مادر شهیدان رضوی میگوید: همیشه با خودم میگفتم: آخر این باران سر ما هم خواهد بارید و یکی از بچهها ممکن شهید شود، بهخاطر همین آمادگی که از قبل داشتم، وقتی که خبر شهادت بچهها را دادند، گریه نکردم و هیچکداممان هم لباس سیاه بر تن نکردیم.
جواد، پسری دریادل بود که در ناوشکن دنا خدمت میکرد؛ جاییکه برایش میدان غیرت و وظیفه بود. مرضیهخانم از آخرین خداحافظی میگوید: بار آخر تا دم در رفت، برگشت و از دخترمان خواست یک لیوان آب بیاورد. نوشید و گفت «این هم شربت شهادت.»
پنجم نوروز سال۸۴ بود که بالاخره آرزوی فاطمه خانم برآورده شد. میگوید: با دیدن آیتالله خامنهای در ورودی خانه، مات و مبهوت فقط نگاه میکردیم. آقا درحالیکه نگاهشان به ما بود، با سلام و علیکی سکوت را شکستند.
روایت ابوالفضل حسیناییخزان، یک فقدان ناگهانی نیست؛ بلکه مسیری است که آهسته و بیصدا شکل گرفت. داستان شهادتش؛ تصویری است از پسری که از همان ابتدا، راهش را انتخاب کرده بود و بارها گفته بود: جایی در عمق آب، خدا را میشود نزدیکتر حس کرد.
معصومه عصارزاده، مادر شهید محمدهادی جاودانی، از زندگی پسرش میگوید که چطور قسمتش بود با وجود بیماری سخت در کودکی، زنده بماند و از سفرهای که پهن شده بود، روزیاش را بردارد. او اجازه شهادت را از پدرش گرفت!
چندسال پیش وقتی سردار پاکپور به مشهد آمد و محسن را دید، خیلی از کارهایش را به او سپرد. دوسهسال پیش، سردار از محسن خواست به تهران برود و از زمان جنگ دوازدهروزه، تهران بود. همسرشهید میگوید: محسن لیاقت شهادت را داشت.
خانواده شهید امیر علیزاده خبر شهادت فرزندشان را همزمان با اولین روز سال ۱۴۰۵ از زبان اولین میهمانان سال جدید شنیدند با بیان این جمله که: «قرار شده است اولین روز سال را به خانواده شهدا سر بزنیم.»
نزدیک به یک ماه بینام و نشان، روی تخت بیمارستان مانده بود که پرستارش اسم همه گردانها را روی یک تکه کاغذ مینویسد و نشانش میدهد، انگشتش که روی لشکر ۷۷ میماند، تازه میفهمند مشهدی و همسایه امامرضا (ع) است.
شهید عباس دهقان مشغول سنگرسازی بود که حمله هوایی شد، یک ترکش به دستش خورد و دستش را قطع کرد. دستش همانجا در جبهههای سومار جا میماند و خودش را به بیمارستان میرسانند.
شهید عبدالصالح امینیان وصیت کرده بود عکسش به دست امام برسد و ایشان هم برایش دو رکعت نماز بخواند. این موضوع محقق نشد تا زمانی که رهبری به منزلمان تشریف آوردند. او ادامه میدهد: حضرت آیتالله خامنهای این خواسته شهید را برآورده کرد.
عبدالمجید کمالی تنها ۱۷ سال داشت که عازم جبهه شد و بعد از جریان آزادسازی خرمشهر در مسجد این شهر در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. دو برادر دیگرش هم رزمنده بودند به طوری که یکی ترکش خورد و آن یکی شیمیایی شد.
روزی داوطلب خواستند تا کیسه مهماتی را که در تیررس دشمنان مانده بود به سلامت بیاورد. عباسعلی غفوریان سیستانی داوطلب شد و در هنگام انجام اینکار با ترکش خمپاره ۶۰ مجروح شد و در همان روز به شهادت رسید.
سال۹۰ بالاخره پیکر شهید ابراهیم قائمی پیدا شد، اما چون قابل شناسایی نبود، به عنوان شهیدگمنام در دانشگاه علامهطباطبایی تهران به خاک سپرده شد؛ همان روزها خیلی اتفاقی نمونهDNA والدین هم ثبت و مقدمهای شد برای شناسایی.
فاطمه معلم، مادر شهیدمحمدرضا رخی، بهتنهایی خانواده شهیدی است که به دیدارش رفتیم. شهادت محمدرضا برای مادر، تنها داغ فرزند نبوده است. اما داغ او انگار جور دیگری است که خواهران و برادران بیخواست خود رفتند و محمدرضا انتخاب کرد.
شهید ولیالله چراغچی همیشه میگفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.» سرانجام همین هم شد. در عملیات بدر هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد.
مرکز بهداشت شهید ذاکری که چند سالی است با احداثش یکی از مهمترین نیازهای مردم همتآباد و اطراف آن را برطرف کرده است، اقدامی که از سوی این مادر ایثارگر انجام شده است.
خانم محترم بخشی مادر دو شهید مشهدی به نام مجیدرضا و محمدرضا حکمتپور میگوید: پشتم به این دو پسر گرم بود. با این حال گلایه ندارم حکمت خداست که این دو کوه استوار خانه من، سهمی از بار جبههها را به دوش گیرند.
خدیجه خاتون فرید باغشاهی سه فرزندش را تقدیم این انقلاب کرده است. علی و حسن هر دو مفقودالاثر بودند و در ۱۹ سالگی آسمانی شدند. حسین، اما شهید دیگر این خانواده که جانباز ۷۰ درصد بود و بر اثر جراحات جنگ از پا درآمد.
سیدجعفر هاشمیمهنه در ایام کودکی کل قرآن را با اهتمام مادرش فرا گرفت و در حالیکه هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت، وارد مبارزات انقلابی شد و به پیروان امام خمینی (ره) پیوست؛ در ۱۵ سالگی وارد جبهههای جنگ شد.
پدر و مادر شهید کریمزادگان ۸ سال درانتظار پسرشان بودند و حالا به یادش پذیرای پاتوق دخترانه مسجد محله هستند.