رزمندهها را پشت کامیونش، از جلو حرم تا مناطق جنگی، برده بود. ته بار، یک دفترچه چندبرگی با نوشته آیتالکرسی پیدا کرده بود که بالای صفحه اول آن، این کلمات دیده میشد: دنیا خانه گذر است، نه جای ماندن.
بیبیطاهره تقوی، مادر شهید میگوید: سیدکاظم خیلی رئوف بود. وقتی نگاهش میکردی، انگار یک لبخند مهربان روی صورتش بود، کمک کردنش به دیگران هم با روی گشاده و لبخند مهربان همیشگیاش بود.
شهید علی علیزاده عاشق مادرش بود. یکی از اصولی که برایش اهمیت فراوانی داشت احترام به من و مادرش بود. هر بار که به مرخصی میآمد اگر برای مدت کوتاهی هم بود، باز هم یک روز را برای مادرش میگذاشت.
مادر شهیدان علی و غلامرضا نامی نگاهی به قاب شهدایش میاندازد و ادامه میدهد: به غیر از هشت فرزندم که در کودکی رفتند، سه فرزند بزرگ کردم که دوتای آنها را خدا پیش خودش برد.
سه پسر خدیجهخاتون، در جزیره مجنون شهید شدند. اول از همه علی شهید شد، بعد هم نوبت به حسن رسید و آخر سر هم حسین بود که ابتدا جانباز شیمیایی شد و بعد از ۱۵ سال به شهادت رسید.
عالیه مقامی میگوید: روحیه خدمترسانی در وجود ناصر همیشه وجود داشت. همزمان با تحصیل، همراه داییاش برای کارهای پشت جبهه به هویزه رفت و برگشت، اما دیپلمش را که گرفت، راهی جبهه شد.
پریخانم از دور به عکس شهید که شبیه پسرش بود، نگاه میکرد و زیر لب میگفت «مادرت برایت بمیرد؛ تو که سن و سالی نداری.» آهسته با خودش زمزمه میکرد و در دلتنگی پسرش برای آن شهید عزاداری میکرد.
مادر شهید علیاصغر پاشایینژاد، میگوید: هنوز صدای نالههایش توی گوشم است. دکترها هر روز قرصهای رنگارنگ و داروهای مختلف تجویز میکردند تا کمی از دردهایش کم کنند.
شهید عباسعلی دهقان در کوچه وحدت ۱۱ بزرگ شد، به مدرسه رفت و از همین جا بود که آسمانی شد، رفت و از خودش تنها یک قاب عکس سیاه و سفید در خانه پدری به یادگار گذاشت.
شهید عباسعلی غفوریان سیستانی آن روزها سن و سالی نداشت؛ نه همسری داشت و نه دلبستگی به چیزی. فقط برای رضای خدا رفت و جانش را هم فدا کرد.
شهید محمد احسانپور سال ۸۶ به سربازی رفت. بعد از ماهها برای دو هفته مرخصی رفت و از آن روز به بعد پدر ومادرش چشم به راه بازگشت او به خانه هستند. آنها میگویند که شهادت محمد باورمان نمیشود.
سیدحسین مهدویالحسینی، پسر ارشد آیتا... سیدعلی، از نزدیکان رهبری پیش از انقلاب بود که در روز سوم دی ۵۷ و در سن ۲۱ سالگی در بین تظاهرکنندگان به شهادت رسید.
فریدون بهارلو از شهدای انقلاب اسلامی در مشهد است. او دوست داشت درسش را ادامه دهد و ۴۰ روز پس از شهادتش، دعوتنامه دانشگاه انگلستان برای پذیرفته شدن او در رشته هتلداری به دست خانوادهاش رسید.
مادر شهید جواد رضایی میگوید: پسرم خواب دیده بود که سیدی با شال سبز آمده به محله ما و میخواهد کوچه سیو پنجمتری را به نامش بزند. لحظه خداحافظی خوابش را تعریف کرد و گفت اینبار به شهادت میرسد.
طاهره آینهدار، مادر شهیدغلامرضا ابراهیمی تعریف میکند: بیرون از خانه بودم که گفتند چند نفر برای دیدنت آمدهاند. قلبم گواهی میداد که آمدهاند خبر شهادت پسرم را بدهند. هنگامیکه وارد خانه شدم پرسیدم «غلامرضایم شهید شده؟»
مادر شهیدان انگشترساز تعریف میکند: حاجی دو گوشواره سنگینوزن به من هدیه داد، همانطور که داشتم گوشوارهها را در گوشم میکردم، پرسیدم این هدیه به چه مناسبت است؟ گفت: محمد شهید شده است.
چندوقتی است که تصویر سه شهید خانواده شعرباف در ورودی مشهد، زینتبخش این شهر شهیدپرور است و قصه زندگی و شهادت هرکدام از آن تمثالها در آن بنر بزرگ، روایتی خواندنی و پردرس دارد.
هفتم فروردین سال۹۵ برای خانواده شهید سیدمرتضی مرتضویلراسکویی تاریخ مبارکی است؛ روزی که مقام معظم رهبری قدمهایشان را بر فرش خانه «سیدآقا» گذاشتند و چشم اعضای این خانواده را به دیدارشان روشن کردند.
پدر و مادر شهیدان مجاوری سالها است در محله گلشور زندگی میکنند، از هر کسی در این محله آدرس خانهشان را بپرسی آنجا را بلدند. آنها نگین محله گلشور هستند.
خانواده جباری یکی از خانوادههای ساکن در محله بهشتی هستند که جان و مالشان را در کفه اخلاص گذاشتند و تقدیم این آب و خاک کردند تا اجازه ندهند یک وجب از آب و خاک این مملکت دست بیگانگان بیفتد.