وقتی دوغ حاجی شاکری برای اهالی صاحبالزمان جای آبعلی را گرفت!
شیرین شجاعی| پنج بهار را رد کرده بود که پدر و مادر، ساز هجرت به مشهد را کوک کردند تا خانهشان را هم همچون دلشان همسایه گنبد طلا کنند. هنوز شانههای کوچکش کفاف تحمل بارهای زندگی را نداشت؛ شاید هفتساله بود که راهی تجارتخانه شد تا تلفندار آنجا باشد، صدای هندلهای تلفن هنوز هم در گوشش میپیچد. چند سالی را آنجا تلفنچی بود تا از همان کودکی همهفن حریف و گوشبهزنگ باشد.
سرش را که از تجارتخانه برمیگرداند، پروازمان میدهد به سرای محسنیان. اول خیابان تهران را میگویم؛ همانجا که حاجسیداحمد هاشمی شاگردیاش را در پستخانه پذیرفت و شد دست راست حاجی. حالا همه نگاهها سمت او بود. همان زمان هم عشق درس بود و در کنار کارش درس هم میخواند. مکتبخانهاش میدان شهدا پشت شهرداری بود. ۹کلاس را گرفته بود که پدر فوت کرد؛ مدرک سیکلش را زد زیر بغل و شد مرد خانه...
سرمایه ۱۷سالگی
حاجی شاکری را همه محله صاحبالزمان (عج) به انصاف و مردمداریاش میشناسند. بابای بچهها و کلیددار بزرگان محله است. چین و چروکهای پیشانی و سفیدی، چون برف موهایش ۷۵بهار رفته زندگیاش را یادآور میشود؛ عمری که ۵۷سالش را میهمان خیابان سنایی و ابتدای کوچه ابوسعید بوده است.
او میگوید: اوایل سال۱۳۳۳ خورشیدی بود که قرانقرانهایم شد سرمایه ۱۷سالگی و سرقفلی دکانی که ۲هزار تومانی برایم خرج برداشت. به حالایش نگاه نکن آن زمان یک دکان چوبی با سقفهای کاهگلی بود که با هزار ترس واردش میشدیم. چند سالی که کار و کاسبی رونق گرفت، از بانک ملی ۵هزار تومانی وام گرفتم و تیرآهن گذاشتم و دیوارها را آجری کردم تا کمی شکل و نَمایش تغییر کند.

۳۰ شاهی برای یک دخل
خاطرات زندگی خط به خط برایش زنده میشود: خیلی قبل از انقلاب بود، من بودم و یک دکان خالی که جنسی نداشت. تهمانده سرمایهام شد برنج و حبوباتی که مصرف یک روز مردم بود. بعد از نماز صبح خورشید نزده راهی دکان میشدم و تا شب عمر میچرخاندم تا آخر شب، دخلم شود ۸۰ تومان. مثل حالا که نبود؛ کل خرید مردم یک قران آبنبات بود و ۳۰ شاهی فلفل و زردچوبه؛ تا آخر شب همین قرانقرانها میشد همه موجودی دخلم.
چشم به دیوارهای خانه قدیمی رو به روی مغازه دوخته، میگوید: محله آنقدر آباد نبود، خانهها همه بزرگ بود؛ هزارمتریهایی که حالا ۲۰آپارتمان را در خود جای داده است. محله خیلی سوت و کور بود؛ یک خیابان بود و یک مغازه ما؛ جمعیت که زیاد شد خانهها کوچک شدند و راسته خیابان هم شد محل کسب مردم.
تلخ و شیرین سالهای نزدیک انقلاب
هنوز هم صدای انفجار نارنجک در گوشش میپیچد و میگوید: نزدیک انقلاب بود؛ یک ساعت خاموشی شب برابر بود با سه بار سرقت از مغازه. علاوهبر اینها یک بار هم شاهد انفجار نارنجک در مقابل مغازه بودیم؛ همه شیشهها مثل الماس خرد شد. شدت انفجار آنقدر بود که علاوهبر شیشههای مغازه شیشه ماشینها و خانهها هم بینصیب نماند.
فقط خدا یارمان بود که آسیبی به خودمان نرسید. البته صورت یکی از همسایهها با آن ترکشهای ناخوانده آسیب دید. اینها را گفتم تا بدانید این مغازه گذر عمر دو نسل را دیده است.
دوغهایم فقط از ماست، آب، نمک و عرق کاکوتی تشکیل شده است
دوغ چهل ساله
حدود سال۴۰ یک دل نه صد دل عاشق شد و مادر را راهی خانه یار کرد. بله را نگرفته، مجلس عروسی را هم راه انداخت، حالا باید مرد دو خانه میشد. هنوز ۱۰سالی از شیرینی دامادی نمیگذشت که هوای دوغسازی به سرش زد! در اینباره میگوید: به نیمه همین سده رسیده بودیم. آن زمانها مشتری ثابت دوغ آبعلی بودم، اما سیل تهران که آمد، کارخانه آن را هم با خود برد.
تعطیلی کارخانه تهران شتابم را برای انتخاب یک جایگزین دیگر بیشتر کرد، اما هرچه را که امتحان میکردم به دلم نمینشست؛ هنوز مزه آن دوغها زیر زبانم بود. این شد که آستین همت بالا زدم و دوغ را خودم درست کردم. اولین بار که دوغ درست کردم با تشویق هممحلهایها همراه شد؛ آن قدر بهبه و چهچه کردند که ۴۰سال اسیر دوغسازی شدم!
باید مزه دوغهایش را بچشی تا یک عمر اسیرش شوی؛ بابای محله خاطرات کودکی خیلی از هممحلهایها را در طعم دوغهایش پنهان کرده است. او میگوید: دوغهایم فقط از ماست، آب، نمک و عرق کاکوتی تشکیل شده است، هیچ چیزه دیگری هم ندارد.
همه شیرینی کلامش را جمع میکند تا بگوید: چند سال اول مواد مختلف را امتحان میکردم تا بهترین مزه را بهدست آورم، اما بعد از آن همیشه با یک دستور دوغ درست کردم تا مزهاش تغییر نکند و حالا بیش از ۳۰سال است که هممحلهایهایم مشتری ثابت دوغهایم هستند.

بچهها، دوستان مغازه
حاجی شاکری اهالی محلهاش را عاشقانه دوست دارد و میگوید: همهشان حکم فرزندانم را دارند، آنها هم همین قدر به من لطف دارند. هنوز هم بعضیهایشان بعد از ۳۰سال دوری از محله به اینجا میآیند و دوغ میخواهند. گاهی هم لطفشان آنقدر زیاد است که دوستان خارج از کشورشان را برای خوردن دوغ به اینجا میفرستند!
یک محله است و یک حاجی شاکری، این را دخل پرکلیدش میگوید؛ اعتبارش آنقدر زیاد است که کلیددار یک محله باشد. عاشق بچههاست و میگوید: بچهها دوستان مغازهام هستند، همیشه شیرینزبانیشان را برای من میآورند تا جیبهایشان را پر از نقل و آبنبات کنم.
حرف آخرش یک کلام است: هیچ وقت نخواستم تجربه و اعتبارم زیر سوال برود.
*این گزارش شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ در شماره ۲۸ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.