بچه هیئتی مهرآباد در حین خدمت، چشم از جهان فرو بست
بیش از یکماه پیش، وقتی دشمن صهیونیآمریکایی به خاک کشورمان تجاوز کرد، تصورش را هم نمیکرد که مردم اینگونه یکدل بسیج شوند و روبهرویشان بایستند. البته که در این مسیر شهید و جانباخته هم دادیم؛ چه آنهایی که با لباس رزم به شهادت رسیدند و چه آنهایی که پشت میز مدرسه، هدف موشک دشمن کودککش قرار گرفتند.
افرادی هم هستند که در تدارک رویارویی نظامی، فرهنگی و اجتماعی با دشمن دچار حادثه شدند، مثل مرحوم علی باقری، جوان محله مهرآباد که جمعهشب، هفتم فروردین، در تدارک مراسمی فرهنگی در مهدیه مهرآباد دچار برقگرفتگی شد و چشم از جهان فرو بست.
همدم و همصحبت مادر
در محله و فامیل و جمع آشنایان، او را به یک خصوصیت میشناسند، «شوخطبعی». علی متولد ۱۳۷۵ بود. او درست زمانیکه ۲۱ سال داشت، پدرش را بهدلیل سکته قلبی از دست داد و او ماند و مادرش. تنها خواهرش که ۱۰ سال از او بزرگتر است، نیز پیشتر از اینها ازدواج کرده و ساکن قم است. شاید بهدلیل همین کنار مادربودن، رابطه مادر و پسری صمیمیتر شده بود. معصومه ترنگچیان مادر مرحوم علی باقری میگوید: بعد از اینکه همسرم فوت کرد، امیدم بعد از خدا به پسرم بود؛ ولی بیشتر از اینکه بخواهد بار زندگی را به دوش بکشد، برای من همدم بود.
مادرش او را شوخطبع معرفی میکند و میگوید: روزی چندساعت کنارم مینشست و حرف میزدیم. دائم سربهسرم میگذاشت و شوخی میکرد. اینقدر این کار را ادامه میداد که به او میگفتم. تو سیسال سن داری؛ یکم سنگین باش. آنقدر دست و پاهایم را میبوسید که خسته میشدم و هلش میدادم و میگفتم برو. همیشه آخر سر میگفت «باید به نیت چهاردهمعصوم (ع) من را ببوسی تا بروم.»
کاربلدی علی در حوزه صوت و صدا
فاطمه باقری، خواهر علی، دهسال از مرحوم بزرگتر است. او میگوید: یادم است بچه که بودم اینقدر گریه و اصرار کردم و به پدر و مادرم میگفتم نمیخواهم تکفرزند باشم تا اینکه علی به دنیا آمد. اختلاف هم داشتیم مثل همه خواهر و برادرها و حتی سربه سر هم میگذاشتیم؛ اما او را خیلی دوست داشتم. علی بیشتر از هرکس عاشق فرزندانم بود. من و همسرم پنجفرزند داریم. هر زمان که مشهد بودیم، وقت غذا خوردن حتما باید یکی از بچههایم را روی پایش میگذاشت و اول به آنها غذا میداد. دائم برایشان هدیه میگرفت و وقت میگذاشت.
فاطمه از آرزوی همیشگی برادرش میگوید: علی همیشه دوست داشت در راه ائمه اطهار (ع) و امامحسین (ع) به شهادت برسد. من یکی اصلا فکرش را هم نمیکردم سرانجام در مجلسی مذهبی و در زمان جنگ با دشمن صهیونی و آمریکایی از دنیا برود.
محمدمهدی ابراهیمپور، داماد این خانواده، درباره همت بلند مرحوم علی میگوید: به اذعان خیلیها علی جزو متخصصان خوب سیستم صوت و صدا در مشهد بود. مراسم مهمی را به او میسپردند؛ مثلا قرار بود سیستم صوت و صدای مراسم اربعین قائد شهید امت را که در خیابان احمدآباد برای ۸هزار نفر در نظر گرفته شده است، تنظیم و مدیریت کند و یا در همین برنامه مهدیه مهرآباد هم جمعیت چندهزارنفری با سخنرانی حجتالاسلام سیدمحمدحسین راجی حضور داشتند. این نکته را هم بگویم که چندبار برای رفع اشکال سیستم صوت حرم مطهر رضوی هم بهدنبالش آمده بودند.

روایت حادثه از زبان مادر: دلشورهای که حقیقت داشت
ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بود که برای پیگیری سیستم صوت مراسم مهدیه رفت. گفتم ناهار بخور، گفت «کمی کارها را جلو بیندازم، دوباره برمیگردم.» حدود ساعت ۶:۳۰ عصر بود که آمد و کلیدهای مغازه را برد تا وسایلی را که نیاز داشت، از آنجا بیاورد. بعداز رفتن علی بود که داییاش به همراه خانواده مهمان خانه ما شدند. ساعت۸ علی زنگ زد که «مجلس شروع شده است و بیایید» که گفتم داییات و خانوادهاش مهمان خانه ما هستند و نمیتوانم بیایم.
هیچوقت به علی اینطور سفارش نمیکردم؛ اما آن روز به دلم بد افتاده بود و هی میگفتم باران میآید، مواظب باش.
چندساعت بعد مهمانها شام را خورده بودند و میخواستند بروند که دوست علی زنگ زد و شماره داییجوادش را خواست. رابطه علی و برادرم خیلی صمیمی بود. شماره را دادم و کمی شک کردم. همان موقع دلم ریخت. کمی بعد برادرم بههمراه خانواده خداحافظی کرد و رفت. دم در دیدم کوچه شلوغ است و همسایهها بیرون ایستادهاند ولی بازهم متوجه نشدم.
برگشتم تا به بقیه مهمانها رسیدگی کنم. کمی بعد برادرم برگشت. همسایهها یکییکی به داخل خانه آمدند و نشستند، ولی هنوز کسی به من نمیگفت چه اتفاقی افتاده است. درنهایت گفتند او را برق گرفته و به بیمارستان بردهاند. من همان موقع با خودم گفتم علی از دست رفته؛ باران شدید آمده و اگر او را برق گرفته، مطمئنم زنده نمانده است.
هیچوقت به علی اینطور سفارش نمیکردم؛ اما آن روز به دلم بد افتاده بود و هی میگفتم باران میآید، مواظب باش
برادر نداشتهاش بودم
علی باشی، که دوست صمیمی و همکار مرحوم علی باقری بوده است، میگوید: من برادر نداشتهاش بودم. سالهای سال است که از کودکی تا به امروز با هم دوست هستیم و چندسالی هم هست که در کار صوت و صدا شریکیم.
علیآقا شب حادثه نزدیکترین فرد و شاهد کل واقعه بوده است. او تعریف میکند: ساعت ۱۰ صبح بود که علی با من تماس گرفت و گفت که چنین برنامهای قرار است در مهدیه برگزار شود. حدود ساعت ۵ عصر به مغازه آمد و لوازم را بار خودرواش کردیم. وقتی رسیدیم، لوازم را خالی کردیم و مابقی کارهایی را که مانده بود، انجام دادیم. تا اینکه ساعت۷ شد. فقط کابلکشی نهایی را انجام نداده بودیم؛ چون باران شدید بود.
نیمساعتی داخل ماشین نشستیم ولی شدت بارش کم نشد. بچههای مهدیه آمدند و گفتند مجلس شروع شده است و سیستم صوتی را وصل کنید؛ گفتیم نمیشود. رفتند و آمدند و گفتند سیستم را پشت وانت مسقف بگذارید تا خیس نشود. از کابل سیار خیمه کنار مجلس برای میکروفون برق گرفتم ولی لحظه اتصال کابل دچار برقگرفتگی خفیفی شدم.
به علی گفتم که این برق دارد و او گفت چارهای نیست. همین که خواست کابلها را متصل کند، دچار برقگرفتگی شد. متأسفانه در همان مدت کوتاه، لباسهایش کاملا خیس شده بود و جریان برق بیشتر به بدنش رسید. چند نفر از بچههای حاضر در مجلس، پرستار و متخصص احیا بودند و تمام تلاششان را کردند، اما کار از کار گذشته بود.
خبر بگیر تا به چهلم برسی
سیدحسین موسوی، رفیق صمیمی مرحوم علی باقری، تعریف میکند: دوستی ما از نوجوانی و یک برنامه در هیئت ابوالفضلی آغاز شد. یادم است که آمد داخل مجلس و ما سعی داشتیم سیستم صوت را راه بیندازیم. گفت «من بلدم اگر اجازه دهید.» کار را به او سپردیم و دیدیم خیلی حرفهای و متخصص است. از آن به بعد، علی شد یکی از افراد اصلی هیئت و دوست صمیمی ما.
او هم مانند دیگر دوستان و خانواده از شوخطبعی علی یاد میکند و میگوید: اصلا نمیگذاشت که دلخوری بین دوستان باقی بماند. امکان نداشت کسی از دوستان از او دلگیر بشود یا دلگیر بماند. صدای او را به یادگار در گوشیام دارم که آن را پخش کردم و با مادرم به یادش گریه کردیم. آخرین صوت او برای من این است: «حداقل هر ۳۹ روز یکبار از دوستت یک خبر بگیر تا به مراسم چهلماش برسی».
* این گزارش دوشنبه ۱۷ فرودین ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۴ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ منتشر شده است.