حمایت طلبهها و دانشجویان از مردم جنگزده
«چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار»؛ ایرانیها این بیت آشنای سعدی را که از کودکی آموختهاند، بارها و بارها واقعیت بخشیدهاند؛ بهویژه در دفاع مقدس کنونی مقابل آمریکا و رژیم صهیونیستی که اتحاد، همدلی و همیاریشان دنیا را مبهوت خود کرده است؛ نوعدوستی و فداکاریای که فقط به شهرهای جنگزده هم محدود نمیشود و در شهرهایی مثل مشهد هم که کمتر در معرض حمله و آسیب دشمن هستند، مشهود است؛ از این گذشته، گروههایی نیز بهصورت خودجوش برای کمکرسانی مستقیم به هموطنان راهی شهرهای جنگزده بهویژه تهران میشوند؛ نمونهاش گروهی از طلاب و دانشجویان محله سیسآباد که در آستانه نوروز از نزدیک به یاری هموطنان تهرانی شتافتند.
کنجکاو درک فضای جنگ بودم
سجاد هنری، طلبه سطح دو مدرسه علمیه حضرتمهدی (عج) مشهد، بهعنوان سرپرست گروه جهادی اعزام شده به تهران میگوید: خودم گذشته از روحیه جهادی و احساس وظیفه برای رسیدگی به هموطنان آسیبدیده در جنگ تحمیلی، کنجکاو بودم فضای جنگ را از نزدیک درک کنم و ببینم چطور میشود وقتی مکانی مورد اصابت دشمن قرار میگیرد، مردم بیهیچ ترس و واهمهای آنجا تجمع میکنند و شعار الله اکبر سر میدهند. تهران را مانند خرمشهر دهه ۶۰، خط مقدم جنگ میدیدم و دوست داشتم آنجا نقشی داشته باشم و مردم بدانند که تنها نیستند.
هنری و دوستانش ۲۸اسفند۱۴۰۴ با خودروهای شخصی راهی خط مقدم جنگ میشوند با این تصور که تهران به شهری جنگزده و خالی از سکنه تبدیل شده است، اما هرچه به مقصد نزدیکتر میشوند، بیشتر در ذهنیتشان تردید میکنند؛ «فکر میکردیم مردم شهر را ترک کردهاند و با شهری خالی مواجه میشویم؛ اصلا انتظار نداشتیم شاهد ترافیک خودروهای ورودی به تهران باشیم یا نزدیک شهر پاکدشت، کامیون پر از گل را درحال ورود به شهر ببینیم! همانجا با خود گفتم این نشان سرزندگی و نشاط و جریان زندگی است. همینطور هم شد؛ وارد تهران که شدیم، زندگی عادی مردم در جریان و بازارها فعال بود، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است! آنقدر اقتدار، اتحاد، شجاعت و نترسی دیدیم که اندک نگرانی خودمان هم ریخت.»
رد خون روی دیوارها
در تهران، شهرک شهیدبروجردی که هفته قبل چند بار مورد اصابت دشمن بوده، محل استقرار گروه در نظر گرفته شده بود. آقاسجاد تعریف میکند: به محض ورود به شهرک، اولین صحنه که دیدم، عروسکها و وسایل بچههایی بود که شهید شده بودند؛ هفته قبلش دو بار اینجا مورد اصابت قرار گرفته بود و کلی تخریب و شهید داشت که عکس و وسایل بچهها را در یک خیمه ساده به نمایش گذاشته بودند و با دیدنشان یاد دختر خودم افتادم.
از خود پرسیدم پدرومادر اینها اگر زنده باشند چطور داغشان را تحمل میکنند. رد خون هنوز روی دیوارها و محلهای اصابت موشک واضح بود؛ همان لحظات ورود ما هم پدافند بهشدت فعال بود و زمین میلرزید؛ ممکن بود هرلحظه دوباره اصابت صورت گیرد، ولی مردم خیلی عادی به زندگیشان ادامه میدادند و هر لحظه آماده شهادت بودند؛ اینجا بود که پاسخ سؤال پیش از سفرم را گرفتم و سبب شد آن ترس طبیعی لحظات اول ورود به خط مقدم، خیلی زود از وجودم بریزد.

شهر زنده است؛ جای خوبی هستی سجاد!
در نانوایی شهرک که تخریب شده بود، ساکن شدند و از اول صبح تا پاسی از شب مشغول خدمت بودند؛ از آواربرداری، تمیزکاری و گچکاری و رسیدگی به خانههای آسیبدیده از موج انفجار گرفته تا دیدار با خانواده شهدا، روایتگری و ثبت خاطرات شهدا و شرکت در کاروان خودرویی؛ «برای آنها که کسی را در شهرستان نداشتند که موقتا سکنا پیدا کنند، فورا خانهشان را تمیز و قابل سکونت میکردیم و خانوادههایی را هم که منزلشان آسیب شدید دیده بود، برای اسکان در هتلها راهنمایی میکردیم؛ مردم از اینکه میدیدند کنارشان هستیم بهویژه در لباس طلبگی، حالشان خوب میشد؛ برخی میگفتند ما کلا با روحانیها حال نمیکنیم ولی از اینکه میبینیم با لباس طلبگی مشغول خدمت هستید، حس خوب میگیریم؛ دمتان گرم.
دوسه روز که گذشت، در گشت و ایست بازرسی هم مشغول خدمت شدیم؛ باز هم مردم همهجوره پای کار بودند؛ از همکاری برای بازرسیها تا نذورات غذایی و مادی و...؛ این نترسی و استقامت مردم سبب میشد حسی درونم بگوید که شهر زنده است؛ جای خوبی هستی سجاد! در کنار خدمات عمومی، من باتوجهبه اینکه بر موبایلگرافی مسلط بودم، از صحنهها و اتفاقات جالب تصویربرداری کرده و در قالب کلیپ در کانال خودم در ایتا و سایر کانالها منتشر میکردم.»
اگر وظیفهات است، برو
«شنیده بودم که در محلهای اصابت موشک، کمکهای فیزیکی و معنوی لازم است. به پیشنهاد دوستم، آقای هنری، با مؤسسه امیر بیان قم که مشغول خدمت در تهران بودند، ارتباط گرفتیم و دیدیم در زمینههای مشخصی نیاز به کمک دارند؛ بنابراین همراه دوستانم در مدرسه تبلیغ و تربیت تصمیم گرفتیم عازم تهران شویم»؛ اینها را جواد توسلی، طلبه بیستوسهساله مدرسه علمیه حضرتمهدی (عج)، میگوید و ادامه میدهد: پدرم همان اول گفت اگر وظیفهات است، برو؛ همسرم هم با اصل رفتنم مشکلی نداشت، هرچند نگران بود ولی مانع نشد و آنجا هم که رفتم، مدام در تماسهایش روحیه میداد و دعا میکرد.
تصورم این بود که ساختمانها همه فروریخته و تهران به مخروبه و شهر ارواح تبدیل شده است ولی اینطور نبود
او درباره تصویر اشتباهی که از تهران داشت، توضیح میدهد: پیش از ورود به شهر، تصورم این بود که ساختمانها همه فروریخته و تهران به مخروبه و شهر ارواح تبدیل شده است ولی اینطور نبود و حتی در محلهای اصابت چند روز پیش هم زندگی جریان داشت و مردم حضور داشتند.
دشمن به حامیانش هم رحم نمیکرد
آقاجواد و دوستانش معمولا در محلهای آسیبدیده از موج انفجار خدمت میکردند؛ اولین کار، آرامشدادن به آسیبدیدگان بود که یا ترسیده بودند یا از اوضاع جنگ ناراحت بودند و گلایه داشتند، اما بیشترین نیازشان همدلی بود؛ به محض اینکه فقط چند لحظه شنیده میشدند، آرام میگرفتند و ساعات یا روزهای بعد خودشان به جمع جهادگران میپیوستند؛ «مواسات و همیاری، شاخصه بارز مردمی بود که میدیدیم؛ به محض اینکه کار خانه خودشان تمام میشد، بهجای استراحت و بیتفاوتی، فوری میرفتند به کمک سایر خانهها.
ما هم بااینکه معمولا بعد از آواربرداری و مراقبت معنوی، به دیدار خانواده شهدا یا ایست و بازرسی میرفتیم و استراحت خیلی کمی داشتیم، احساس خستگی نمیکردیم. دردناکترین صحنه برایمان، دیدن افرادی بود که حامی دشمن بودند ولی دشمن به آنها هم رحم نکرده و خانه را بر سرشان خراب کرده بود. درمجموع بار زمینمانده در محلهای اصابت (از امور فیزیکی گرفته تا فرهنگی) زیاد است و اگر نیروهای جهادی بهصورت سازمان یافته و تخصصی حضور پیدا کنند، قطعا مؤثر است.»

مردم، دنبال روحیه گرفتن بودند
مجتبی معینی، کوچکترین عضو گروه جهادی اعزام شده به تهران که از دانشجویان دانشگاه آزاد مشهد و از شهروندان محله طبرسیشمالی است، تعریف میکند: در مشهد با بچههای هیئت، در ایست و بازرسیها یا حراست تجمعات حضور داشتیم، اما فکر کردیم باتوجه به نیروی زیادی که اینجا هست، حضورمان در تهران مفیدتر باشد. درس و کلاس هم که تعطیل بود؛ وظیفه دیدیم که برویم. خانواده نهتنها مخالفتی نداشتند، بلکه در سفر بعدی احتمال حضور پدرم نیز هست. سعی کردیم در گروهمان افراد با تخصصهای مختلف فنی، تأسیساتی و رسانه حضور داشته باشند.
اینطورکه این جهادگر نوزدهساله میگوید، بیشترین آسیبها، گذشته از تخریبهای مستقیم، شکستن درها و پنجرهها در اثر موج انفجار بود؛ بنابراین او و یکیدو نفر از دوستانش بیشتر به شیشهبری و در و پنجرهسازی و لولهکشی مشغول شدند؛ از ساکنان شهرک نیز هرکدام که سررشتهای داشتند به کمک میآمدند.
خانمها هم بیشتر در پذیرایی و تدارکات کمک میکردند؛ «هرکس فارغ از نوع عقیده و پوشش و... هر کاری میتوانست، انجام میداد و تماشاچی نبود؛ مهم نبود چه بلایی سرشان آمده است، بلکه دنبال این بودند باری از زمین بردارند؛ حتی غذایی را که برایمان میپختند، با پیامهای دلگرمکننده همراه میکردند که خستگی را از تنمان میبرد.
این همبستگی و مشارکت بیدریغ برایم بسیار جالب و ارزشمند بود. نیاز مردم جنگزده هم مادی و هم معنوی بود، ولی حضور ما بیشاز کمکهای فنی و تأسیساتی، از نظر روحی برایشان مفید بود؛ اینکه میدیدند با اینکه خانه و زندگی و ماشینشان همه بر باد رفته، یک عده طلبه و دانشجو، داوطلبانه از صدها کیلومتر دورتر برای کمک و همدردی آمدهاند. اگر هم تا پیش از آن اعصابشان خرد بود، حالا پای کار میآمدند و کوچکترین ارتباط کلامی فوری به ارتباطی صمیمانه بدل میشد.»
در این بین البته برخی گوشهکنایهها هم شنیده میشد ولی جهادگران جوان نشنیده میگرفتند و باتوجهبه شرایط، درکشان میکردند و بدون کوچکترین خدشهای در نیت و روحیهشان به خدمت ادامه میدادند؛ «یکی از لحظات سخت برایمان، شنیدن خبر انفجار و تلفاتش بود. معمولا نیروهای هلال احمر زودتر از ما میرسیدند و با صحنههای دلخراش مواجه میشدند که من هنوز مبهوت صبر و تحملشان هستم انشاءالله در سفر بعدی، برنامهای برای تقویت روحیهشان داشته باشیم. میخواهیم با ترکیبی قویتر و مؤثرتر دوباره برویم. حتی شاید خانمها برای کارهای فرهنگی همراهمان باشند.»

چه چیزی بهتر از اینکه انسان خرج خدا شود؟
محسن بیگی، از طلاب مدرسه علمیه ثقلین مشهد، دیگر دهه هشتادی جهادگر محله طبرسی شمالی است که در هیئت روضهالزهرا (س) با حجت الاسلام و المسلمین هنری و گروهی که قصد خدمت در تهران داشت، آشنا شده و همراهیشان کرده است؛ «برای کمک به هموطنان و اینکه مطمئن شوم به وظیفهام عمل کردهام و عذاب وجدان نداشته باشم، همراه گروه شدم؛ تهران را کربلای امروز میدیدم و از همه خطراتش مطلع بودم ولی با خود میگفتم چه چیزی بهتر از اینکه انسان خرج خدا شود؟ این سفر درواقع محکی برای ایمانم بود که بدانم فقط در وضعیت امن و آسایش، مؤمن هستم یا در سختی و خطر هم اعتقادم را حفظ میکنم.»
او با اشاره به اینکه خانواده نهتنها مانعش نشدند، بلکه مشوقش هم بودند، میگوید: ما طلبهها قصدمان هر خدمتی بود بهویژه امور مربوط به طلبگی ولی در کمال تعجب دیدیم مردم در امور معنوی از ما جلوترند! بیشتر مشغول کارهای عمومی مثل نظافت و آواربرداری منازل بودیم. چند روز بعد هم به بچههای کاشمر در حوزه ایست و بازرسی منطقه پیروزی ملحق شدیم و گاهی هم در مراقبت از مکانهای تجمع شبانه مردم همکاری داشتیم.
مردم با وجود انواع خطرها پای کار بودند
این طلبه جهادگر در ادامه درباره تجربه ارتباطش با مردم میگوید: معمولا ارتباط ما با مردم ازطریق کمکها و خدماتمان صورت میگرفت که تشکر میکردند و بعد، طوری ارتباط میگرفتند که گویا ما را میشناسند؛ بههمیندلیل اصلا حس غریببودن نداشتیم. حتی کسانی هم که خانهشان کامل خراب شده بود، محله را ترک نمیکردند و زیر صدای پدافند، سایه انفجار و انواع خطرها زندگی در جریان بود؛ بنابراین ما تنها نبودیم و خود اهالی محله هم هرجا میدیدند نیاز است به کمک میآمدند.
وقتی میدیدند طلبهها در مشکلات کنارشان هستند، حس خوبی میگرفتند و ذهنیتشان تغییر میکرد
وقتی میدیدند طلبهها در مشکلات کنارشان هستند، حس خوبی میگرفتند و ذهنیتشان تغییر میکرد؛ کسانی که در حالت عادی شاید نگاهمان هم نمیکردند، حالا به بهانه خداقوت هم که شده، ارتباط میگرفتند و دنبال شنیدهشدن بودند.
جلوه کمنظیر مقاومت و اتحاد مردم
بیگی همچنین از جلوه کمنظیر شجاعت، مقاومت و اتحاد مردم یاد میکند و میگوید: مردم با هر ظاهر و تفکری صمیمانه کنار هم علیه دشمن متحد بودند؛ بهخوبی درک کرده بودند که باید مقابل دشمنی که امنیت و آرامشمان را بر هم زده، ایستاد و ترسی از هزینهدادن نداشتند؛ مهم نبود روی سرشان پهپاد میبارد یا موشک یا...، با ازخودگذشتگی و بسیج همگانی بهدنبال وظیفهشان در میدان بودند. ما هم بعد از چندروز به این نتیجه رسیدیم که باتوجهبه نیروهای جهادی بسیار، حضورمان ضرورت ندارد و بهتر است به مشهد برگردیم و روایتگر مشاهدات واقعیمان در میدان باشیم.
در دیالوگ برخی فیلمهای سینمایی دفاع مقدس شنیده بودم که میگفتند گزارشها و کاغذها را کنار بگذار، برو در میدان مستقیم ببین چه خبر است؛ این سفر برای ما همین کار را کرد و فهمیدیم آنچه در تلفن همراه میبینیم، همیشه همه ماجرا نیست و حضور در موقعیت، منجر به شناخت بهتر و تصمیم و عملکرد بهتر میشود. از طرفی این تجربه، الگویی شد برای اتفاقات مشابه در مشهد و پیشگیری و ایجاد آمادگی.
* این گزارش یکشنبه ۲۳ فروردینماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۸ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.