کد خبر: ۱۴۴۵۷
۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
از تولد در مشهد تا شهادت در ناو دنا

از تولد در مشهد تا شهادت در ناو دنا

همایون نورافزا، شهید ناو دنا به همسر و پسرش گفته بود: ان‌شاءالله این مأموریت هفتاد‌روزه و دریای آخر را می‌روم و عید فطر کنار شما هستم و تمام نبودن‌هایم را در بازنشستگی جبران می‌کنم؛ فقط کمی صبور باشید.

دلش را سال‌ها پیش به دریا سپرده بود؛ ناخدایی از مشهد، شهری که صد‌ها کیلومتر با آب‌های آزاد فاصله دارد. شهید ناخداسوم همایون نورافزا سال‌ها بر عرشه ناو‌های نیروی دریایی خدمت کرد و زندگی‌اش را میان مأموریت‌های طولانی در خلیج فارس و آب‌های دوردست گذراند. اما آخرین مأموریت او در ناوشکن دنا، پایانی متفاوت داشت. حمله ناجوانمردانه دشمن صهیونیستی‌آمریکایی در آب‌هایی دور از وطن، پیکرش را برای همیشه در آغوش دریا جا گذاشت و در همان جایی آرام گرفت که سال‌ها با آن زندگی کرده بود.

خانه پدری همایون نورافزا در محله ایثارگران مشهد قرار دارد؛ محله‌ای که امروز به نام این شهید افتخار می‌کند. خانواده و نزدیکانش حالا از مردی می‌گویند که دلش به وسعت دریا بود و زندگی‌اش را وقف خدمت به میهن کرده بود.

 

اول نظام، بعد خانواده

الهام استادزاده، همسر شهید، اهل بوشهر و بزرگ‌شده کنار دریاست؛ شهری که مردمانش هم برکت دریا را می‌شناسند و هم خطرهایش را. استاد‌زاده سال‌۱۳۸۲ با همایون نورافزا ازدواج کرد؛ زمانی که همسرش ۲۷‌سال داشت. از همان روز نخست می‌دانست زندگی با یک نظامی، معنای متفاوتی دارد.

همسر شهید می‌گوید: در مراسم خواستگاری، اولین حرف همایون این بود که زندگی اول او، شغل و مسئولیت نظامی‌اش است. من هم این را پذیرفتم. بیشتر وقت‌ها در مأموریت بود و ما فرصت کمی برای دیدار داشتیم. در خانه هم مرد بودم هم زن، اما با همه سختی‌ها کنار آمدم و پا‌به‌پایش در زندگی پیش رفتم.

 

شهادت؛ مقصد آخرین مأموریت ناخدا سوم

 

برای خدمت «نه» نمی‌گفت

الهام‌خانم از زمانی تعریف می‌کند که محمدرضا را باردار و به‌خاطر شرایط جسمی‌اش استراحت مطلق بوده است. او می‌گوید: آن زمان در پایگاه نیروی دریایی بوشهر زندگی می‌کردیم. من در خانه استراحت مطلق بودم که همکارانش برای یک مأموریت به‌دنبالش آمدند و آقا‌همایون هم با اینکه شرایطم مساعد نبود، مجبور شد سه‌روز برای این مأموریت از خانه برود و از مادرم خواست از من مراقبت کند. هیچ‌وقت پاسخش برای خدمت به نظام «نه» نبود و همیشه کار را مقدم می‌دانست. زمانی‌که از مأموریت برگشت، از او پرسیدم چه شد بی‌مقدمه رفتی. گفت «نیاز بود رادار‌های جزیره تعمیر شود؛ باید می‌رفتم.»

 

هیچ‌وقت پاسخش برای خدمت به نظام «نه» نبود و همیشه کار را مقدم می‌دانست

با وقار در لباس سفید نیروی دریایی

الهام‌خانم هر‌روز همسرش را در لباس سفید خدمت دیده ولی بعضی روز‌ها همایون در نظر او در این لباس زیباتر به چشم می‌آمده است؛ مثلا روزی که پسرشان به دنیا آمد. او تعریف می‌کند: آن روز هم باید سر خدمت حاضر می‌شد. برای همین مادرم، خاله خدابیامرزم و شوهرش که عمویم می‌شود، من را به بیمارستان بردند. زمانی‌که محمدرضا به دنیا آمد، آقا‌همایون با همان لباس سفید نیروی دریایی بالای سرم حاضر شد. در آن لباس خیلی زیبا و باوقار بود و با دیدنش به خانواده‌مان افتخار کردم.

تنها آرزوی شهید‌همایون که بار‌ها آن را به الهام خانم گفته بود، خوشبختی پسرشان و خوشبختی برادر‌ها و خواهرهایش بوده است. الهام می‌گوید: برای همه، سلامتی آرزو می‌کرد. هر وقت متوجه می‌شد که یکی از اعضای خانواده برایش مشکلی پیش آمده، هر طور بود کمک می‌کرد که مشکل برطرف شود.

تنها خواسته الهام‌خانم از مسئولان این است که علاوه‌بر سنگ قبر شهید در بوشهر، برای خواهر و برادرهایش که در مشهد زندگی می‌کنند هم یک نماد از ناو دنا یا سنگ قبری برای تسکین دردشان در‌نظر بگیرند.

 

نمی‌دانم دریا را دوست داشته باشم یا نه!

زمانی‌که دشمن به ناو دنا حمله کرد، الهام‌خانم در منزل مادربزرگش در مراسم روضه ماه مبارک رمضان حضور داشته است. او می‌گوید: آن روز خیلی بی‌قرار بودم. بدنم یخ کرده بود و محمدرضا حواسش بود که حالم بد نشود و رویم پتو می‌انداخت. فکر می‌کرد فشار خونم بالا رفته است، در‌حالی‌که سحر قرص فشارم را خورده بودم. احساس بدی داشتم. وقتی خبر را به من دادند، باور نمی‌کردم. هنوز هم همین‌طور‌م. دریا هیچ‌چیز از او برای ما نیاورد.‌ای کاش بخشی از وجودش را برای تسکین دردمان می‌آوردند. نمی‌دانم از این به بعد می‌توانم دریا را دوست داشته باشم یا نه!

 

الگوی کامل یک پدر خوب

محمدرضا نورافزا، فرزند بیست‌ساله شهید، باورش نمی‌شود در این سن و سال لباس سیاه برای پدری به تن کرده که در زندگی، الگوی او بوده است. او می‌گوید: پدرم مرد خانواده بود. دل رحیمی داشت. مهربان و با‌شخصیت بود. امروز با افتخار و محکم می‌گویم یک الگوی خوب و کامل برای زندگی من بوده و هست.

باعث افتخارم است که پسر این بزرگ‌مرد هستم. این پدر و پسر در همان روز‌ها و ساعت‌هایی که کنار هم بودند، بیشتر درباره علاقه محمدرضا یعنی فوتبال و تیم‌های محبوب او صحبت می‌کردند. محمدرضا می‌گوید: پدرم همیشه آرزو می‌کرد که به اهدافم در این رشته ورزشی برسم و می‌گفت که برای رسیدن به هدفم صبر و پشتکار را فراموش نکنم.

 

شهادت؛ مقصد آخرین مأموریت ناخدا سوم

 

تبریک می‌گوییم؛ پدرت شهید شد!

زمان شهادت پدر و حمله ناجوانمردانه آمریکا و رژیم صهیونیستی محمدرضا کنار مادرش در مراسم خانه مادربزرگ بوده‌اند و این‌طور برایمان تعریف می‌کند: ساعت ۲ دایی‌ام زنگ زد و پرسید که از پدرم خبر دارم یا نه. گفتم پدر آنتن ندارد و نمی‌توانم با او صحبت کنم. دوباره چهل‌دقیقه بعد تماس گرفت و از پدر پرسید. گفتم چه خبر شده دایی؛ شما که می‌دانی شرایط جنگی است.

آنتن ندارند و نمی‌توانند موقعیتشان را هم اعلام کنند. ساعت‌۵ بود که دایی به خانه مادربزرگ آمد. همان موقع از بندرعباس هم تماس گرفتند و شماره‌ای دادند که «اگر می‌خواهی از حال پدرت با‌خبر شوی، با این شماره تماس بگیر.» چند‌مرتبه تماس گرفتیم تا اینکه جواب دادند و گفتند که به ناو حمله شده است و لیستی از شهدا و مجروحان دارند. بعد‌از چند ثانیه گفتند: «به شما تبریک و تسلیت می‌گوییم؛ پدرتان جزو لیست شهدا هستند.»‌

 

پیامی که هرگز خوانده نشد

محمدرضا هنوز هم در شوک است؛ چون توقع نداشته پدرش این‌طور ناگهانی و دور از خاک وطن به شهادت برسد. این وسط، اتفاقی هم افتاده که داغ دلش را بیشتر می‌کند. چیزی که شاید تا ابد مهم‌ترین حسرت زندگی محمدرضا بماند. او می‌گوید: پدرم متولد ۱۱ بهمن سال‌۱۳۵۵ است.

اول بهمن‌ماه، عازم مأموریت آخرش شد. نتوانستم با او تماس تلفنی بگیرم و به او تبریک بگویم. برایش پیامک گذاشتم و تبریک گفتم. از همان ۱۱‌بهمن تا امروز و تا قیامت، این پیام بدون جواب می‌ماند. باز هم این امید را دارم که روزی جواب این پیامک را دریافت کنم!

ان‌شاءا... این مأموریت هفتاد‌روزه و دریای آخر را می‌روم و عید فطر کنار شما هستم

 

می‌خواست نبودنش را جبران کند‌

محمدرضا آخرین بار، دی‌ماه گذشته، پدرش را قبل از عزیمت به آخرین مأموریتش دید. او می‌گوید: آخرین‌بار پدرم را دی‌ماه و قبل از سفرش به تهران دیدم. می‌رفت تهران تا کار‌های بازنشستگی‌اش را انجام بدهد. آن روز به من و مادرم گفت «ان‌شاءا... این مأموریت هفتاد‌روزه و دریای آخر را می‌روم و عید فطر کنار شما هستم و تمام نبودن‌هایم را در بازنشستگی جبران می‌کنم؛ فقط کمی صبور باشید.»‌

محمدرضا و پدرش درباره شهادت و دفاع از میهن نیز با هم صحبت کرده‌اند. او می‌گوید: پدرم همیشه می‌گفت من لیاقت شهادت را ندارم و شهادت نصیب آدم‌های بزرگ می‌شود. ولی امروز خداوند او را به این مقام رساند. برای پدر شهیدم خوشحالم و خداراشکر می‌کنم که با شهادت زندگی‌اش به پایان رسید و باعث افتخار من و کشورمان شد.

 

دور دنیا و دور از خانه

اکثر مأموریت‌های شهید‌همایون روی دریا طولانی بوده، ولی مأموریت دور دنیا طولانی‌ترین آنها بوده است و الهام و پسرش، محمدرضا در این مأموریت، هشت‌ماه از دیدار شهید محروم بوده‌اند. شهید‌همایون، محمدرضا را در کلاس یازدهم ثبت‌نام کرد و زمانی برگشت که او امتحانات آخر سال را داده و کارنامه‌اش را هم گرفته بود.

الهام‌خانم می‌گوید: مأموریت دور دنیا از همه مأموریت هایش طولانی‌تر شد. هر‌وقت با هم صحبت می‌کردیم، می‌گفت که «سلیقه خوبی ندارم؛ خودت بگو سوغاتی چه می‌خواهی؟» می‌گفتم چیزی نمی‌خواهم؛ هر‌چه می‌خواهی برای محمدرضا بگیر. یادم است که در آن سفر از اندونزی برای محمدرضا ایرپاد گرفت. محمدرضا تمام دارایی من و همسرم است و هر‌دو ما خیلی او را دوست داریم.

 

شهادت؛ مقصد آخرین مأموریت ناخدا سوم

 

تاج شهادت بر سر خانواده

کامران نورافزا، برادر شهید است. خانواده‌شان چهاربرادر و دو خواهر هستند. وقتی شهید‌همایون تصمیم گرفت به نیروی دریایی بپیوندد، کامران سیزده‌ساله بود و به یاد دارد که وقتی برادرش صحبت از نیروی دریایی و ارتش کرد، پدرشان چندان راضی نبود و دوست داشت پسرش در رشته دیگری درس بخواند و شغل دیگری داشته باشد، ولی همایون اصرار کرده و می‌خواسته در این حرفه به میهن خدمت کند. کامران می‌گوید: همایون و بسیاری از  هم‌سن‌و‌سال‌های او بعد‌از دوران جنگ تحمیلی، خدمت به نظام را انتخاب کردند و می‌خواستند به وطن خدمت کنند.

او هم این راه را برگزید و در آزمون‌های ورودی شرکت کرد. همایون بعد از طی مراحل آموزشی که در رشت پشت سر گذاشت، به نیروی دریایی بوشهر رفت و خدمتش را تا امسال که به درجه رفیع شهادت رسید، ادامه داد.

کامران خاطرات بسیاری از زمان خدمت برادرش به یاد دارد و تعریف می‌کند: در سال‌های اول، همایون همیشه از برنامه‌های آموزشی‌اش برای ما تعریف می‌کرد و لباس‌های نظامی و نیروی دریایی را به ما نشان می‌داد. از تمرینات سختشان می‌گفت و با شور و شوق برای ما دیده‌ها و شنیده‌هایش را تعریف می‌کرد.

شهید‌همایون شوق خدمت در نظام را داشت و می‌خواست در نیروی دریایی و در عرصه دریا و خلیج به میهن خدمت کند. کامران می‌گوید: امروز شاهد‌یم که از ناو دنا، سیمرغ‌‌های بسیاری بیرون آمده‌اند. این تقدیر برادر ما بوده است و تاج شهادت را بر سر خانواده و کشور گذاشت.

 

شهادت؛ مقصد آخرین مأموریت ناخدا سوم

 

عزیز مثل یک پدر

نوشین نورافزا، خواهر شهیدهمایون، برای او مثل فرزند بوده است. ناخدای شهید به‌خاطر کهولت سن پدر و مادرش، بعد ازدواج، مسئولیت خواهر کوچکش را برعهده گرفت و او را به بوشهر برد و شاهد بزرگ شدن او بوده است؛ به همین‌دلیل وابستگی شدیدی به هم داشتند. به گفته الهام‌خانم این رابطه پر‌محبت حتی بعد ازدواج نوشین کم‌رنگ نشد و بعد هر مأموریت همایون، اولین دیدارش با خواهرش بوده است.

نوشین‌خانم می‌گوید: همایون برای من مثل پدر بود و بی‌نهایت دوستش داشتم. مهربان بود، طوری‌که شیفته دیدارش بودم. هروقت به مأموریت می‌رفت، دائم به او زنگ می‌زدم یا پیام می‌فرستادم. همایون بسیار خانواده‌دوست و مهربان بود و به بزرگ‌تر و کوچک‌تر احترام می‌گذاشت. هوای همه خواهر‌ها و برادرهایش را هم داشت.

خبر شهادت همایون را کمی دیرتر به نوشین می‌دهند، چون تحمل ندیدن برادر را نداشته است و مثل همین حالا در گفت‌وگویمان اشک‌ها بی‌امان از چشمانش جاری می‌شود.

 

* این گزارش شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۲ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام