حیاط می‌آید.