کد خبر: ۱۵۱۱۰
۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۲
هنرمند

دکتر سندوزی، دندانپزشکی که خالق موزه‌ هنری بود

مجموعه اهدایی او سال ۸۲ با عنوان موزه هنر دکتر سندوزی افتتاح شد، موزه‌ای که قرار بود نشان دهد انسان مجبور نیست تمام عمر در محدوده تخصصش محبوس بماند.

شیعه زاده| شاخه‌های بلند اقاقیا توی باغچه پشت خانه سرازیر شده‌اند و گل‌های بنفش آن، میان سبزی برگ ها، مثل لکه‌های رنگ روی بوم نشسته‌اند. قبای سفیدرنگش را پوشیده و زیر سایه اقاقیا، به بخار فنجان چای خیره مانده است. از جراحی هجده ساعته‌ای جان به در برده است که پزشکان احتمال موفقیتش را چندان زیاد نمی‌دانستند.

هیچ وقت مرگ را تا به این اندازه نزدیک ندیده بود. حالا جهان جور دیگری است. رنگ گل‌های اقاقیا، بخار فنجان چای زیر نور خورشید و آسمان آبی، هرکدام جور دیگری‌اند. ترانه، دخترش قوری چای را توی سینی نقره‌ای می‌گذارد. به این فکر می‌کند که پنجاه سال دختر این مرد بودن، چه حال وهوایی دارد.

همیشه دوست داشت پدرش را بهتر بشناسد. روزی که پدر از مرگ برگشت، ترانه مطمئن شد برای این کار زمان زیادی ندارد. پس آن روز، دستگاه ضبط صوت روی میز را روشن می‌کند و همان جا کنار پدر می‌نشیند. شروع به حرف زدن می‌کنند. آن‌ها ساعت‌ها با یکدیگر درباره هستی، انسانیت، عشق، ذات، ایران، دین و راه ورسم زندگی حرف می‌زنند.

ترانه بعد‌ها صدای پدر را از صندوقچه یادگاری‌های خانوادگی بیرون می‌کشد و اجازه می‌دهد دیگران هم به صدای این مرد گوش دهند. ترانه با مردی حرف می‌زند که همیشه کتابی کنار دست دارد و صبح زودتر از دخترانش بیدار می‌شود و شب دیرتر از آن‌ها می‌خوابد. از او می‌پرسد؛ «ورای دکتر، استاد و هنرمند و پدر من، کیستید؟» پاسخ، کوتاه‌تر از آن است که ترانه انتظار دارد «یک هیچ قابل رؤیت برای دیگران».

وقتی حرف هایشان به مرگ می‌رسد، از آن با تعبیر «گذر از روزن زمان» یاد می‌کند. مرگ برایش پایان ناگهانی روشنایی نیست، عبور از روزنه‌ای است که شکل بودن را تغییر می‌دهد. می‌گوید دوست داشتن را دوست دارد و عشق، همه چیز است. ترانه نام این گفت‌و‌گو را «یک فنجان چای تازه دم با پدرم» می‌گذارد.

 

تلاقی علم و هنر

«امیراسماعیل سندوزی» سال ۱۳۰۷ در مشهد متولد شد. تعدد نام هایش از همان کودکی آغاز شد. مادر «تقی»، مادربزرگ «جواد» و دوستان «امیر» صدایش می‌کردند و اسماعیل نیز در نام رسمی او جای داشت. سال‌ها بعد، اردلان عاشوری همین چهار نام را عنوان مستند پرتره او کرد «امیر، اسماعیل، تقی، جواد»؛ چهار نام برای مردی که زندگی اش نیز در یک حرفه و یک تعریف خلاصه نمی‌شد.

سال ۱۳۷۷، هنگامی که بیماری ناچارش کرد ایران را برای درمان ترک کند، ۱۸۰اثر هنری خود را به مردم تهران بخشید

او کودکی را در مشهد و سال‌های نوجوانی و جوانی را در تهران گذراند. در دبیرستان‌های ادیب و فیروز بهرام درس خواند و سال ۱۳۲۸ وارد دانشکده دندان پزشکی دانشگاه تهران شد. پس از کودتای ۲۸مرداد مدتی بازداشت شد و بعد از آزادی، برای استخدام و دریافت گذرنامه با محدودیت روبه رو بود و سرانجام با وساطت دکتر محسن سیاح، به اداره بهداری خراسان رفت و کار حرفه‌ای خود را آغاز کرد.

از سال۱۳۳۶ دستیار بخش بیماری‌های دهان دانشکده پزشکی دانشگاه فردوسی شد. دو سال بعد، مسئولیت برنامه‌های فوق برنامه و هنری دانشجویان را پذیرفت. او خود نقاشی می‌کرد، طراحی آموخت و به مجسمه سازی روی آورد؛ اگرچه او با لحنی فروتنانه خود را «هنرمند آخر هفته» می‌نامید. مهم‌ترین کوشش دانشگاهی سندوزی به تأسیس دانشکده دندان پزشکی مشهد انجامید. سندوزی همراه دکتر بدری تیمورتاش و شماری دیگر از استادان، بنای دومین دانشکده دندان پزشکی ایران را گذاشت.

سال ۱۳۴۶ برای مطالعه و پژوهش به لندن رفت. در زمینه اندودنتیکس آموزش دید و سال ۱۳۵۰، پس از بازگشت، ریاست دانشکده دندان پزشکی دانشگاه فردوسی را برعهده گرفت. بعد‌ها در وزارت علوم و حوزه برنامه ریزی آموزش عالی فعالیت کرد.

 

از مردم و برای مردم

آثار تجسمی دکتر سندوزی فقط محصول ساعت‌های فراغتش نبودند. او در نقاشی و مجسمه سازی به قالب واحدی وفادار نماند و میان رئالیسم، امپرسیونیسم و کوبیسم حرکت کرد. مطبش نیز به تدریج از یک فضای صرفا درمانی بیرون آمد؛ مجسمه ها، تابلوها، کتاب‌ها و دست نوشته‌ها در کنار ابزار دندان پزشکی قرار گرفتند و اتاقی ساختند که دانش و هنر در آن دیوار مشترک داشتند.

سال ۱۳۷۷، هنگامی که بیماری ناچارش کرد ایران را برای درمان ترک کند، مطب، تجهیزات، کتابخانه تخصصی، یادگار‌ها و نزدیک به ۱۸۰اثر هنری خود را به مردم تهران بخشید. باور داشت خشت خشت این مکان با اعتماد بیمارانی فراهم شده است که به مطبش آمده‌اند؛ بنابراین هنگام رفتن، آنچه را با مال مردم ساخته شده بود باید به خود مردم باز می‌گرداند. مجموعه اهدایی او سال ۱۳۸۲ با عنوان موزه هنر دکتر سندوزی افتتاح شد، موزه‌ای که قرار بود نشان دهد انسان مجبور نیست تمام عمر در محدوده تخصصش محبوس بماند.

سرطان نادری در کام سخت او گسترش یافته بود و درمانش به امکانات تخصصی، جراحی بسیار سنگین و مراقبت‌های طولانی نیاز داشت. برای همین به آمریکا، محل زندگی دخترانش رفت و پس از جراحی و پرتودرمانی همان جا ماند. در دوره پرتودرمانی، درد و اضطراب را به تصویر تبدیل کرد. پنجاه طرح آن روز‌ها بعد‌ها در کتاب «آمالگام» منتشر شد و ترانه برای نقاشی‌های پدر شرح نوشت.

زندگی نامه مفصل «سرشت سرنوشتم یا من در بدن‌های گوناگونی زیسته‌ام»، داستان بلند «مرز‌های مبهم احساس» و نوشته‌های تخصصی اندودنتیکس نیز از او باقی ماند. در آمریکا هم نقاشی را کنار نگذاشت. روی مقوا کار می‌کرد تا آثار سبک باشند و شاید مسافری بتواند آن‌ها را در چمدان به ایران بازگرداند. او سرانجام در مرداد ۱۴۰۵ و در ســن ۹۸سالگی، در آمریکا درگذشت و از روزن زمان، گذر کرد.

 

* این گزارش دوشنبه ۵ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۱۸ روزنامه شهرآرا صفحه آخر چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام