سقف بلند قناعت در دکان کفاش مشهدی
مغازه که نمیشود گفت؛ فضایی است زیرپلهای در محله رده با ابعاد دو متر در هشتاد سانتیمتر. برای اینکه پیرمرد، جثه نحیف خود و بساط کفاشی اش را در آن جای بدهد، کافی به نظر میرسد. میرزامحمد صادقی پانزدهسال آزگار است که هر صبح، در سرما و گرما، مسیر خانهاش در محله فجر را تا اینجا عصازنان طی میکند، به امید مشتریهایی که به معجزه دستهای سالخورده و لرزان او برای نوکردن کفشهای کهنهشان اعتماد دارند.
دوباره کفاشی
میرزامحمد، چندسال از نوجوانی خود را صرف شاگردی در دکان کفاشی کرد؛ دکانی که نشانیاش را به یاد ندارد. هرچه باشد، دارد هفتمین دهه از عمر خود را به پایان میرساند و دلیلی ندارد زحمت نگهداری از این قبیل جزئیات را به ذهنش تحمیل کند.
او شغلهایی دیگر و همگی با درونمایه کارگری را امتحان کرده است، حتی جمعکردن ضایعات با گاری دستی در کوچهپسکوچههای طبرسی شمالی را؛ «بعد چند سال، دیگر پاهایم نای بالا و پایینکردن کوچهها برای پیداکردن ضایعات را نداشت. گاری را فروختم و دوباره برگشتم سراغ هنر کفاشی که در نوجوانی یاد گرفته بودم.»
مهارت، ثمره ممارست
سندان، چکش، انبر، گزن، درفش، نخ و واکس؛ همه وسایل کار میرزا محمد را میتوان در یک کیسه برنجی، جای داد. به قول خودش، چیزی که به این وسایل به ظاهر ساده ارزش میدهد، هنری است که با سالها تمرین، در آن مهارت پیدا کرده است. با صدایی خسته و خراشیده، شمردهشمرده میگوید: به گواهینامه رانندگی میماند. باید تمرین کنی تا ماهر شوی.
معنی ماهرشدن را وقتی بهتر میشود فهمید که کفشهای آماده تحویل به مشتریها را به کندی از توی کیسههای پلاستیکی درمیآورد و نشان میدهد. دوردوزیکفشها آنقدر تمیز و با ظرافت انجام شده که انگار ماشیندوزی است.
مردم این زمانه، اهل قناعت نیستند. دلشان نمیخواهد کفششان را تعمیر کنند و با این گرانیها میروند کفش نو میخرند
میشود رضایت مشتریها از دیدن کفشهای مستعملشان را. تصور کرد، نمونهاش آقای مهدوی که برای تحویل کفشهای چرمیاش آمده است و وقتی میشنود این تعمیر، بهاضافه گذاشتن کفی و واکس، فقط ۶۰هزارتومان برایش آب خورده است، نمیتواند شادی و رضایتش را از کاسب خوشانصاف محله پنهان کند.
رمز و راز آرامش
درختان سربهفلککشیده بوستان سرو برای میرزامحمد و مغازه نقلیاش در مجاورت بوستان، نعمت است. صدای اذان ظهر که از مسجد علوی بلند میشود، سجادهاش را برمیدارد و زیر سایه یکی از درختها به نماز میایستد، در میان همهمه کودکانی که با سروصدا روی تاب و سرسرهها، بوستان را میگذارند روی سرشان. تقاضای رزق حلال، جزو دعاهای ثابت او به شمار میرود.
بدون گلایه و با آرامش، از کاهش چشمگیر مشتریهایش نسبتبه قدیم میگوید، از توکل و قناعتی که سرمایه زندگی آبرومندانهاش برای سامان دادن به زندگی خود، همسر و هفت فرزندش بوده است؛ «مردم این زمانه، اهل قناعت نیستند، به هزار و یک نشانه. یکی، همین که دلشان نمیخواهد کفششان را تعمیر کنند و با این گرانیها، به خاطر چشم و همچشمی هم که شده، میروند کفش نو میخرند. کفشهایی بیکیفیت و خوشظاهر که مفتش هم گران است.»
دخل امروز را تا الان که ساعت۵ عصر است، نشانمان میدهد. همهاش ۱۸۰هزارتومان است. بعد هم آماده میشود برای بستن مغازه و پایان روز کاری خود، درحالیکه با آخرین جملات، راز آرامشش را برملا میکند؛ «شکر از دهانم نمیافتد، بابت هر نفسی که میکشم و هر لقمهای که از گلویم پایین میرود. درآمدم خوب باشد، خوب میخرم. نباشد، تخم مرغ را هم دانهای میخرم. خدا روزی را میرساند.»
* این گزارش یکشنبه ۲۴ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۷ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.