مادر شهید - صفحه 6

«شهید مجتبی ناطقی» یکی از شهدایی است که در عملیات «بیت‌المقدس» به شهادت رسید و پیکر پاکش بعد از ۱۷‌سال جستجو بالاخره در سال‌۷۸ به خانه برگشت.
مریم‌خانم شانزده‌فرزند به دنیا می‌آورد که عمر ده‌نفرشان به دنیا نبوده است و فقط شش نفر از آنها زنده می‌مانند.اولین فرزندی که زنده می‌ماند و بزرگ می‌شود، حسن است.
«محمد امت رضا» برادر دو شهید است. یکی هادی که سال ۵۸ و بعد از پایان تحصیلاتش به لشکر ۹۲ زرهی اهواز پیوست و دیگری قاسم که او هم در جبهه اهواز به شهادت رسید.
مادر سپهبد صیادشیرازی می‌گوید: یک بار برای او و برادر کوچک‌ترش لباس زمستانی خریدیم. تا زمانی که با پسر رفتگر دوست بود، لباس زمستانی نو را به تن نمی‌کرد و لباس‌های کهنه‌اش را می‌پوشید.
شهید‌مجید ابراهیمی تمیزکار ۱۵‌ساله بود که وارد بسیج محله دانش‌آموز شد، اما از قبل انقلاب هم با اینکه سن کمی داشت نوار سخنرانی حاج‌آقای کافی را گوش می‌داد.  
حوالی پاییز سال ۷۵ یا ۷۶ زنی که چادرش را تا روی پیشانی جلو کشیده و رهگذرانه از کنار بنای نیم ساخته مدرسه در حال عبور بوده، از کارگران بنا و معمار می‌خواهد که مدرسه را با نام پسر شهیدش تابلو بزنند.
مادر شهیدان خلیلی می‌گوید: «محبتی که پسرانم به پدر و مادرشان داشتند، زبانزد همه بود، اما ما را تنها گذاشتند و رفتند. از وقتی آنها به شهادت رسیده‌اند، سعی کرده‌ام در مقابل کسی گریه نکنم. لباس سیاه هم نپوشیدم.»
سیدعلی موسوی، شهید ۱۸ ساله انقلاب ساکن محله کوشش بود. او برای کمک به مجروحان به سمت بیمارستان امام رضا (ع) رفته بود که همان جا بر اثر اصابت گلوله به شهادت می‌رسد.
حسن منتظری تقریبا هر بار یک نامه داشت، اما یک‌بار که پستچی آمد، نامه همه را آورد الا حسن. دفعه بعد هم پستچی آمد و نامه حسن نیامد. سال‌ها هیچ‌کس هیچ خبری ازش نداشت تا یکی از هم‌رزمانش اعتراف کرد که در‌جریان یک عملیات در جزیره مجنون دیده که حسن شهید شده است.
داستان از خواب مادرشهید شروع شد که برای ادای نذر پسرش، با همکاری اهالی محل، در مسجد امام هادی (ع) کاچی پخت. پس از ۱۵ سال هنوز ساکنان انتهای محله بهشتی سه‌شنبه‌ها در مسجد کاچی می‌پزند.
لحظه آخر خداحافظی‌اش از من خواست سمنو بپزم و منتظرش بمانم تا برگردد و من هم بعد از چند هفته در یک ظرف بزرگ سمنو درست‌کردم، سمنو‌هایی که چند ماه ماند تا کپک زدند، اما محمد نیامد.
مادر شهید جاویدالاثر حسین مولوی قلعه‌نو از عملیات مرصاد تا به امروز در خانه‌اش را نبسته است. می‌گوید: «همیشه منتظرم برگردد. مگر می‌شود این همه پیکر و پلاک بیاید، اما از حسین من چیزی از آن سفر برنگردد؟»
مادر شهید مهدی کرمانی می‌گوید: بعد‌از شهادت مهدی، می‌گذاشتم خانه خالی شود؛ آن وقت می‌رفتم به اتاقی که توی آن صندوقچه لباس‌های مهدی بود. لباس‌هایش را برمی‌داشتم و آن‌قدر گریه می‌کردم تا عقده دلم باز شود.
مادر شهید مدافع حرم حسن حیدری می‌گوید: چند وقت قبل متوجه شدم پسرم کنار کولر آبی خانه‌مان نوشته: «مادر تا آخرین لحظه دوستت دارم.» هر روز که کولر را آب می‌کنم، کلمه‌های آن نوشته را می‌بوسم.
بی‌بی‌فاطمه سلطانی درباره آخرین حرف‌های شهید محمدرضا فضلی قبل از اعزام می‌گوید: «مادر! تو باید به خودت افتخار کنی. به‌زودی مادر شهید می‌شوی. حواست باشد شهید که شدم، با گریه کردنت دشمن‌شادم نکنی.»
فاطمه دهباشی، مادر شهید محمد ماجونی دوست داشت به یاد پسرش خانه‌اش را تبدیل به حسینیه کند. وقتی مادرشهید سال ۱۳۸۷ فوت کرد منزلش به نام «حسینیه شهید محمد ماجونی» در محله شروع به فعالیت کرد.
مادر شهید محمدرثایی، یکی از خیران محله سرشور است که حدود ۹ دهه از زندگی‌اش می‌گذرد و در این مدت تمام دارایی‌اش از مال دنیا دوبقچه بیشتر نیست.
دوستان و آشنایان اسحاق عباسی را به نام عیسی می‌شناختند او صدای خوبی داشت و دوسال مداح مراسم مسجد محله طرق بود. او بین برخی ساکنان محله، به بلبل خمینی معروف بود.  
رزمنده‌ها را پشت کامیونش، از جلو حرم تا مناطق جنگی، برده بود. ته بار، یک دفترچه چند‌برگی با نوشته آیت‌الکرسی پیدا کرده بود که بالای صفحه اول آن، این کلمات دیده می‌شد: دنیا خانه گذر است، نه جای ماندن.
بی‌بی‌‌طاهره تقوی، مادر شهید می‌گوید: سیدکاظم خیلی رئوف بود. وقتی نگاهش می‌کردی، انگار یک لبخند مهربان روی صورتش بود، کمک کردنش به دیگران هم با روی گشاده و لبخند مهربان همیشگی‌اش بود.