کد خبر: ۱۲۹۹۰
۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
جعفر رفیعی در راه مبارزه با مواد مخدر شهید شد

جعفر رفیعی در راه مبارزه با مواد مخدر شهید شد

مادر شهید رفیعی می‌گوید: برای ماموریت آخرش استخاره کردم بد آمد، گفتم نرو. هشتم دی ۸۸ بود، روز تولدش؛ زنگ زدم و تبریک گفتم. سه روز بعد درگیری شد و جعفر در یازدهم دی ۸۸ به شهادت رسید.

محمد عطاریانی| اگر شما هم مثل ما آن‌قدر گرفتار زندگی روزمره شده‌اید که وقتی ندارید برای سر زدن به خانواده‌هایی که پاره تنشان را در راه امنیت وطن داده‌اند، بیایید این‌بار لااقل از سر کنجکاوی سری بزنیم به خانواده شهید جعفر رفیعی تا وقتی کسی از شهدای این روزها می‌گوید، بدانیم دقیقا از چه کسانی سخن می‌گوید.  

پیرهای زمانه

ساعت ۱۲ ظهر قرارمان برای دیدار است. به‌موقع می‌رسیم. زنگ را که می‌زنیم، مهدی رفیعی، پدر شهید درمی‌گشاید با لب‌های پرخنده. حیاط کوچک است. بعد دری کوچک باز می‌شود. مادر شهید در چهارچوب با لبخند به استقبال می‌آید. هر دو میان‌سال هستند، اما وقتی به خطوط چهره‌شان دقیق‌تر شوی، زود می‌فهمی شکسته‌تر از سن و سالشان شده‌اند. کمی بعد خواهر شهید هم به ما می‌پیوندد.

شهید، آرام نشسته کنار دست مادر در قاب عکسی کوچک؛ انگار دور هم نشسته‌ایم و او هم یکی از ماست. نگاهش آن‌قدر زنده است که گویی می‌خواهد در بحث ما شرکت کند. حس متفاوت جاری در فضا وادارم می‌کند به تصمیمی متفاوت.

می‌خواهم هر کس هر وقت دلش خواست حرف بزند. آنچه از زبان شهید و حالت‌هایش می‌گویم تنها حسی بود بی‌وقفه جاری و بی‌اجازه که مثل پیچکی پیچید دور تمام این گفتگوی متفاوت و جدا نشد.

 

نوزادی کوچک و زیبا

‌می‌گویم: می‌خواهم شما را یاد لحظاتی خاص از زندگی شهید بیندازم، بعد شما احساستان را بگویید. همگی لبخند می‌زنند و سر تکان می‌دهند. می‌گویم: لحظه تولد جعفر. مادر شهید می‌گوید: هشتم دی ۱۳۶۶ بود در بیمارستان مادر خیابان کوهسنگی. کوچک بود و زیبا، مثل یک عروسک ... سکوت می‌کند و خیره می‌شود به جعفر. دستان جعفر درون قاب عکس دیده نمی‌شوند، اما انگار دنبال دستمال می‌گردند برای مادر.

 

دوست ندارم پیر شوی

می‌گویم: بابایی بود یا مامانی؟ خانم وحیدی، مادر شهید می‌گوید: مامانی؛ خیلی به من نزدیک بود. بچه که بود همیشه خودش را در آغوشم می‌انداخت و می‌گفت: دلم نمی‌خواهد پیر شوی. مهر و علاقه‌اش را از کسی که او را دوست داشت، پنهان نمی‌کرد.

زهرا رفیعی، خواهر شهید دهان باز می‌کند تا چیزی بگوید. جعفر رو می‌کند به او و با لبخند می‌گوید: نگو، حالا ما یک اشتباهی کردیم! زهرا اما می‌خندد و می‌گوید: خیلی مراقبم بود. یک‌بار کلاس دوم ابتدایی بودم، آمد مدرسه دنبالم. بین راه حواسش به صحبت کردن با دوستش پرت شد و من با یک نیسان تصادف کردم. تا مدت‌ها مدام مرا در آغوش می‌گرفت و با گریه از من می‌خواست ببخشمش. پدر شهید می‌گوید: خیلی هم دل‌نازک بود.

یادم می‌آید یک‌بار همسایه جدید یکی از شاخه‌های درخت جلوی خانه را شکسته بود، رفت و اعتراض کرد که این درخت هم جاندار است و گناه دارد، چرا شما مواظب نبودید. می‌گویم: پسری با این روحیه حساس کجا و نیروی انتظامی و درگیری با قاچاقچی‌ها کجا؟ مهدی رفیعی می‌گوید: خودم در نیروی انتظامی بودم، او را هم تشویق کردم. قرار بود در یگان ویژه شهری خدمت کند، اما موقع تقسیم به دلیل کمبود نیرو، اسمش جزو صد نفری درآمد که از یگان ویژه به یگان عملیات شرق کشور منتقل شدند. با قسمت کاری نمی‌شود کرد، قسمتش همین شهادت بوده حتما.

 

باورم نمی‌شد

‌می‌گویم: زمان شهادت. خانم وحیدی می‌گوید: دو ماه قبل از شهادتش بود. می‌خواست به یک منطقه مرزی دیگر منتقل شود. زنگ زدم به او. مادر شهید نگاه می‌کند به جعفر: بهت چی گفتم؟ جعفر لبخند می‌زند: گفتید استخاره کرده‌ام، بد آمده است.

مادر شهید: نگفتم نرو؟ گوش نکردی. جعفر سعی می‌کند با لحنی ملایم مادر را آرام کند: بابا که گفت، قسمت بوده دیگه. مادر شهید رو می‌کند به من: هشتم دی ۸۸ بود، روز تولدش؛ زنگ زدم و تبریک گفتم. سه روز بعد درگیری شد و جعفر در یازدهم دی ۸۸ به شهادت رسید.  ‌

می‌گویم: نخستین کسی که خبر شهادت را شنید؟ پدر شهید می‌گوید: نزدیک ظهر به خانه برگشتم. وارد حیاط که شدم، موبایلم زنگ خورد؛ پسر دومم بود. گفت: بابا، جعفر رفت. همان داخل حیاط پاهایم تا خوردند و نشستم. دیگر فرصتی نبود برای جمع و جور کردن خودم و پیدا کردن راهی برای گفتن موضوع به همسرم.

خانم وحیدی حرف همسرش را قطع می‌کند: ساعت ۱۱ بود. با خواهرم نشسته بودیم که دیدم رفیعی وارد شد؛ ظاهرش پریشان بود. گفت که جعفر مجروح شده. وقتی کم‌کم خبر را می‌گفت، چیزی نفهمیدم. سه روز زیر سِرُم بیهوش بودم. خیلی به او وابسته بودم.  ‌

نمی‌توانستم با موضوع کنار بیایم. همه فامیل برای گفتن تسلیت آمده بودند، همه را از خانه با داد و فریاد بیرون کردم. دست خودم نبود. در آن دوسه روزی که طول کشید تا جنازه‌اش برسد، مدام کوچه را بالا و پایین می‌رفتم. زن‌های همسایه زیر بازوهایم را می‌گرفتند و مرا به خانه برمی‌گرداندند؛ فکر می‌کردم اشتباه شده و از مرخصی برمی‌گردد.

 

شهید جعفر رفیعی از شهدای راه مبارزه با مواد مخدر است

 

خواستگاری‌های ناکام

می‌گویم: خواستگاری؟ مادر شهید می‌گوید: جعفر سومین پسرم بود، دو برادر دیگرش ازدواج کرده بودند. آن اواخر چندباری برایش رفتیم خواستگاری، اما فقط به خاطر شغلش هیچ‌کدام قبول نکردند. همه می‌دانند که شغل خطرناکی است و پردردسر، همراه با غیبت‌های طولانی، دلواپسی و نگرانی همیشگی.

 

خاطره

می‌گویم: خاطره. زهرا به جعفر نگاه می‌کند و می‌خندد. جعفر می‌گوید: این یکی را نگو. زهرا با همان شیطنت دوران کودکی ابرو بالا می‌اندازد و می‌گوید: چون از نظر سنی به هم نزدیک بودیم خیلی با هم خوب بودیم. به گوشه اتاق اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: همیشه همین‌جا رختخوابمان را کنار هم می‌انداختیم. اواخر چون پاهایش ساعت‌ها در پوتین بود، بو می‌گرفت و برای اینکه سربه‌سرم بگذارد، رختخوابش را سروته پهن می‌کرد تا پاهایش جلوی بینی من باشد! هر وقت هم می‌خواست اذیتم کند، جوراب‌هایش را برمی‌داشت و دور خانه دنبالم می‌دوید. جعفر با خجالت لبخند می‌زند: لااقل آخرش را نگو. 

خواب ما باید فقط بین من و تو بماند. اما زهرا وقت مناسبی یافته برای گرفتن حال جعفر و می‌گوید: هنوز هم بیشتر وقت‌هایی که به خوابم می‌آید، مشغول سربه‌سر گذاشتنم است با آن جوراب های بدبو؛ دنبالم می‌کند تا جوراب‌هایش را روی صورتم بچسباند! زهرا بغض می‌کند...

خانم وحیدی می‌گوید: بار آخر چهره‌اش خیلی عوض شده بود، بی‌سابقه آرام بود. قبل‌تر هر وقت گردش یا مهمانی می‌رفتیم، همراه ما نمی‌آمد و بیشتر با دوستانش بود، اما نمی‌دانم بار آخر چه حالی شده بود که هر کجا می‌رفتیم، پشت سرمان راه می‌افتاد و لحظه‌ای از ما جدا نبود.

