عالیه تقوی از خانواده شهیدان الحدادی و از بانوان تاثیرگذار آزادهای است که ساکن مشهد است. او پس از تحمل اسارت و شکنجه آبان ماه سال ۶۱ درحالی که تنها بود راهی ایران شد.
«احمد مهرمشهدی» معروف به حاج «احمد افخمی» یکی از موذنهای خوشنام محله امام رضا(ع) است. او در سیزدهسالگی، موذن رسمی مسجد گوهرشاد شد و این افتخار تا ۴۰ سال بعد برای او باقی ماند.
زندگی برای علیاکبر حیدری یکجور نبوده است؛ گاهی با نامه «تهدید به ترور» به سراغش میآمدند و گاهی با کیسهای پر از پول، او به خاطر اعتقاداتش تمام تلاشش را برای خدمت به مردم کرده است.
سیدحسین مهدویالحسینی، پسر ارشد آیتا... سیدعلی، از نزدیکان رهبری پیش از انقلاب بود که در روز سوم دی ۵۷ و در سن ۲۱ سالگی در بین تظاهرکنندگان به شهادت رسید.
فریدون بهارلو از شهدای انقلاب اسلامی در مشهد است. او دوست داشت درسش را ادامه دهد و ۴۰ روز پس از شهادتش، دعوتنامه دانشگاه انگلستان برای پذیرفته شدن او در رشته هتلداری به دست خانوادهاش رسید.
در دفاع از مهران، بچههای مومن مردانه جنگیدند، دشمن را لابهلای دشتها و ارتفاعات منطقه درهمکوبیدند. در این عملیات محمدحسین ناصرالشریعتی شهید شد. بهخاطر حضور دشمن در منطقه ۵۰ روز طول کشید تا پیکر شهید را آوردند.
اتفاقهای عصر نهم دیماه که پساز پایان راهپیمایی صبح آن روز و شهادت تنی چند از مردم رخ داد، باعث شد تا «یکشنبه خونین مشهد» در تاریخ مبارزات مردم ثبت شود. «حسن باقرانشعرباف» درمیان شهدای آن روز، یکی از هممحلهایهای ما بود که به درجه شهادت نائل شد.
منافقان یک بار مرداد سال ۶۰ مغازهاش را آتش زدند، اما باز هم حاج رضا پا پس نکشید و سرانجام منافقان سال ۶۳ با شلیک گلوله او را متوقف کردند.
این آتشسوزی بزرگ با کمک لشکر خراسان و مأموران شهربانی و شهرداری اطفا شد ولی از سینما جز خاکستر چیزی باقی نماند و خسارت میلیون ریالی به مالکش تحمیل کرد.
در بسیاری از عکسهای برجامانده از روزهای اوجگیری انقلاباسلامی در مشهد، میتوان تصویر آیتالله شیرازی را در صف نخست راهپیمایی و در میان علمای مبارز مشهد دید.
غلامرضا کاملان رضائیان، گلفروش خیابان سرخس قسمتی از مغازهاش را به موزه دفاع مقدس تبدیل کرده است.به پشت پیشخوان این گلفروشی که میرسی، ناگاه چشمهایت میرود به تماشای خاکریزهای جبهه و جنگ.
بهسراغ چند تن از اهالی مشهد رفتیم تا از حسوحالشان در روز ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ بپرسیم. سوال ما این است: «لحظهای که خبر فوت امام را شنیدید، کجا بودید و چه کردید؟»
هرکس به مغازهاش میآمد، احمدآقا میگفت: «چی میخوای دایی جان؟» به همین خاطر همه اهالی او را «دایی» صدا میکردهاند و شهید احمد رستگارمقدم به همین نام شهره بود.
خانواده شعبانیفر دو فرزند و داماد خود را تقدیم انقلاب کردهاند، در این بین محمد افتخاری، نقش مهمی در مبارزات انقلابی محله رضاشهر داشته است و همین هم سبب میشود پدرزن خودش دامادش را انتخاب کند.
حسین عرب طی هشتسال و چهارماه اسارات، زبانهای انگلیسی و عربی را از برخی از اسرا آموخته و سپس خود در نقش معلم آنها را به سایر اسرا درس داده است.
رمضان رمضانی میگوید: قدیم بوریابافی رونق خوبی داشت. آن روزها هنوز سدی روی رودخانه هیرمند نبود و اطراف مشهد نیزارهای فراوانی پیدا میشد که ماده اولیه کاروکسب را در اختیارمان قرار میداد.
برادر شهید جواد اسماعیلپورطرقی میگوید: شنیدهایم هنگامی که نیروهای امدادی قصد داشتند برادرم را که تیر خورده بود به عقب برگردانند، اصرار میکند که اول دیگر مجروحان را ببرند.
فاطمه سلطانفریمانیسپهر میگوید: قدیم رسم بود دخترها وقتی که مدرک کلاس ششم خود را میگرفتند، دو سال دوره فراگیری خیاطی میگذراندند و بعد هم ازدواج میکردند، اما من خلاف این قانون عمل کردم.
احمدمهدی حقیقیراد معلم بازنشسته میگوید: یک روز سرهنگی با چند سرباز وارد هنرستان شد. سرهنگ مستقیم به سمت دفتر هنرستان آمد و با عصبانیت به سربازها دستورداد که مدیر را دستگیرکنند. اما معلمها مانع کار شدند.
حسن محمودآبادی که برادرش در چهارده سالگی شهید شد میگوید: مردم حرفهای زیادی درباره شهدای حادثه دی خونین مشهد میزدند. یکی میگفت: برای اینکه این عمال پلید شاه، رد پای جنایتهای خود را پاک کنند، جسد آنها را در چاههای حاشیه شهر انداخته و رویشان خاک ریختهاند.