سفینه ظریفقربانی خاطره روز برفی شبهای سرد انقلابی را هرگز فراموش نمیکند؛ در حالیکه مشغول مراقبت از بچههای خردسالش بود، همسرش، غلام بازمحمدی در نانوایی چهارراه شهدا کارمیکرد و آن روز در راهپیمایی درگیر شده بود.
کشتار یکشنبه خونین مشهد، شرایط مشهد را همچون کل کشور به کلی تغییر داد و خفقان را به بالاترین حد خود رساند. با این حال مردم دست از مبارزه نمیکشند و چند روز بعد از کشتار فجیع ۱۰ دی ۱۳۵۷ دوباره تجمعات و راهپیماییها را از سر میگیرند.
محمود خادمالخمسه میگوید: هنگام اقامت در عراق فرصت شد به محلی که امام خمینی(ره) نماز میخواندند برویم. بعد از چند شب خواستم مکبر امام شوم و اذان بگویم. ایشان هم مخالفتی نکردند و این افتخار برای همیشه شامل حال من شد.
نهم دی ۱۳۵۷ مراسمی در مشهد برپا شد که پس از آن، جمعیت به سوی استانداری حرکت کردند و تانکهای ارتش برای مقابله وارد عمل شدند. در این روز گلوله و زنجیر تانک، دهها نفر از جمله الهه زینال پور و مهری زارع عباس آبادی را به شهادت رساند.
محمدجواد بذرافشان نقاش است و در ایتالیا درس خوانده او بیش از ۵ دهه است که این هنر را دنبال میکند. او نقاش انقلابی است و برای تظاهرات سالهای بعد از انقلاب تصویر امام را نقاشی میکرده است.
حاج علی اکبر بجستانی مقدم، تاجری است که بدلیل شمار وقفهایش از او بهعنوان بزرگترین واقف پس از انقلاب یاد میشود. او ۷۲ مدرسه در اطراف تهران وقف کرده که هرکدام به نامی از شهدای کربلا مزین شد.
محمد زرقانی، جانباز زمان انقلاب است. او در آن زمان سخنان امام را ضبط و شبانه بین مردم توزیع مینمود و در محله نوارفروشی میکرد. میگوید: دانشجویان میآمدند و از من خواستند صدتاصدتا برایشان نوار پر کنم.
شهید سیدنوری موسوی طلبهای بود که به عشق کشور و امام خمینی(ره) درس را رها کرد و راهی جبهه شد. او تیربارچی و معاون فرمانده دسته بود.روز تشییع پیکر او دانشآموزان دبستان شهید جهانآرا مدرسه را تعطیل کردند.
نهتنها قدیمیهای شهرک شهیدرجایی که بچههای این محله هم داستان شهادت شهیدان سیدی، شهریورکامهعلیا، معقول وقاجوری را مثل لالایی شبانه از دهان مادرانشان شنیدهاند.
بعد از دستگیری آیتالله هاشمینژاد در مسجد فیل، تلگرافات خیلیخیلی فوری از مشهد به تهران ارسال شد مبنی بر اینکه بهترین مجازات برای هاشمینژاد که از چند روز پیش از گرگان به اینجا آمده، آن است که بهسربازی اعزام گردد.
شهیدناصر عظیمی آخرین فرزند خانواده عظیمی بود که سال ۱۳۴۸ دیده به جهانگشود؛ آن زمان مادر هنوز داغ ۱۳فرزند فوتشدهاش را داشت. شهیدناصر عظیمی چهاردهمین فرزند خانواده بود که در۱۴ سالگی شهید شد.
دهم دیماه سال ۵۷ و قتلعام مردم ظلمستیز مشهد برگ زرینی از رشادتهای این مردم در دفتر مشق دلاورمردیهاست. در راستای پاسداشت رشادتهای مردم مشهد در این روز میدانی هم به نام میدان دهدی در شهر نامگذاری شده است.
قبل از انقلاب کوی ژاندارمری، محل سکونت نیروهای ژاندارمری بود؛ محلی در محدوده محله شیرودی امروزی. آن دسته از نیروهای درجهدار ژاندارمری که خانهای نداشتند میتوانستند چندسالی در این خانهها زندگی کنند.
سیدمحمد سیدی، یکی از شهدای ۱۰ دی بوستان آلاله در محله کنهبیست است. بردارش میگوید: آن روز هلیکوپتری از آسمان بهسمت مردم تیراندازی کرد. من شهید محمدسیدی را از میان ۵۰ جنازه که روی هم افتاده بودند، پیدا کردم.
طوبی خانم میگوید: خانه داروغه ملکی بود که غلامرضا داداللهی، پدر بزرگ من، آن را خریده بود. وقتی هم که فوت کرد این خانه به ورثه که یکیشان مادر من بود رسید و بعد هم به هیئت یزدیها فروخته شد.
حدادطوسی زمان انقلاب تقریبا بیستوچهار ساله بود و در خیلی از وقایع مهم مشهد حضور داشت. او که به وزیر شعار مشهد معروف بود میگوید: مهمترين و اصليترين شعارمان «ا...اكبر» بود.
عباس سبزواری یکی از جانبازانی است که در دوران جنگ پای ثابت جبهه بود، حتی چندبار بعد از جانبازیاش. او در کردستان پس از اصابت ترکش بیشتر شنواییاش را از دست داد.
سال۱۳۵۲مصادف با روز میلاد امامحسین(ع)، در حال کار بودم که شخصی آمد و به بهانهای که میخواهد ساختمانی را نشانم دهد، مرا با خود به یکی از کوچههای خلوت اطراف برد. بعد دو نفر بهسرعت آمدند و دستبند زدند و چشمانم را بستند.
سال ۵۶، ۵۵ بود که تازه بهعنوان شاگرد جوشکار در یک کارگاه مشغول بهکار شده بودم. در آن زمان وقتی تظاهرات و شور مردم را میدیدم، خیلی دوست داشتم که یک دوربین عکاسی داشته باشم و از آن وقایع عکس بگیرم.
بیشتر وقتها میرفتم پای منبر آیت الله خامنهای. یکبار که محمود را با خودم بردم، ایشان وقتی فهمیدند محمود طلبه است با او حرف زدند و فرمودند: «اگر محمود درسهای کلاسیک را به اتمام برساند سپس به درسهای حوزوی بپردازد، بهتر است»