شهید عبدالصالح امینیان وصیت کرده بود عکسش به دست امام برسد و ایشان هم برایش دو رکعت نماز بخواند. این موضوع محقق نشد تا زمانی که رهبری به منزلمان تشریف آوردند. او ادامه میدهد: حضرت آیتالله خامنهای این خواسته شهید را برآورده کرد.
عبدالمجید کمالی تنها ۱۷ سال داشت که عازم جبهه شد و بعد از جریان آزادسازی خرمشهر در مسجد این شهر در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. دو برادر دیگرش هم رزمنده بودند به طوری که یکی ترکش خورد و آن یکی شیمیایی شد.
روزی داوطلب خواستند تا کیسه مهماتی را که در تیررس دشمنان مانده بود به سلامت بیاورد. عباسعلی غفوریان سیستانی داوطلب شد و در هنگام انجام اینکار با ترکش خمپاره ۶۰ مجروح شد و در همان روز به شهادت رسید.
سال۹۰ بالاخره پیکر شهید ابراهیم قائمی پیدا شد، اما چون قابل شناسایی نبود، به عنوان شهیدگمنام در دانشگاه علامهطباطبایی تهران به خاک سپرده شد؛ همان روزها خیلی اتفاقی نمونهDNA والدین هم ثبت و مقدمهای شد برای شناسایی.
فاطمه معلم، مادر شهیدمحمدرضا رخی، بهتنهایی خانواده شهیدی است که به دیدارش رفتیم. شهادت محمدرضا برای مادر، تنها داغ فرزند نبوده است. اما داغ او انگار جور دیگری است که خواهران و برادران بیخواست خود رفتند و محمدرضا انتخاب کرد.
شهید ولیالله چراغچی همیشه میگفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.» سرانجام همین هم شد. در عملیات بدر هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد.
مرکز بهداشت شهید ذاکری که چند سالی است با احداثش یکی از مهمترین نیازهای مردم همتآباد و اطراف آن را برطرف کرده است، اقدامی که از سوی این مادر ایثارگر انجام شده است.
خانم محترم بخشی مادر دو شهید مشهدی به نام مجیدرضا و محمدرضا حکمتپور میگوید: پشتم به این دو پسر گرم بود. با این حال گلایه ندارم حکمت خداست که این دو کوه استوار خانه من، سهمی از بار جبههها را به دوش گیرند.
خدیجه خاتون فرید باغشاهی سه فرزندش را تقدیم این انقلاب کرده است. علی و حسن هر دو مفقودالاثر بودند و در ۱۹ سالگی آسمانی شدند. حسین، اما شهید دیگر این خانواده که جانباز ۷۰ درصد بود و بر اثر جراحات جنگ از پا درآمد.
سیدجعفر هاشمیمهنه در ایام کودکی کل قرآن را با اهتمام مادرش فرا گرفت و در حالیکه هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت، وارد مبارزات انقلابی شد و به پیروان امام خمینی (ره) پیوست؛ در ۱۵ سالگی وارد جبهههای جنگ شد.
پدر و مادر شهید کریمزادگان ۸ سال درانتظار پسرشان بودند و حالا به یادش پذیرای پاتوق دخترانه مسجد محله هستند.
بعد از شهادت ناصر به فکر ساختن فاطمیه افتادم و با کمک خانمهای شهرک لشکر که همسرانشان شهید یا جانباز شده بودند، ۶۰۰ متر زمین فاطمیه را از مسکن و شهرسازی خریدیم و کارهای قانونیاش را انجام دادیم.
بیبیصدیقه حریربافان مادر شهید غلامرضا خدایاری میگوید: سهماه پس از اعزامش ارتباطمان قطع شد و این انتظار ۱۲سال طول کشید. اولش همه میگفتند اسیر شده. هر روز تصاویر شهدا را نگاه میکردم شاید رضا را میان انبوه جمعیت ببینم.
مادر غلامرضا خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعتها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا میتوانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.
حسن ضیائیپناه آنقدر نامآشناست که ازهر کس بپرسی، یکراست انگشت اشارهاش را میگیرد سمت خانه شهید. مرضیه خانم همسر شهید اینطور میگوید که او در اسلحهخانه محل خدمتش به شهادت رسیده بود.
مادر شهید عباسعلی دهقاندوست از آخرین دیداری که با فرزندش داشته میگوید. او میگوید: همیشه چمدان عباس را میبستم و با قرآن و صلوات راهیاش میکردم. اما دفعه آخر اجازه نداد چمدانش را ببندم.
محله شهیدقربانی مشهد سالهاست با نام این شهید پیوند خورده است. او بهخاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران خاطره یک هممحلهای خوب را از خود برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.
تنهایی امینهبیگم رحمتی پس از فوت همسرش بیشتر شد. زیرا هم باید نقش مادریاش را ادامه میداد و هم جایگزین پدری مهربان و تلاشگر میشد که پس از شهادت پسر ارشدشان، روزبهروز رنجورتر و غمگینتر شد تا از دنیا رفت.
مادر شهید اصغر آروين میگوید: خواب دیدم که ۴۰ کبوتر با روبان قرمز بیرون از پنجره خانه در حال پرکشیدن هستند و فردای آن روز که همرزمان اصغر خبر شهادت او را آوردند، خوابم تعبیر شد.
این زن شجاع زمان جنگ، همه مردهای خانهاش را روانه جبهه کرده بود؛ میگوید: سیدکاظم که رفت، آقا را هم تشویق کردم که برود جبهه. خودم بردمش راهآهن و راهیاش کردم. با رفتن آنها داوود هم هوایی رفتن شد.