کد خبر: ۱۴۵۰۷
۳۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
دکان کفاشی علی‌ خاکساری، دفتر خاطرات پهلوانی اوست

دکان کفاشی علی‌ خاکساری، دفتر خاطرات پهلوانی اوست

دکان کفاشی «علی‌ خاکساری» در خیابان دریادل که طول و عرضش از دو متر بیشتر نمی‌شود و اگر ویترین آن پر است از کفش‌های کهنه، دیوارش پر است از عکس‌های زورخانه و گود و پهلوان‌ها.

۸۷‌سال پیش، در روزگاری که «روغن کوپنی می‌دادند»، آقا و خانم جوانی که چند صباحی از مشهد به تربت حیدریه سفر کرده بودند، در این شهر صاحب فرزند پسری شدند و به یمن نام مولایشان، اسم او را «علی» گذاشتند.

چند روز پس از تولد علی، خانواده او به مشهد بازگشتند، به خانه‌شان در کوچه ترک‌ها (تاجرباشی)، پشت قالی‌باف‌خانه صابر.۸۷‌سال می‌گذرد و آن پسر بچه می‌شود «پهلوان علی»؛ پهلوان علی که به رسم امروز روزگار، هم‌محله‌ای‌هایش چندان از مرام و حمیت او در پهلوانی خبر ندارند و بیشتر او را به دکان کوچک کفاشی‌اش در خیابان شهید‌محسن کاشانی (دریادل) و محله بالاخیابان مشهد می‌شناسند؛ دکان کفاشی «علی‌آقا خاکساری» که طول و عرضش از دو متر بیشتر نمی‌شود و اگر ویترین آن پر است از کفش‌های کهنه، دیوارش پر است از عکس‌های زورخانه و گود و پهلوان‌ها...

 

به زورخانه راهم نمی‌دادند

«دو برادر بودیم و دو خواهر هم داشتیم. خانه‌مان از اول در همین محله بود. برادرم کشتی می‌گرفت، کشتی‌گیر خوبی هم بود، اما من از بچگی عاشق ورزش باستانی بودم؛ آن وقت‌ها، چون سن و سالم کم بود، به زورخانه راهم نمی‌دادند. می‌رفتم می‌نشستم دم در و یواشکی ورزش پهلوان‌ها را تماشا می‌کردم؛ شنیده بودم مولا علی (ع) بانی این ورزش بوده‌اند و همین عشقم به ورزش پهلوانی را بیشتر می‌کرد.»

کودکی اگر‌چه فرصت ورزش باستانی را به علی نداد، اما با او به دکان کفاشی رفت، محلی که شاید چندان هم جای خوبی برای کودکی کردن نبود: «تقریبا هفت‌ساله بودم که من را بردند به کارگاه کفاشی، دکانی بود دور فلکه طبرسی؛ آن وقت‌ها هنوز خیابان‌های آنجا خاکی بود و رفتگر‌ها برای آنکه گرد و خاک به هوا بلند نشود، آنجا را آب‌پاشی می‌کردند.»

اینجا را به سه هزار‌تومان خریدم و ۶۰ سال می‌شود که در این محل کفاشی می‌کنم

این‌طوری «کار» می‌شود اسباب‌بازی کودکی علی، درس و مشق نوجوانی‌اش، شور و شوق جوانی‌اش، همه زندگی‌اش... «چند سال همان‌جا کار می‌کردم؛ اوستام که دکانش را فروخت، برادرم من را گذاشت به وردستی میرزابابا در ارگ، بعد برای کار رفتم دربند علیخان. از آنجا هم رفتم پایین خیابان، کفاشی حاج‌رضا سعادت، همان اوستاکارم بود که من را برد زورخانه.»

گود زورخانه برای زندگی علی‌آقا خیر و برکت می‌آورد و مدتی بعد «سرقفلی همین دکان روبه‌رو را گرفتم، آن‌موقع به هزار تومان؛ بعد از پنج سال هم آن را به دو هزار ۷۰۰ تومان فروختم و اینجا را به سه هزار‌تومان خریدم؛ الان ۶۰ سال می‌شود که در این محل کفاشی می‌کنم.»

 

با کربلایی رضا ورزش می‌کردم!

«صبح‌ها که می‌رفتم دکان، پیرمردی بود که روی دست‌هایم بلندش می‌کردم و این‌طوری ورزش می‌کردم! هی می‌گفت مواظب باش، من را به زمین می‌زنی؛ می‌گفتم نگران نباش، محکم گرفتمت! یک‌بار در چنین وضعیتی بود که که اوستام سر رسید گفت چکار می‌کنی علی؟ گفتم: هیچی! دارم با کربلایی رضا ورزش می‌کنم!

گفت دلت می‌خواهد بیایی زورخانه؟ گفتم من را که با این سن و سال زرورخانه راه نمی‌دهند. گفت کارت نباشد، می‌خواهی بیایی؟ گفتم بله» ... همین «بله» گفتن است که پای علی‌آقای شانزده‌ساله را باز می‌کند به باشگاه توس در محله عیدگاه، جایی که حاج‌حسن ترشیزیان زنگ زورخانه آن را به صدا در‌می‌آورد و پهلوان کاظم، میان‌داری می‌کند. ذوق و شوق علی برای پا زدن و چرخیدن در گود، تازه به بار نشسته است که...

 

علی‌آقا خاکساری پهلوان نامدار خیابان دریادل است

 

دروغ در ذات ما نیست

«موقع سربازیم شده بود که علی‌آقا خنجری، اوستام، گفت برو پیش حاجی‌آل‌رضا، مدیر باشگاه مشهد، کارت را درست می‌کند. پدر پیری داشتیم و برای پرستاری از او باید مشهد می‌ماندم. همین را به حاجی آل‌رضا گفتم. قلم و کاغذ برداشت و چیزی روی کاغذ نوشت؛ نوشته را که دست رئیس حوزه نظام‌وظیفه دادم، نامه را گذاشت روی چشمش و گفت هر چه در این نامه نوشته، درست، من همه را قبول دارم.

شما دوتا برادر هستید، برادرت خدمت رفته است؟ گفتم نه جناب! (دروغ در ذات ما نیست) گفت پس لااقل یکی‌تان باید خدمت کنید. گفتم پدر پیرمان را چه کنیم؟ گفت آن را به برادرت بسپار...» به این ترتیب پهلوان‌علی می‌شود علی سرباز و عازم خدمت پرچم می‌شود؛ خدمت نظام‌وظیفه که برای خودش ماجرا‌ها دارد...

 

بعد از پیش‌کسوت نمی‌چرخم

دوران سربازی علی‌پهلوان هم دور از ورزش سپری نمی‌شود؛ «بعدازظهر‌ها سرباز‌ها را جمع می‌کردم روی کال دور؛ شنا می‌رفتیم و ورزش می‌کردیم. رفیقی داشتیم بهش می‌گفتیم «غلامی»، او با گالنی آهنی ضرب می‌گرفت و ما ورزش می‌کردیم.» خاطرات دوره سربازی پهلوان‌علی کم نیست، اما از میان آنها، این یکی برای خودش شیرین‌تر است: «یک‌بار سرهنگی از مشهد برای بازرسی آمده بود، استوار را فرستاد که از سرباز‌ها چه‌کسی ورزش بلد است؟ بچه‌های گروهان، من را نشانش دادند؛ به من اجازه ورزش دادند؛ استوار گفت اینجا تو پیش‌کسوتی، برو بالا.

در سربازی رفیقی داشتیم بهش می‌گفتیم «غلامی»، او با گالنی آهنی ضرب می‌گرفت و ما ورزش می‌کردیم

ما را بردند بالا؛ شرمنده شدم و گفتم سرکار استوار این درست نیست. گفت: نه، این غیرسربازی است؛ شنا رفتیم و میل «گورگه» و پا؛ رسیدیم به چرخ که استوار گفت تو بایست و آخر برو؛ همه را چرخاند و خودش می‌خواست بچرخد که گفتم من نمی‌چرخم! گفت چرا؟ گفتم برای اینکه شما استاد و پیش‌کسوت مایی. قبول کرد که من زود‌تر بچرخم؛ چرخ می‌زدم و چرخ می‌زدم و همه دست می‌زدند و تشویق می‌کردند؛ بعد آن قضیه، یک هفته به من مرخصی تشویقی دادند.»

 

دوای درد من گود زورخانه است

دوره سربازی پهلوان‌علی که به پایان می‌رسد، دوباره بر‌می‌گردد به گود زورخانه؛ اول در باشگاه ورزشی کوچه چراغ برق، کمی بعد باشگاه جوانان بالاخیابان. از آنجا می‌رود باشگاه مقبره و بعد از آن هم باشگاه عنبران در کوچه باغ‌عنبر بالاخیابان؛ خودش می‌گوید: «همین الان هم سه روز هفته را می‌روم باشگاه سیداحمد احمدی در المهدی (عج) و سه روز دیگر را هم می‌روم باشگاه....»

به قول خودش «در این دو باشگاه بدنش را می‌سازد»، اما این بدن‌سازی با بدن‌سازی مرسوم این روز‌ها تفاوت زیادی دارد. او دل خوشی از روش‌های امروزی بدن‌سازی ندارد و فکر می‌کند «باشگاه‌های بدن‌سازی مفتشان گران است؛ کسی که به این باشگاه‌ها می‌رود، یک هفته بدن‌سازی را کنار بگذارد، بدنش به هم می‌ریزد.»

پهلوان‌علی در تمام عمر هفتاد و هشت‌ساله‌اش به گفته خودش فقط یک بار گذرش به دوا و دکتر افتاده و می‌گوید آن هم زمانی بوده که «۴۵ درجه تب داشتم. بچه‌ها به اصرار من را بردند مطب دکتر. گفتم دوای درد من گود زورخانه است دکتر می‌خواهم چکار! غیر از این، در همه عمرم حتی قرص هم نخورده‌ام.»

 

علی‌آقا خاکساری پهلوان نامدار خیابان دریادل است

 

خدایا خوار بالینم مکن

نان حلال و تن سالم، پاداشی بوده است که خدا به پهلوان محله ما داده؛ کسی که می‌گوید «در زندگی‌ام فقط راستی و درستی برایم اهمیت داشته؛ هیچ‌وقت بند مال و منال و زرق و برق دنیا نبوده‌ام. به خود خدا قسم، همین که پنج‌سیر تافتون روزی من بشود، همین پول حلال و طیب و طاهر و تن سالم برایم بس است. از خدا فقط خواسته‌ام من را خوار بالین نکند» و البته که خدا هم جواب دعایش را خوب داده است.

درباره تفاوت زورخانه‌های قدیم و جدید می‌گوید: «قدیم، گود زورخانه خاکی بود. زیرش بته می‌گذاشتند و رویش خاک می‌ریختند تا حالت فنری داشته باشد؛ آن وقت‌ها مثل الان نبود که بچه‌های سه‌ساله را هم به زورخانه می‌آورند و ما آنها را در گود می‌چرخانیم. قدیم می‌گفتند کسی می‌تواند پا به گود بگذارد که ریش و سبیل داشته باشد.» این را که می‌گوید یاد قصه‌ای می‌افتد: «می‌گویند یکی از پهلوان‌ها می‌رود توی گود. سرزنشش می‌کنند که ریش و سبیل ندارد؛ مشت می‌گذارد روی صورت خودش که این هم ریش!»

 

ادعا زمینت می‌زند

پهلوان علی در جوانی کشتی هم می‌گرفته و با خیلی از قهرمان‌ها و پهلوان‌ها روی تشک رفته است؛ از جمله آنها یکی هم محمد خادم بوده است. یکی از جالب‌ترین خاطره‌های علی‌آقا، اما به کشتی او با پهلوان حمزه بر می‌گردد: «پهلوان‌حمزه اهل پایین خیابان بود و آنجا پوست‌فروشی داشت.

هیجده‌نوزده‌ساله که بودم، یک‌بار که آمده بود باشگاه عنبران، بالای تشک مشغول تمرین بود و من هم توی گود، چرخ یاد می‌گرفتم. پهلوان صدایش را بلند کرد که بیا بالا سر‌شاخ شویم. گفتم من و شما پهلوان؟ از او اصرار بود و از من انکار که حاجی گلکار (از پهلوان‌های قدیمی مشهد) گفت بیا کشتی بگیر. اصرار حاجی من را مجاب به کشتی گرفتن با پهلوان‌حمزه کرد. خودم را به خدا سپردم و آمدم روی تشک. گفتم پهلوان! جان هر کس دوست داری یواش بزن که استخوان‌هایم نشکند! کسی نیست خرجم را بدهد.

 گفت بیا جلو؛ دست انداخت روی شانه‌ام و من را مثل موش کشید وسط تشک! گفتم خدایا خودم را به تو سپرده‌ام؛ گلاویز شدم و نفهمیدم چه شد که...» پهلوان حمزه است که وسط تشک به پشت می‌افتد و نفسش بند می‌آید. پهلوان‌علی خودش می‌گوید: «کار من نبود و کار خدا بود. بعد از آن هر وقت پهلوان حمزه را دیدم، از رویش خجالت می‌کشیدم.» این خاطره را که تعریف می‌کند، فوت کشتی پهلوانی را هم یادمان می‌دهد: «در کشتی، گرشاسب هم که باشی، ادعا زمینت می‌زند، بی‌برو برگرد.»

 

نمی‌خواهم کشتی بگیری

اما پهلوانی همیشه در کشتی گرفتن نیست؛ پهلوان علی، پهلوانی‌اش را در کشتی نگرفتن هم نشان داده است: «یک شب چشم پدرم به زخم‌های تنم افتاد. گفت اینها چیست؟ گفتم کشتی می‌گیرم. گفت باباجان «کشتی» یعنی کشتی! ورزش برو، اما نمی‌خواهم کشتی بگیری. گفتم چشم و برای همیشه کشتی را کنار گذاشتم.» این البته مرام مردان روزگاری است که به قول علی‌آقا «کسی روی حرف بزرگ‌تر، نه نمی‌آورد.»

 

در پهلوانی، احترام گذاشتن مهم است

پهلوان محله ما هنوز هم که هنوز است دلش بند دکان کفاشی‌اش است و ورزش کردن. کم‌کم هشتاد‌ساله می‌شود، روحش، اما بسیار جوان است: «همین الان هم اگر یکی از جوان‌های محل بگوید بیا با هم پیاده برویم وکیل‌آباد، با او می‌روم.» مردی و مردانگی پهلوان‌علی، اما بیش از اینهاست؛ خیلی از بچه‌های محله را او اهل کرده است؛ اهل معرفت و اهل گود. می‌گوید: «در پهلوانی، پا زدن و چرخیدن مهم است، اما احترام گذاشتن مهم‌تر است؛ چه توی گود و چه بیرون گود. کسانی که معنویت این ورزش را می‌شناسند، همیشه ادب را نگه می‌دارند.»

 

مرام پهلوانی فراموش شده

اینها را که می‌گوید، دلش چرخ می‌زند حوالی جوانی و چشم‌هایش پر اشک می‌شود که «اگر الان حاجی آل‌رضا بود، به وضع همه ورزشکار‌ها رسیدگی می‌کرد. الان همه چیز شده است پول و پارتی، حتی توی گود زورخانه. الان موقع ورود ما قدیمی‌ها به زورخانه، زنگ هم نمی‌زنند ولی بعضی‌ها پول می‌دهند که برایشان زنگ بزنند. حق‌کشی زیاد شده. مرام پهلوانی فراموش شده.» و این، اگرچه تلخ، حکایت پهلوانی نیست که در روزگار نوسان دلار و احتکار برنج، نان حلال از رنج بازو می‌خورد، حکایت سنتی است که فراموش شده، «قدیم وقتی ناواردی قدم به گود می‌گذاشت و وقت چرخ زدن می‌خورد بغل گود، همه هوایش را داشتند مبادا آسیب ببیند، حالا اما...»

پهلوان آهی می‌کشد که «گذشت روزگار پوریای ولی که

گویند ولی گفت که صیدم به کمند است

از همت داوود نبی بخت بلند است

افتادگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.»

 

*این گزارش پنج شنبه، ۳ اسفند ۹۱ در شماره ۴۴ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام