«زهرا کاهه» بانوی ساکن محله مهرگان است که گلخانه سرسبزش را بهانهای قرار داده است برای نشر همدلی میان همسایهها. او گل میفروشد، کتاب میخواند و دیگران را به دنیای آرامشبخش دین و طبیعت دعوت میکند.
سمانه دوستینیا آثار متعدد نگارگری دارد. او ایوان طلا، سقاخانه، معراج رسول گرامی اسلام (ص)، بتشکنی حضرت ابراهیم (ع) را نگارگری کرده و تا کنون آثارش را در نمایشگاههای متعدد خارج از کشور عرضه کرده است.
الهام شیعهزاده روزگارش را با هنر کاغذ و چسب گذرانده؛ هنری که از همان دوران کودکی، در وجودش خانه کرده و امروز به دید یک شغل به آن نگاه میکند. او با ترکیبی که خلق میکند، هنری دلچسب را به هنردوستان، هدیه میدهد.
اینجا مسجد امامرضا (ع) در محله نقویه است؛ جایی که قرار نیست فقط پایگاه برنامههای مذهبی باشد و هیئتامنای آن بهنیت بهبود اوضاع اقتصادی خانوادهها، بخشی از فضا را به فعالیت اقتصادی بانوان محله اختصاص دادهاند. روزهای شنبه حیاط مسجد امامرضا (ع) به بانوان اختصاص دارد.
مجید هادیزاده میگوید: پدرم نقل میکرد روزگاری در مغازه پدربزرگم ۱۰ نفر کارگری میکردند و این رونق مغازهها هم بهدلیل این بود که خبری از کارخانجات کفش نبود و مردم معتقد به پوشیدن کفشهای دستدوز بودند.
زهرا صحرایی معتقد است اگرچه این کار سود زیادی ندارد، برای زحمتی که دارد برکت عجیبی با خودش دارد و تاکنون خیلی از آرزوهای خودم و بچههایم را برآورده کردهام.
روایتی از سپیده و سحر عینالله قضایی که رشته تحصیلیشان «سراجی» است و بهدلیل عجینبودن با روحیات هنریشان و به پیشنهاد برادرشان آن را انتخاب کرده و حالا در این رشته به درآمدزایی خوبی رسیدهاند.
آنطورکه حسینعلی متمدنمارشک توضیح میدهد، از وقتی قیمت سماور دو قِران بود تا حالا که چندمیلیونی شده، پای سماور است، اما ۱۰سالی هست که دیگر تولید نمیکند و صرفا مشغول تعمیرات است.
رمضان بنناری میگوید: صبح میآییم، مینشینیم اینجا تا دم غروب؛ باری بهمان بخورد یا نخورد! الان بعضی مغازهدارها چرخ دستی خریده و شاگرد گرفتهاند تا بار را جابهجا کند. برای همین خیلی روزها بیکارم.
وقتی هنوز خبری از رایانه و فتوشاپ و دیگر نرمافزارهای گرافیکی نبود و اصلا کسی نمیدانست که بنر چیست و با آن چه میکنند، پردهنویسها آقایی میکردند. «محمود فدایی» جزو آخرین نسل پردهنویسهاست؛ کسی که بعد از ۴۷ سال هنوز دست از کارش نکشیده است.
مغازه بیبیزهرا پاتوق شاد و سبزی است که زنهای همسایه خیابان حجت در محله شهید مطهری مدام در آن رفتوآمد میکنند.
حمیدآقا عشقی، انگشترفروش پاساژ فیروزه مجموعهای از نگین دارد که توی هرکدامشان طرحی افتاده است که شبیه چیزی است؛ از طرحهایی که میشود آنها را شبیه یک «نام» دید تا طرحهایی شبیه «شمایل».
زهرا اطهری، هنرمند محله سیدرضی معتقد است آدمها باید استعداد و علاقه خودشان را پیدا کنند.
در محله بالاخیابان همه حاجآقاجانی را حاجاکبر صدا میزنند و کاسبی میخوانند که حلالروزی و گشادهروست و غش در معامله ندارد. او با کمترین سود جنس دست مردم میدهد و از همه مهمتر، خیّر است.
محمد بافندگانسمائی میگوید: روزگاری بیشتر از پانصدفیروزهتراش در مشهد مشغول به کار بودند. در بازار ناصریه ۲۰۰ تا ۲۵۰مغازه فیروزهتراشی بود. در خیابان خسروی نو هم روبهروی بازار سرشور کار میکردند.
سیدحسن اولیایی میتوانست بهعنوان معلول بنشیند تا بزرگترها خرجیاش را بدهند، اما او حالا علاوهبر تولید و کارآفرینی در مکانی کمبرخوردار، در لیست صادرکنندگان هم قرار گرفته است.
«ناصرحسنپور» امسال شصتساله شده و نزدیک به چهل سال از این سالها را در کار کافهداری گذرانده است؛ در قهوهخانه آذربایجان. قهوهخانه او، میراثدار دو پیشه سنتی مشهد است؛ کافهداری و انگشترفروشی.
هنرمندان مشهدی در جریان حکاکی دعای شرفالشمس یک حرف مشترک داشتند. دعای شرفالشمس باید از ساعت ۴ و ۱۰دقیقه و ۳۰ثانیه روز ۱۹ فروردین تا ساعت ۴ و ۹دقیقه و ۳۰ثانیه ۲۰فروردین نوشته شود.
سعید میرزایی با واکسزدن کفشها با آدمها رفیق میشود. او میگوید: اینجا هم که آمدم، شهرداری باز آمد سراغم. چندباری هم البته بساطم را کامل جمع کردند، ولی من باز هم ماندگار شدم.
حسن نصرالهی شانزده سال است که تعمیرات چرخ خیاطی را انجام میدهد و کسب روزی حلال، مهمترین اولویت زندگیاش شده؛ برای همین است که بیش از آنچه که باید، از هنرش در کار خرج میکند.