کد خبر: ۱۴۷۲۰
۰۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
خاطرات حمیدرضا گیلانی‌فر از محله سعدآباد رنگی و شارپ است

خاطرات حمیدرضا گیلانی‌فر از محله سعدآباد رنگی و شارپ است

خیلی‌ها حمیدرضا گیلانی‌فر را در مقام یک استاد مطرح عکاسی در شهر مشهد می‌شناسند، اما زیر جلد این انسان موفق، پسربچه‌ای است که همه شیطنت‌هایش را در حاشیه یکی از فرعی‌های سناباد ریخته است.

خاطرات، حُکم قالی کرمان را دارند. از روزی که بیافتند زیر پای آدم‌ها، ارزش پیدا می‌کنند و این ارزش به اندازه عمر سجلی‌شان بالاتر می‌رود. این وسط خاطره‌ها فقط تصویر‌های سیاه و سفید و یا اشباح متحرک نیستند. «صدا»‌ها هم خاطره می‌شوند. مثل صدای لغزیدن یک گلوله در دهانه یک تفنگ در روز‌های اوج جنگ یا صدای زخم تیشه عشق فرهاد بر تن سنگ.

گاهی این «صداها» می‌توانند خیلی ساده‌تر از اینها باشند. مثل صدای جیغ گنجشک‌ها حین کلنجار رفتن‌شان بر فراز درخت گردویی که آقاجان توی باغچه کاشت. چیزی که «حمید‌رضا گیلانی‌فر» بیش از همه از روز‌های قدیم و خانه کلنگی‌شان در محله سعدآباد مشهد به‌خاطر دارد. خیلی‌ها گیلانی‌فر را در مقام یک استاد مطرح عکاسی در شهر مشهد می‌شناسند، اما زیر جلد این انسان موفق، پسربچه‌ای است که همه شیطنت‌هایش را در حاشیه یکی از فرعی‌های سناباد ریخته است. خاطرات قد کشیدن این هنرمند از زبان خودش شنیدنی‌ست.

 

-جناب گیلانی‏فر از محله‌‏تان برایمان بگویید؟

از وقتی که دست چپ و راستم را شناخته‌‏ام، در همین خیابان سناباد بوده‌‏ام و تمام تغییرات آن را تا به امروز به چشم دیده‌‏ام، به ویژه چیز‌هایی را که برای من خیلی شاخص بودند، درخت‏‌های منطقه، کوچه‏‌های قدیمی که نه خیلی تنگ هستند و نه خیلی مدرن، خانه‌‏هایی با در‌های چوبی و شیروانی که اغلب‏شان خراب شده‏‌اند و جای خود را به ساختمان‌‏های ۴ یا ۵ طبقه داده‌‏اند.

الان نمی‌‏شود تعریف مشخصی از محله داد، غیر از اشتراکات معماری و طبیعی محله قدیم اشتراکات انسانی زیادی داشت، طوری که احساس می‌‏کردیم اعضای محله اعضای یک خانواده هستند. وقتی به جای یک خانه قدیمی یک آپارتمان با ۸ واحد خانه ساخته می‌‏شود طبیعی است که برای پر کردن خانه‌‏ها آدم‏‌هایی بیایند که تعلقی به آن محله ندارند.

-رابطه شما با همسایه‏‌ها در محله چطور بود؟

ما از این رابطه البته هم خوشحال بودیم و هم ناراحت؛ وقتی به مناطق جنوبی‌‏تر (از لحاظ اجتماعی نه جغرافیایی) می‌‏رفتیم در خانه‏‌ها باز بود و مردم با هم مدام رفت و آمد داشتند. چنین چیزی در محله ما نبود. در‌های خانه‌‏ها همیشه بسته بود، همه با هم رفتار احترام‏‌آمیزی‏ داشتند، اگر حرکت جمعی‌‏ای صورت می‌‏گرفت مردم ارتباطشان نزدیک‏تر می‌‏شد. از طرفی شاد بودیم که باز مردم مثل برخی مناطق دیگر با هم غریبه نیستند.

-در مدرسه‌تان هم اوضاع همین‏طور بود؟

ما با بعضی هم‌‏محله‌‏ای‌‏ها، هم مدرسه‏‌ای هم بودیم. دبستان قدیمی «طاهر» هنوز هم هست و من خاطره کتک مدیرش را فراموش نمی‌‏کنم که دوبار شیطنت کردم و چشیدم طعمش را یا اتاقی که گوشه مدرسه بود و همیشه تهدید می‌‏کردند که اگر شیطنت کنید و یا درس‌تان ضعیف باشد به آنجا می‌افتید. البته فکر می‏کنم هیچ‏کس به آنجا نرفت، ولی ترس و شبحش هنوز هم هست.

دبستان قدیمی «طاهر» هنوز هم هست و من خاطره کتک مدیرش را فراموش نمی‌‏کنم که دوبار شیطنت کردم

-جذاب‏ترین بخش محله کجا بود؟

درخت‏‌های محله بودند که مرا ساعت‌‏ها به خود مشغول می‌‏کردند. می‌‏شود گفت که درخت‌‏های این منطقه را حفظ هستم، درخت‏‌های سپیدار، اقاقیا، توت و ... که اغلب‏شان در سال‏های اخیر یا به وسیله طوفان افتادند یا توسط شهرداری قطع شدند.

-غیر از درخت‏‌ها کجا‌ها بیشتر برایتان خاطره‏‌انگیز بودند؟

یکی استادیوم تختی که از پشت بام خانه می‌‏شود آن را دید. حتی خاطراتی از جام تخت‏‌جمشید و ابومسلم آن زمان دارم. دانشکده ادبیات هم جذاب بود، من دانش‏‌آموز بودم و آنجا سخنرانی برگزار می‌‏شد همیشه می‌‏رفتم، خیلی‏‌ها را آن‌جا می‌‏دیدم. الان هم آنجا مدرس هستم. مورد دیگر قنادی «پاپا» بود که سال‌‏ها شاخصه چهارراه پل خاکی به‌شمار می‌آمد یا سفرخانه‏ حضرت زهرا (س) در خیابان مسعود که ۱۵۰ سال قدمت دارد و هر ساله روضه برگزار می‏‌کرد که با فوت متولی‌‏اش مدتی‌ست تعطیل شده است. باغ اوقاف هم که هوا را تلطیف می‌‏کند و جزئی از خاطرات جمعی محله ماست.

 

حمیدرضا گیلانی‌فر از اساتید مطرح عکاسی مشهد است

 

-از خانه خودتان برایمان بگویید، چطور شد که خانه شما خراب نشد و به نوعی هم بافت قدیمی خود را حفظ کرده است؟

قدمت دقیق خانه را نمی‌‏دانم، ۴۰ سالی می‏‌شود که مال ماست، اما من قدمتش را تا ۸۰ سال شنیده‌‏ام. تا زمانی که پدرم زنده بود به محض ورود به این خانه ا‏صلا آجر نمی‌‏دیدید، پدرم کارمند جهاد کشاورزی بود و به طبیعت علاقه‌مند. برای همین خانه پر از گل و گیاه بود، به محض ورود باید از دالان انگور می‏‌گذشتیم، دیوار‌ها پر از چسبک و باغچه هم پر از درخت میوه. یک گلخانه به همان شیوه قدیم کنج حیاط بود.

زیرزمین خانه هم که خیلی خاص است، و حمامش که با آتش نفت گرم می‌‏شد. حیاط خلوتی هم داشتیم که یک حلقه چاه قنات داشت و حوض انباری که توی حیاط هست و از آب این قنات پر می‌‏شده و اهالی محل از آن مشروب می‌‏شده‏‌اند. اما به خاطر روحیه مادرم و اینکه هرگوشه خانه یادآور بعضی خاطرات تلخ است، مجبور شدیم خانه را مقداری بازسازی کنیم و ضمن حفظ بدنه آن بخش‌هایی از آن را تغییر دهیم.

مادرم از قدیم الایام یک صندلی دم در می‏‌گذارد و ساعت‏‌ها با همسایه‌‏ها صحبت می‏‌کرد ما سعی کردیم همین موضوع را از او نگیریم و نتیجه مثبتش را هم دیدیم. نخواستیم از مادرم حیاط را، هوا را و قمری‌‏ها را بگیریم، الان حیاط به سرسبزی گذشته نیست، اما یک درخت گردو یادگار پدرم هست، پرنده‌ها می‏‌آیند و می‌‏روند و مادر با همین‌‏ها زنده است.

 

*این گزارش آبان سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۱ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام