مادر شهید - صفحه 6

لحظه آخر خداحافظی‌اش از من خواست سمنو بپزم و منتظرش بمانم تا برگردد و من هم بعد از چند هفته در یک ظرف بزرگ سمنو درست‌کردم، سمنو‌هایی که چند ماه ماند تا کپک زدند، اما محمد نیامد.
مادر شهید جاویدالاثر حسین مولوی قلعه‌نو از عملیات مرصاد تا به امروز در خانه‌اش را نبسته است. می‌گوید: «همیشه منتظرم برگردد. مگر می‌شود این همه پیکر و پلاک بیاید، اما از حسین من چیزی از آن سفر برنگردد؟»
مادر شهید مهدی کرمانی می‌گوید: بعد‌از شهادت مهدی، می‌گذاشتم خانه خالی شود؛ آن وقت می‌رفتم به اتاقی که توی آن صندوقچه لباس‌های مهدی بود. لباس‌هایش را برمی‌داشتم و آن‌قدر گریه می‌کردم تا عقده دلم باز شود.
مادر شهید مدافع حرم حسن حیدری می‌گوید: چند وقت قبل متوجه شدم پسرم کنار کولر آبی خانه‌مان نوشته: «مادر تا آخرین لحظه دوستت دارم.» هر روز که کولر را آب می‌کنم، کلمه‌های آن نوشته را می‌بوسم.
بی‌بی‌فاطمه سلطانی درباره آخرین حرف‌های شهید محمدرضا فضلی قبل از اعزام می‌گوید: «مادر! تو باید به خودت افتخار کنی. به‌زودی مادر شهید می‌شوی. حواست باشد شهید که شدم، با گریه کردنت دشمن‌شادم نکنی.»
فاطمه دهباشی، مادر شهید محمد ماجونی دوست داشت به یاد پسرش خانه‌اش را تبدیل به حسینیه کند. وقتی مادرشهید سال ۱۳۸۷ فوت کرد منزلش به نام «حسینیه شهید محمد ماجونی» در محله شروع به فعالیت کرد.
مادر شهید محمدرثایی، یکی از خیران محله سرشور است که حدود ۹ دهه از زندگی‌اش می‌گذرد و در این مدت تمام دارایی‌اش از مال دنیا دوبقچه بیشتر نیست.
دوستان و آشنایان اسحاق عباسی را به نام عیسی می‌شناختند او صدای خوبی داشت و دوسال مداح مراسم مسجد محله طرق بود. او بین برخی ساکنان محله، به بلبل خمینی معروف بود.  
رزمنده‌ها را پشت کامیونش، از جلو حرم تا مناطق جنگی، برده بود. ته بار، یک دفترچه چند‌برگی با نوشته آیت‌الکرسی پیدا کرده بود که بالای صفحه اول آن، این کلمات دیده می‌شد: دنیا خانه گذر است، نه جای ماندن.
بی‌بی‌‌طاهره تقوی، مادر شهید می‌گوید: سیدکاظم خیلی رئوف بود. وقتی نگاهش می‌کردی، انگار یک لبخند مهربان روی صورتش بود، کمک کردنش به دیگران هم با روی گشاده و لبخند مهربان همیشگی‌اش بود.
شهید علی علیزاده عاشق مادرش بود. یکی از اصولی که برایش اهمیت فراوانی داشت احترام به من و مادرش بود. هر بار که به مرخصی می‌آمد اگر برای مدت کوتاهی هم بود، باز هم یک روز را برای مادرش می‌گذاشت.
مادر شهیدان علی و غلامرضا نامی نگاهی به قاب شهدایش می‌اندازد و ادامه می‌دهد: به غیر از هشت فرزندم که در کودکی رفتند، سه فرزند بزرگ کردم که دوتای آنها را خدا پیش خودش برد.
سه پسر خدیجه‌خاتون، در جزیره مجنون شهید شدند. اول از همه علی شهید شد، بعد هم نوبت به حسن رسید و آخر سر هم حسین بود که ابتدا جانباز شیمیایی شد و بعد از ۱۵ سال به شهادت رسید.
عالیه مقامی می‌گوید: روحیه خدمت‌رسانی در وجود ناصر همیشه وجود داشت. هم‌زمان با تحصیل، همراه دایی‌اش برای کار‌های پشت جبهه به هویزه رفت و برگشت، اما دیپلمش را که گرفت، راهی جبهه شد.
پری‌خانم از دور به عکس شهید که شبیه پسرش بود، نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت «مادرت برایت بمیرد؛ تو که سن و سالی نداری.» آهسته با خودش زمزمه می‌کرد و در دلتنگی پسرش برای آن شهید عزاداری می‌کرد.
شهید محمدرضا نوروزیان در ۱۸ سالگی در عملیات والفجر ۴ به درجه رفیع شهادت نائل شد و پس‌از ۱۲ سال گمنامی، پیکرش به آغوش خانواده برگشت و در بهشت امام‌رضا(ع) آرام گرفت.
مادر شهید علی‌اصغر پاشایی‌نژاد، می‌گوید: هنوز صدای ناله‌هایش توی گوشم است. دکتر‌ها هر روز قرص‌های رنگارنگ و دارو‌های مختلف تجویز می‌کردند تا کمی از درد‌هایش کم کنند.
شهید عباسعلی دهقان در کوچه وحدت ۱۱ بزرگ شد، به مدرسه رفت و از همین جا بود که آسمانی شد، رفت و از خودش تنها یک قاب عکس سیاه و سفید در خانه پدری به یادگار گذاشت.
شهید عباسعلی غفوریان سیستانی آن روز‏ها سن و سالی نداشت؛ نه همسری داشت و نه دلبستگی به چیزی. فقط برای رضای خدا رفت و جانش را هم فدا کرد.
شهید محمد احسان‌پور سال ۸۶ به سربازی رفت. بعد از ماه‌ها برای دو هفته مرخصی رفت و از آن روز به بعد پدر ومادرش چشم به راه بازگشت او به خانه هستند. آنها می‌گویند که شهادت محمد باورمان نمی‌شود.