شهادت مجیدرضا و محمدرضا حکمتپور، حکمت خدا بود
مرجان جاودانی| میگوید: خیلی تنها شدم! چند ثانیهای کافی است تا داغ دلش تازه شود و دانه اشکی بر روی لبهای همیشه خندانش بلغزد. میگوید: پشتم به این دو پسر گرم بود. گلایه ندارم حکمت خداست که این دو کوه استوار خانه من، سهمی از بار جبههها را به دوش گیرند، بر بال فرشتهها بنشینند و تا خدا بالا روند. سعی میکند اشکهایش را که حالا همه صورتش را پوشانده است پشت لبخندی به تلخی سالها دوری از دو پاره تنش پنهان کند. انگار دوباره به آن سالها برمیگردد، همان سالهایی که خون در خاک عاشقانه میغلتید و ارواح طیبهای بودند که پیشانینوشتشان میشد جرعهای شهادت.
تصویری از رشیدان میدان جنگ
خانم محترم بخشی ساکن محله جاهدشهر مشهد مادر دو شهید مشهدی به نام مجیدرضا و محمدرضا حکمتپور است. پسر کوچکش مجیدرضا حدود ۲۸ سال پیش زمانی که ۱۴ ساله بود مفقودالاثر شده و پسر بزرگش محمدرضا جانباز بوده و با داشتن چهار فرزند در ۳۱ سالگی به دلیل جراحات ناشی از ترکش به شهادت میرسد.
خانم بخشی با صبر و حوصله عکسهای قدیمی فرزندانش را نشانم میدهد و داستان رشادت آنان را چنان ملموس به تصویر میکشد که گویی هنوز زمان ورق نخورده است. او هنوز تشنگی فرزندانش را در نوشیدن شهد شهادت خوب به خاطر دارد.
گلایه ندارم حکمت خداست که این دو کوه استوار خانه من، سهمی از بار جبههها را به دوش گیرند
جانبازی عاشق شهادت
خانم بخشی میگوید: محمدرضا پاسدار بود، مربی آموزش بسیجیان و تخریبچیان. حدود پنج تا هفت بار طی عملیات جنگی مجروح شد، آخرین بار هم ترکش در سینهاش نشست. برای درمان به انگلستان اعزام شد. دو ترکش را بیرون آوردند، اما به قول خودش آن آخری «نشان از خدای جبههها داشت.» در نهایت هم بعد از سه ماه این ترکش آنقدر به قلبش نزدیک شد که باعث حملههای قلبی در وی شد و او را به ملاقات حق نایل کرد.
کودکی مانع حضور در خط مقدم نبود
وقتی از او میخواهم از مجیدرضا پسر کوچکش برایم بگوید، دستهایش میلرزد و صدایش نرمتر میشود و چنین میگوید: مجیدم هنوز مفقودالاثر است. میدانم که شهید شده، اما آن روزها آنقدر او را نزدیک به خودم حس میکردم که خدا چند سال بعد پسر دیگری بسیار شبیه به او به من و همسرم عطا کرد.
سرش را به سمت پنجره برمیگرداند و میافزاید: مجیدرضا بسیار باهوش و پرجنب و جوش بود. همیشه میخواست مثل برادر بزرگش در جنگ سهمی داشته باشد. فکر و رفتار بچههای آن زمان هرگز قابل وصف نیست، او هرگز مثل یک پسربچه ۱۴ ساله رفتار نمیکرد، همیشه بزرگتر از سنش بود. همواره اعتقاد داشت سن کم مانعی برای حضور در جبههها نیست. من بعد از شهادتش فهمیدم که کودکان به خدا نزدیکترند.
داستان جاویدالاثر شدن مجیدرضا
خانم بخشی از علاقه فرزندانش به خدمت به میهن و هموطنانشان میگوید و ادامه میدهد: آن زمان محمدرضا مسئول اعزام بسیجیان به منطقه بود و مجیدرضا مجبور شد از جانب برادرش برای اعزام اقدام کند، برای همین اولین باری که مجیدرضا وارد جبهه شد، او را به منطقه کامیاران فرستادند. زمانی که از جبهه برگشت، در شکایت از برادر بزرگترش به من گفت: مادر، من میدانم محمد باعث بازگشتم شده، او فکر میکند من هنوز بچهام، من پشت جبههها فقط بیتالمال را حرام میکنم. جای من اینجا نیست، من باید خط مقدم باشم!
مادرانه او را دلداری دادم و گفتم برادر بزرگش فقط نگران اوست و ما در خانه به یک مرد نیاز داریم. اما این حرفها هم انگیزهاش را برای مقابله با دشمن کم نکرد و مدام تاکید میکرد فرمان رهبر است و نباید بنشینیم. دومین بار مجیدرضا از شناسنامه خواهرش کپی گرفت، «الهه» دخترم ۱۸ سالش تمام شده بود. مجیدرضا بعد از دستکاری در کپی، نام الهه را به مجیدرضا تغییر داد و با خود برد.
وقتی محمدرضا به خانه آمد با نگرانی گفتم: برادرت به قصد رفتن به جبهه از خانه بیرون رفت. محمدرضا خندید و گفت: نه مادر، امکان ندارد پسرم همه کاروان را خودم سوار ماشین کردم. روز بعد متوجه شدیم مجیدرضا با دوستانش قرار گذاشته و بین راه به کاروان ملحق شده، پس از آن دیگر خبری از او نشد.
محمدرضا همیشه به برادر کوچکش غبطه میخورد
محمدرضا همیشه به برادر کوچکش غبطه میخورد، اما من میدانستم که داستان رفتن بینوبت مجیدرضا با کاروان شهدا بالاخره برای محمدرضا هم تکرار میشود. او اگرچه به ظاهر از قافله شهادت جا مانده بود، اما مانند برادر کوچکش در بین راه و بینوبت به کاروان ملحق شد و شربت شهادت را نوشید.
خانم بخشی در مورد خصوصیات اخلاقی فرزندانش میگوید: شاید هر مادری بگوید فرزندش بین سایر کودکان بینظیر است، اما من میگویم آنها اصلا زمینی نبودند که بتوان آنها را مقایسه کرد. خدا میداند چه کسی را مورد عنایت قرار دهد و فرزندان من همانهایی بودند که مورد عنایت حق واقع شدند و امروز بیشک مهمان خدا هستند.
*این گزارش پنج شنبه، ۲۲ تیر ۹۱ در شماره ۱۱ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.