انقلاب - صفحه 3

شهید سیدنوری موسوی طلبه‌ای بود که به عشق کشور و امام خمینی(ره) درس را رها کرد و راهی جبهه شد. او تیربارچی و معاون فرمانده دسته بود.روز تشییع پیکر او دانش‌آموزان دبستان شهید جهان‌آرا مدرسه را تعطیل کردند.
نه‌تنها قدیمی‌های شهرک شهیدرجایی که بچه‌های این محله هم داستان شهادت شهیدان سیدی، شهریورکامه‌علیا، معقول وقاجوری را مثل لالایی شبانه از دهان مادرانشان شنیده‌اند.
بعد از دستگیری آیت‌الله هاشمی‌نژاد در مسجد فیل، تلگرافات خیلی‌خیلی فوری‌ از مشهد به تهران ارسال شد مبنی بر این‌که بهترین مجازات برای هاشمی‌نژاد که از چند روز پیش از گرگان به اینجا آمده، آن است که به‌سربازی اعزام گردد.
شهیدناصر عظیمی آخرین فرزند خانواده عظیمی بود که سال ۱۳۴۸ دیده به جهان‌گشود؛ آن زمان مادر هنوز داغ ۱۳‌فرزند فوت‌شده‌اش را داشت. شهیدناصر عظیمی چهاردهمین فرزند خانواده بود که در۱۴ سالگی شهید شد.
در سال ۵۷ آجر‌های مسجد صاحب‌الزمان (عج) محله امام هادی (ع) مشهد بالا رفت تا اهالی که به‌تازگی به محله جدید نقل مکان کرده بودند، برای نیایش دور هم جمع شوند.
دهم دی‌ماه سال ۵۷ و قتل‌عام مردم ظلم‌ستیز مشهد برگ زرینی از رشادت‌های این مردم در دفتر مشق دلاورمردی‌هاست. در راستای پاسداشت رشادت‌های مردم مشهد در این روز میدانی هم به نام میدان ده‌دی در شهر نام‌گذاری شده است.
محمد وفایی و حاج‌آقا اربابی دو روحانی محله‌ چهنو هستند که در گذشته هم حجره‌ای بودند، با هم فعالیت انقلابی کردند، با هم فرار کردند و با هم دستگیر و زندانی شدند.
قبل از انقلاب کوی ژاندارمری، محل سکونت نیرو‌های ژاندارمری بود؛ محلی در محدوده محله شیرودی امروزی. آن دسته از نیرو‌های درجه‌دار ژاندارمری که خانه‌ای نداشتند می‌توانستند چندسالی در این خانه‌ها زندگی کنند.
سیدمحمد سیدی، یکی از شهدای ۱۰ دی بوستان آلاله در محله کنه‌بیست است. بردارش می‌گوید: آن روز هلیکوپتری از آسمان به‌سمت مردم تیراندازی کرد. من شهید محمدسیدی را از میان ۵۰ جنازه که روی هم افتاده بودند، پیدا کردم.
طوبی خانم می‌گوید: خانه داروغه ملکی بود که غلامرضا داداللهی، پدر بزرگ من، آن را خریده بود. وقتی هم که فوت کرد این خانه به ورثه که یکی‌شان مادر من بود رسید و بعد هم به هیئت یزدی‌ها فروخته شد.
حدادطوسی زمان انقلاب تقریبا بیست‌و‌چهار ساله بود و در خیلی از وقایع مهم مشهد حضور داشت. او که به وزیر شعار مشهد معروف بود می‌گوید: مهم‌ترين و اصلي‌ترين شعارمان «ا...‌اكبر» بود.
عباس سبزواری یکی از جانبازانی است که در دوران جنگ پای ثابت جبهه بود، حتی چندبار بعد از جانبازی‌اش. او در کردستان پس از اصابت ترکش بیشتر شنوایی‌اش را از دست داد.
سال۱۳۵۲مصادف با روز میلاد امام‌حسین(ع)، در حال کار بودم که شخصی آمد و به بهانه‌ای که می‌خواهد ساختمانی را نشانم دهد، مرا با خود به یکی از کوچه‌های خلوت اطراف برد. بعد دو نفر به‌سرعت آمدند و دستبند زدند و چشمانم را بستند.
سال ۵۶، ۵۵ بود که تازه به‌عنوان شاگرد جوشکار در یک کارگاه مشغول به‌کار شده بودم. در آن زمان وقتی تظاهرات و شور مردم را می‌دیدم، خیلی دوست داشتم که یک دوربین عکاسی داشته باشم و از آن وقایع عکس بگیرم.
بیشتر وقت‌ها می‌رفتم پای منبر آیت الله خامنه‌ای. یک‌بار که محمود را با خودم بردم، ایشان وقتی فهمیدند محمود طلبه است با او حرف زدند و فرمودند: «اگر محمود درس‌های کلاسیک را به اتمام برساند سپس به درس‌های حوزوی بپردازد، بهتر است»
حجت‌الاسلام عبدالله محرابی‌فر می‌گوید: «مقسم» یعنی دادن حقوق طلاب که ازطرف نمایندگان امام(ره) به من داده می‌شد و مسئول دادن شهریه به آن‌ها بودم و این شهریه را بین طلاب توزیع می‌کردم.
حسن پورجانی مسئول هیئت‌امنای مسجد شجره از تاریخچه این مسجد می‌گوید: مسجد شجره در سال ۱۳۴۶ با گرفتن قطعه‌زمینی به مساحت ۵۰۰ مترمربع، بین خیابان چهنوی ۴ و ۶ ساخته شد.
حسن پورجانی و حسین ظریف از فعالان انقلابی محله چهنو هستند که نقش پررنگی در آغاز و ادامه حرکت‌های انقلابی محله چهنو داشته‌اند. پورجانی با راه‌اندازی روضه خانگی و مسجد، قدم‌های مهمی در راه انقلاب برمی‌دارد.
سال ۱۳۲۰ هیئتی‌ها به‌شکرانه سرنگونی حکومت دین‌ستیز رضاشاه تصمیم گرفتند در همان محلی که خیمه هیئت برپا می‌شد، مسجدی تاسیس کنند و نام آن را گذاشتند «ابوالفضلی».
«صفرعلی شاهپوری» معروف به شاطر مسئله‌گو هر روز در مسجد گوهرشاد مسائل دین را به مردم گوشزد می‌کرد. خیلی وقت‌ها هم از ظلم رژیم شاهنشاهی حرف می‌زد تا اینکه عده‌ای او را تهدید به قتل کردند.