زهرا رفیعی جور گفتن خاطره‌ای از پدر را می‌کشد که مرورش برای پدر تلخ و دشوار است: همیشه وقت رفتن، برادر دیگرم جعفر را تا ترمینال می‌رساند، بار آخر از مادرم خواسته بود که پدرم او را برساند. اما پدرم کار داشت... 

پدر شهید دنباله حرف را می‌گیرد: نتوانستم. بعد که برادرش برگشت، گفت جعفر هنگام سوار شدن به اتوبوس به خاطر نرفتن من گریه کرده... حالا که دلم برای یک لحظه دیدن و در آغوش گرفتنش پر می‌کشد، وقتی به آن روز که نرفتم فکر می‌کنم، قلبم آتش می‌گیرد.    

 

یک جای همیشه خالی

می‌گویم: چه وقت‌هایی بیشتر دلتان هوایش را می‌کند و این وقت‌ها چه چیزی آرامتان می‌کند؟ مهدی رفیعی می‌گوید: چون از بچگی در همین محل بزرگ شده بود، دوستان زیادی داشت. هر وقت که از خانه بیرون می‌روم و با دوستانش برخورد می‌کنم، یاد جعفر می‌افتم؛ وقت دلتنگی هم فقط باید بروم بهشت رضا.

خانم وحیدی هم این‌طور می‌گوید: هر وقت کسی را با لباس نیروی انتظامی می‌بینم، انگار جعفر دارد جلویم راه می‌رود. کوچه کناری را به نام جعفر نام‌گذاری کرده‌اند. هر وقت خیلی دلتنگ می‌شوم، می‌روم به آن کوچه و قدم می‌زنم.

زهرا دنباله حرف مادر را می‌گیرد: عاشق آهنگ‌های ملایم بود. این اواخر یکی از آهنگ‌های موردعلاقه مادرم را گذاشته بود برای زنگ موبایلش. دیگر نمی‌گذاریم مادر آن آهنگ را گوش کند. زهرا در مورد دلتنگی‌های خودش چنین می‌گوید: بعد از شهادت برادرم، صمیمی‌ترین دوست او به خواستگاری‌ام آمد و ازدواج کردیم. هر کجا که می‌رویم، آن‌ها خاطره‌ای مشترک دارند که همسرم آن‌ها را برایم تعریف می‌کند. این وقت‌ها خیلی دلم می‌خواهد جعفر هم کنارمان باشد.  

۷ میلیون تومان از پول دیه را کمک کردیم برای ساخت حسینیه جامعه‌الحسین

 

حرف آخر: پایین‌برره و بالابرره

می‌گویم: حرف آخر. مهدی رفیعی دلش پر است از نامهربانی برخی مسئولان؛ می‌گوید: بنیاد شهید انگار پدر و مادر شهدای جدید را که اغلب شهدای نیروی انتظامی هستند، فراموش کرده است. چون بیشتر پدر و مادر شهدای جنگ به رحمت خدا رفته‌اند، انگار دیگر پدر و مادر شهید نداریم. سالی یک‌بار می‌آیند، دو کلمه تعارف و یک عکس یادگاری و «خداحافظ».

انگار فرزندان ما شهیدان درجه دو هستند. ما توقع مادی نداریم؟ همان دیه‌ای که نیروی انتظامی می‌داد، ۷ میلیون تومانش را کمک کردیم به خرید زمین برای ساخت حسینیه جامعه‌الحسین؛ بقیه‌اش را هم صرف یک دبستان ابتدایی چهارکلاسی کردیم در روستای زین‌الدین واقع در انتهای بولوار طبرسی سوم.

  زهرا رفیعی می‌گوید: بروید بهشت‌رضا و ببینید چقدر به مقبره شهدای جنگ رسیدگی می‌شود و چقدر به مقبره شهدای جدیدتر. هرچه مراسم و بزرگداشت است، آن طرف است و این شهدا غریب و جداافتاده‌اند. او در پایان تشکری هم دارد و می‌گوید: می‌خواهم از شهرداری منطقه‌مان تشکر کنم.

در مناسبت‌های مختلف سر می‌زنند و در سالگردها بنر می‌آورند و نصب می‌کنند؛ در حد توانشان کوتاهی نکرده‌اند.از پدر شهید می‌خواهم کنار همسرش بنشیند برای عکسی دونفره. کنار همسر می‌نشیند، عکس جعفر را از روی صندلی برمی‌دارد و رو به دوربین در آغوش نگه می‌دارد. به شهید نگاه می‌کنم؛ غمگین به نقطه‌ای چشم دوخته، انگار او هم حالا فهمیده که خانواده او از خانواده شهدای زمان جنگ، تنهاتر و دلشکسته‌ترند. بعد سرش را پایین می‌اندازد، و...

 

* این گزارش سه‌شنبه، ۵ دی ۹۳ در شماره ۳۶ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام