رضا جمشیدی در جنگ ۱۲ روزه جانش را فدای وطن کرد
بین عکسهای آلبوم «مبارکه خوشبین»، رضا یک آدم معمولی است. یکی از همین جوانهایی که وقت عبور از خیابان، با کلاه و کولهپشتی میبینیم و از کنارشان رد میشویم. شاید در تصور ما و حتی در ذهن پدر و مادر رضا هم نمیگنجید که روزی پوشیدن لباس نظام، یک دانه پسرشان را از آنها بگیرد.
دل مبارکهخانم هنوز با یادآوری خاطرات فرزندش میلرزد. با گذشت یکسال هر بار که نام رضا به میان میآید، خانه در سکوتی کوتاه، اما عمیق فرو میرود. آخر آنها هنوز پسر بیستوهفت سالهشان را داماد نکرده بودند که ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ به شهادت رسید.
خرداد امسال در سالگرد شهادت او و درمیان اشکهای مبارکهخانم و علیآقا در خانهشان در محله شهیدبهشتی، خاطرات شهیدرضا جمشیدی را مرور کردیم؛ جوانی که در جنگ دوازدهروزه، معاون آتشبار و جانشین فرمانده پادگان هوانیروز کرمانشاه بود.

انگشتر، آخرین یادگار رضا
گاه و بیگاه به انگشتر عقیقی که در دست دارد، نگاهی میاندازد و با انگشتان دست دیگرش، بهآرامی انگشتر را لمس میکند، انگار که باارزشترین دارایی علیآقاست. حرفهایش را از همین یادگاری شروع میکند؛ «انگشتر آقارضاست. همیشه دستش بود، حتی لحظه شهادت. خبر را که آوردند، همراه وسایلش تحویلمان دادند.»
مرد سکوت میکند. چندنفس عمیق میکشد. نمیخواهد همان اول بغضش بترکد، هرچندکه صحبتکردن از رضا برایش بسیار سخت است؛ «جوان که بودم، وارد ارتش شدم. علاقه زیادی به لباس نظام داشتم. آقارضا هم از بچگی مرا در این لباس دیده و عاشق خدمت در لباس نظامی شده بود.»
وقتی از پسرش حرف میزند، کلمه «آقا» از زبانش نمیافتد. زن و شوهر اصالتا اهل روستای زرمهر نزدیک شهرستان تربتحیدریه هستند، اما بهخاطر شغل علیآقا سالها در شهرهای مختلف زندگی کردهاند. همین جابهجاییها باعث شد آقارضا در شهر دزفول به دنیا بیاید.
۲۷بهمن ۱۳۷۶ بعداز غروب آفتاب، علیآقا و مبارکهخانم، اولین فرزندشان را در آغوش گرفتند. پسری آرام که به گفته پدر و مادرش حتی در روزهای نوزادی و کودکی هم بدخلقی نکرد. برای انتخاب اسم فرزندشان چند نام از ائمه اطهار (ع) را روی کاغذ نوشتند و بین صفحات قرآن کریم گذاشتند، از بین همه اسامی، برگهای که نام «رضا» روی آن نوشته شده بود، انتخاب شد؛ نامی که مبارکهخانم از مدتها قبل دوستش داشت و همیشه با خودش میگفت اگر روزی پسردار شود، همین اسم را روی او میگذارد.
همدم تنهاییهای مادر
علیآقا از قدم پرخیروبرکت پسرش میگوید؛ «حقوق و پاداشم چندماهی عقب افتاده بود. درست یک روز بعداز تولد آقارضا، تمام معوقاتم یکجا پرداخت شد. یادم است پدرم گفت پسرت خوشقدم است و همین یک جمله کافی بود تا به بازار بروم و برای او که هنوز در گهواره بود، دوچرخهای بهعنوان هدیه بخرم.»
دوچرخه چندسالی در گوشه اتاق خانه ماند تا هنگامیکه رضا چهارپنجساله شد. علیآقا آن روزها تصور نمیکرد پسرش با همین دوچرخه در آن سن کم، مرد خانهشان شود و در روزهایی که در مأموریت است، جای خالی او را برای همسرش پر کند و برای مادرش خریدهای خانه را انجام دهد.
مبارکهخانم برعکس علیآقا نمیتواند خودش را کنترل کند؛ از همان لحظه اول گفتوگو هربار که نام پسرش به میان میآید، مانند ابر بهار اشک میریزد. گاه چشم میگرداند و نگاهش را روانه عکس فرزند شهیدش میکند و گاهی هم با شنیدن صحبتهای همسرش، تصاویر آن روزها جلو چشمانش نقش میبندد.
بعداز خرید، پول خُرد را روی طاقچه میگذاشت. وقتی به او میگفتم آقارضا برای خودت بستنی میخریدی. جواب میداد نه!
رضا همدم دوران تنهایی مبارکهخانم بود. وقتی که مادر جوانش هنگام مأموریتهای پدر، تنها میماند، این رضا بود که اوقات تنهایی را برای مبارکه پر میکرد. مادر از کودکی شهیدش اینطور برایمان تعریف میکند: آقارضا متوجه شده بود که پدرش گاهی چندهفته یا چندروز در خانه نیست؛ بنابراین از پنجشش سالگی مدام دوروبرم مثل پروانه میچرخید. میگفت «بروم برایت خرید کنم؟ نان نمیخواهی؟ در کارهای خانه کمکت کنم؟»
مادر برای اینکه دل فرزندش را شاد کند و همچنین او را مسئولیتپذیر بار بیاورد، اسکناسی به دست رضا میداد تا برای خریدهای کوچک به نانوایی یا سوپرمارکت برود؛ «بعداز خرید، پول خُرد را برمیگرداند و روی طاقچه میگذاشت. وقتی به او میگفتم آقارضا برای خودت بستنی میخریدی. جواب میداد نه، این پول برای خریدهای خانه است.»

پدر، الگوی پسر
سالها یکی پساز دیگری گذشت. رضا یازدهساله بود که حکم انتقالی پدر برای مشهد صادر شد و خانواده جمشیدی کولهبارشان را بستند و در جوار حرم حضرترضا (ع) ساکن شدند.
رضا که همیشه در مدرسه شاگرد اول بود، رشته ریاضی فیزیک را انتخاب کرد و با معدل خوبی دیپلم گرفت. او میتوانست یکی از رشتههای مهندسی را در دانشگاه دنبال کند، اما از بچگی رؤیای دیگری را در سر میپروراند.
دیدن پدر در لباس نظام از کودکی باعث شده بود رضا تصمیم بگیرد در آزمون دانشکده افسری شرکت کند. او این موضوع را با پدرش در میان گذاشت تا از تجربه و مشورت پدر استفاده کند؛ «ظهر که از پادگان به خانه آمدم، از تصمیم پسرم باخبر شدم. تنها چیزی که به او گفتم، این بود که سختیهای شغل مرا از نزدیک دیدهای و لمس کردهای؛ اگر هنوز هم باور داری باید لباس مقدس خدمت بپوشی، به تصمیم و انتخابت احترام میگذارم.»
علیآقا میگوید: رضا همیشه به نظامیبودنم افتخار میکرد. سنوسال چندانی نداشت که گاهی او را همراه خودم به پادگان میبردم. پسرم در سرکشیها با من بود و عاشق همدلی و نظم و انضباطی شده بود که در پادگان برقرار بود.
تنها پسر خانواده با شرکت در آزمون ورودی توانست در همه رستههای ارتش، حتی خلبانی و دریایی امتیاز قبولی بیاورد، اما او پدرش را الگوی خودش قرار داده بود؛ بنابراین نیروی زمینی ارتش را انتخاب کرد.
علیآقا که سهسالی است بازنشسته شده و هنوز آداب نظامیبودن در چهره و رفتارش پیداست، دوباره بغض میکند. اشکهایش را فرو میخورد و میگوید: بعد از دوره آموزشی و امتحانات اولیه، مانند من پدافند غیرعامل را انتخاب کرد.
ذهنش بهسمت دیگری میرود؛ حرف از روزی میزند که همراه پیکر فرزند شهیدش، چند نفر از دوستان پسرش به خانهشان آمده بودند؛ «دوستان آقارضا تعریف میکردند که او همیشه بین حرفهایش از من تعریف میکرد، آنقدر که آنها دلشان میخواست پدر دوستشان را از نزدیک ببینند.»
تنها چیزی که من و مادرش درباره آن فکر نمیکردیم، این بود که رضا شهید شود اما ته دلم ترس داشتم
رشته کلام از دستش در میرود. دوباره نگاهش به انگشتر عقیق دستش میافتد؛ «بچه که بود، پوتینهای من را میپوشید و در حیاط خانه راه میرفت. باید همان موقع میفهمیدم روزی او هم لباس نظام به تن میکند.»
نفسهای عمیق و پشت هم از سینه بیرون میدهد. لحظاتی سکوت میکند؛ «پشیمان نیستم از اینکه جلو او را نگرفتم. لیاقتش شهادت بود.»
دامادی رضا، آرزوی مانده بر دل
مبارکهخانم که آرام و بیصدا اشک میریزد. لیوان آبی به دست همسرش میدهد و صحبتهای او را ادامه میدهد: بعد از اینکه پدافند را انتخاب کرد، دوسالی در اصفهان دوره دید و بعد به کرمانشاه منتقل شد. رضا چهارسالونیم در کرمانشاه خدمت کرد و هربار که برای مرخصی میآمد، مبارکهخانم به او پیشنهاد میکرد که برایش به خواستگاری بروند؛ «رضا طفره میرفت. میگفت هنوز زود است و باید بتوانم امکانات اولیه زندگی را دستوپا کنم. ازطرفی نمیخواهم دختر مردم را به دیار غربت ببرم.
آخرینبار که به مرخصی آمد، به من گفت دوسال دیگر که بخواهم دوره عالی سرگردی را بگذرانم، به مشهد میآیم؛ آنوقت برایم آستین بالا بزن.» یادآوری این جمله هنوز هم برای مادر دردناک است.
علیآقا که حالا آرام شده است، درباره تلاش پسرش برای مستقلشدن میگوید: وامی گرفت و من هم تاحدودی به او کمک کردم تا بتواند خانه کوچکی بخرد. ازطرفی خودرو فرسودهای داشتم که به آقارضا دادم تا خودرو نو ثبتنام کند. اتفاقا اسمش هم درآمد. اما سرنوشت زندگی رضا به گونه دیگری رقم خورد. خرداد سال گذشته وقتی آتش جنگ بلند شد، رضا در پادگان هوانیروز کرمانشاه بهعنوان معاون آتشبار و جانشین فرمانده پادگان خدمت میکرد.
با شنیدن خبر تجاوز رژیم صهیونیستی، پدر و مادر که نگران شده بودند، با او تماس گرفتند. رضا از سلامتی خودش خبر داد و آنها را مطمئن کرد که قرار نیست خطری او را تهدید کند؛ اما پدر موقعیت حساس محل خدمت پسرش را میدانست. سه روز از آغاز جنگ میگذشت. علیآقا برای اینکه خودش را آرام نگه دارد و نگرانیاش را به همسر و دخترش منتقل نکند، برای دوروزی به روستای زادگاهش رفت.

آخرین تماس
صبح ۲۶خرداد سال ۱۴۰۴، رضا که از شیفت شب برگشته بود، با مادرش تماس گرفت و حدود یکساعت با او صحبت کرد. مبارکهخانم هنوز هم جزئیات آن تماس را به یاد دارد؛ «شوخطبع بود و با حرفهایش سعی میکرد مرا بخنداند؛ بنابراین مثل همیشه سربهسرم گذاشت. آخرش هم گفت میخواهد بخوابد و تلفنش را در حالت سکوت میگذارد. هروقت بیدار شود، خودش تماس میگیرد.»
مبارکه با همسرش تماس میگیرد و این موضوع را میگوید تا علیآقا نگران نشود. اما تا بعدازظهر خبری از رضا نشد. اول پدر و مادر تصور کردند آنقدر خسته است که تماس نگرفته است، ولی دلشوره باعث شد مبارکه، پیام کوتاهی به رضا دهد. ازطرفی علیآقا هم در روستا دلش بیطاقت شده بود. چندباری سرشب با پسرش تماس گرفت ولی او جواب نداد. هردو آنها حس و حال عجیبی داشتند.
علیآقا که آن شب تا نماز صبح، خودش را با درختان باغچه سرگرم کرده بود، بعداز خواندن نماز تازه خوابش برده بود که تلفنش زنگ خورد؛ «مردی پشت خط بود که خودش را سرهنگ قنبری از پایگاه هوانیروز کرمانشاه معرفی کرد. گفت شب گذشته رضا مجروح شده است و او را به بیمارستان منتقل کردهاند.»
با بررسی گردش حساب رضا فهمیدم که رضا نهتنها بدهکار نیست، بلکه بچههای دو خانواده ضعیف را هم تحت پوشش دارد
علیآقا از سرهنگ خواست تا تلفن را به پسرش بدهد، ولی او جواب داده بود که داخل بیمارستان نیست و بهتر است خودش برای سرزدن به پسرش راهی کرمانشاه شود؛ «تنها چیزی که من و مادرش درباره آن فکر نمیکردیم، این بود که رضا شهید شود. اما ته دلم ترس داشتم. همانجا از سرهنگ دوباره پرسیدم اگر اتفاقی افتاده است به من بگویند. گفتم خودم نظامی هستم و شرایط را درک میکنم، ولی جواب سرهنگ همان بود.»
خبری که قامت پدر را شکست
بهدلیل شرایط جنگی، پروازها لغو شده بود. از لحظهای که با آنها تماس گرفته بودند، علیآقا آنقدر بیقرار بود که پاهایش توان نشستن پشت فرمان را نداشت؛ بنابراین با دوست صمیمی پسرش که در پادگان لشکر۷۷ مشهد خدمت میکرد، تماس گرفت؛ «سجاد از نوجوانی دوست رضا و همانند برادرش بود. به او گفتم با من به کرمانشاه میآیی؟ گفت بله عمو میآیم، اما نیازی نیست شما بروید!»
همین جمله دل علیآقا را خالی میکند. بغضی که بیشتر از یک ساعت است در گلو دارد بالاخره میشکند. اشکهایش آرام روی صورتش سُر میخورد؛ «گفتم مگر تو میدانی چه بر سر آقارضا آمده؟ و آنجا بود که تازه متوجه شدم شب گذشته در کانال فضای مجازی ارتش، عکس رضا و خبر شهادتش منتشر شده است.»
علیآقا دوباره با شماره سرهنگ تماس میگیرد و میگوید که از اتفاق باخبر شده است و تصمیم بر این میشود که پیکر شهید با آمبولانس به مشهد منتقل شود. او از چگونگی شهادت پسرش میپرسد. سرهنگ از او میخواهد آرامشش را حفظ کند.
۲۶خرداد، رضا برای صرف ناهار به مهمانسرای ارتش میرود که به او خبر میدهند چند جنگنده در محدوده پادگان دیده شده است. با اینکه شیفت او نبوده است، به دوستانش میگوید باید سریع برود.
یکی از دوستان رضا که همراه پیکرش به مشهد آمد، برای خانواده تعریف کرده است که رضا هیچوقت پلاکش را گردنش نمیانداخت، اما اینبار از آنها خواست از داخل کشو کمد اتاقشان، پلاکش را بدهند. همانجا با خنده گفته بود «اینبار برنمیگردم.»، اما چون پسر شوخطبعی بود، کسی او را جدی نگرفته بود؛ فقط موقعی که کاغذی برای نوشتن وصیتنامه خواست، با برخورد تند دوستانش مواجه شد و به محل خدمتش رفت.
ساعت۷ شب، بین پایگاه هوانیروز کرمانشاه و دو پهپاد هرمس، درگیری رخ داد و درجریان اصابت موشک نزدیک پایگاه، رضا و یک سرباز براثر ترکش ناشی از این حمله به شهادت رسیدند.
علیآقا نگاهش را به زمین میدوزد و با صدایی لرزان میگوید: ترکشهایی که به شکم، پا و بازوی آقارضا اصابت کرده بود، باعث شد از شدت خونریزی در آمبولانس شهید شود.
با تحویلگرفتن پیکر رضا در معراج شهدا، به خانواده جمشیدی، پیشنهاد شد که فرزندشان در حرم مطهر امامرضا (ع) به خاک سپرده شود، اما مبارکهخانم با این موضوع مخالفت کرد؛ «چون سالها از پسرم دور بودم، دلم میخواست روزی که از دنیا میروم، درکنار او دفن شوم. موقعیت خرید قبرجا در حرم را نداریم؛ بنابراین تصمیم گرفتیم آقارضا در قبرستان روستایمان دفن شود.»
یک ماه بعداز شهادت رضا، علیآقا از دوستان و همخدمتیهای پسرش درباره وضعیت مالی او سؤال کرد تا اگر او به کسی بدهکار است، پرداخت کند. اما متوجه موضوعی شد که او و همسرش روحشان هم از آن بیخبر بود؛ «با بررسی گردش حساب رضا فهمیدم که رضا نهتنها بدهکار نیست، بلکه بچههای دو خانواده ضعیف را هم تحت پوشش دارد و بخشی از حقوقش را به آنها اختصاص داده است.»
مبارکهخانم زیر لب آرام، نام فرزندش را به زبان میآورد: «رضا». خانه در سکوتی سنگین فرو میرود. علیآقا و مبارکهخانم هردو به عکس فرزندشان نگاه میکنند. در عکس، رضا لبخند میزند؛ لبخندی که انگار هنوز جان دارد.
* این گزارش سهشنبه ۲تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۴ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.