مادر شهید - صفحه 5

حاج‌اسحاق و دو پسرش علیرضا و هاشم مدام در جبهه‌ها بودند. علیرضا همان زمان شهید شد و حاج اسحاق هم بعد از تحمل سال‌ها رنج شیمیایی سال ۱۳۹۳ از دنیا رفت. حالا خانم افضلی مانده و خاطرات گذشته.
حسین و حسن اکبری فرزندان رشید حاج محمد‌اکبری و بانو سکینه فرجی هستند. دو برادر هیئتی که هر دو با فاصله ۳ سال در زمستان‌های جنوب به شهادت می‌رسند.
فاطمه علی‌میرزایی، مادر شهید مفقودالاثر محمود برازنده، سال‌ها از پسرش بی‌خبر بود و همیشه وقت کوبیده‌شدن در خانه، تصور می‌کرد پسرش برگشته است تا این‌که بعد از بیست‌سال خبر شهادتش را آوردند.
سردار شهیدتقی رضوی از آن‌ها بود که دوست نداشت در جبهه رئیس و مرئوس بازی دربیاورد و بار‌ها کار‌هایی که راننده‌اش باید انجام می‌داد را خودش انجام می‌داد و می‌گفت ما برادریم.
عصمت کریمویی، مادر شهید حسین مصلایی است. آخرین بار و لحظه خداحافظی وقتی به قد و بالای پسرش نگاه کرد، قلبش لرزید و احساس کرد در این رفتن برگشتی وجود ندارد.
مادر شهید علی‌اصغر مرتضوی می‌گوید: از او فقط یک ساک دستی به‌جا ماند. مدتی پس از شهادت برادرش امیر، پیراهن علی‌اصغر را در قبری خالی کنار مزار برادرش دفن کردم تا دلم با زیارت قبور آنان آرام بگیرد.
طلعت‌خانم مادر شهید حسن قائمی است؛ پاسداری که از نخستین روز‌های تأسیس سپاه پاسداران به این نهاد مردمی پیوست و در سال‌۵۹ با شروع جنگ به جبهه‌های غرب کشور رفت.
تصورش را بکنید در خانه‌تان نشسته‌اید و به یک‌باره بگویند مقام معظم رهبری می‌خواهد وارد خانه شما بشود، چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ این حس را خانواده قاسمیان در ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ تجربه کردند.
پدر و مادر شهید محسن خسروی، بعد از گذشت سال‌ها، هنوز‌ هم خاطرات پسرشان را با یکدیگر مرور می‌کنند و آنها را می‌نویسند.
شهید علی سلیمان‌منش خادم حرم بود که با اصرار سال ۶۱ به جبهه رفت، او ترک تحصیل کرد و کمک خرج خانواده بود، پدرش می‌گوید علی همه‌فن حریف بود! ابتدا آرماتوربندی می‌کرد و بعد از آن شیشه‌بری.
شهید حسین دباغ، دانش‌آموز بسیجی بود که آخرین بار در دهم تیرماه سال ۶۵ به جبهه رفت و در عملیات آزادسازی مهران به شهادت رسید.
«شهید مجتبی ناطقی» یکی از شهدایی است که در عملیات «بیت‌المقدس» به شهادت رسید و پیکر پاکش بعد از ۱۷‌سال جستجو بالاخره در سال‌۷۸ به خانه برگشت.
مریم‌خانم شانزده‌فرزند به دنیا می‌آورد که عمر ده‌نفرشان به دنیا نبوده است و فقط شش نفر از آنها زنده می‌مانند.اولین فرزندی که زنده می‌ماند و بزرگ می‌شود، حسن است.
مادر سپهبد صیادشیرازی می‌گوید: یک بار برای او و برادر کوچک‌ترش لباس زمستانی خریدیم. تا زمانی که با پسر رفتگر دوست بود، لباس زمستانی نو را به تن نمی‌کرد و لباس‌های کهنه‌اش را می‌پوشید.
شهید‌مجید ابراهیمی تمیزکار ۱۵‌ساله بود که وارد بسیج محله دانش‌آموز شد، اما از قبل انقلاب هم با اینکه سن کمی داشت نوار سخنرانی حاج‌آقای کافی را گوش می‌داد.  
حوالی پاییز سال ۷۵ یا ۷۶ زنی که چادرش را تا روی پیشانی جلو کشیده و رهگذرانه از کنار بنای نیم ساخته مدرسه در حال عبور بوده، از کارگران بنا و معمار می‌خواهد که مدرسه را با نام پسر شهیدش تابلو بزنند.
مادر شهیدان خلیلی می‌گوید: «محبتی که پسرانم به پدر و مادرشان داشتند، زبانزد همه بود، اما ما را تنها گذاشتند و رفتند. از وقتی آنها به شهادت رسیده‌اند، سعی کرده‌ام در مقابل کسی گریه نکنم. لباس سیاه هم نپوشیدم.»
سیدعلی موسوی، شهید ۱۸ ساله انقلاب ساکن محله کوشش بود. او برای کمک به مجروحان به سمت بیمارستان امام رضا (ع) رفته بود که همان جا بر اثر اصابت گلوله به شهادت می‌رسد.
حسن منتظری تقریبا هر بار یک نامه داشت، اما یک‌بار که پستچی آمد، نامه همه را آورد الا حسن. دفعه بعد هم پستچی آمد و نامه حسن نیامد. سال‌ها هیچ‌کس هیچ خبری ازش نداشت تا یکی از هم‌رزمانش اعتراف کرد که در‌جریان یک عملیات در جزیره مجنون دیده که حسن شهید شده است.
داستان از خواب مادرشهید شروع شد که برای ادای نذر پسرش، با همکاری اهالی محل، در مسجد امام هادی (ع) کاچی پخت. پس از ۱۵ سال هنوز ساکنان انتهای محله بهشتی سه‌شنبه‌ها در مسجد کاچی می‌پزند.