چینکشی؛ هنر باسابقهای که تازه دارد شناخته میشود
نخهای رنگارنگ آویزان، در نسیم بیجان پنکه میرقصند. نوای آرام موسیقی سنتی از رادیو قدیمی گوشه دیوار به گوش میرسد و لابهلای ضرباهنگ چکشها گم میشود. اعضای کارگاه روی تخته چوبی نشستهاند و درحال چکشزدن به میخ و چینکشی فرش زیر پایشان هستند. دیدن این کارگاه کوچک میان کوچهپسکوچههای سیمانی خیابان شهیددرکی محله شهرک شهیدباهنر، شبیه رؤیایی کوتاه و زیباست.
یحیی ضیایی صاحب این کارگاه کوچک است؛ یکی از چینکشهای پرسابقه مشهد که در سکوت و بیخبری هرروز، رجبهرج هنرش را خرج فرشهای دستباف میکند. هنری که از پدرش به ارث برده و برای خیلیها ناشناختهاست. دیگر اعضای کارگاه هم هنرمندان گمنام این خطه هستند و عنصر مشترک زندگی این چندنفر همین هنر کمتر شناختهشده است.
هرکدامشان با کولهباری از تجربه حالا به این نقطه رسیدهاند، به این کارگاه کوچک سیمتری. رنجشان عظیم است و تنها ابزارشان که دل به آن بستهاند، همین هنری است که سالها مشغول آن بودهاند.
«چینکشی» رفو نیست!
همه مشغول کارند. میان دارهای قالی لولهشدهای که تا سقف بالا رفتهاند، نشستهاند و هرکدام سرگرم کار خودشان هستند؛ تصویری که از رونق این کارگاه کوچک سیمتری خبر میدهد. یحیی ضیایی میگوید: چندسالی است کارمان بیشتر شناخته شده؛ شاید، چون خودِ این هنر هم کمکم دارد از سایه بیرون میآید. تا همین چندسال پیش، خیلیها چینکشی را با رفوگری فرش یکی میدانستند.
از او میپرسم چینکشی دقیقا چه فرقی با رفو دارد. با صدای محکم و اعتمادبهنفسی که از سالها کار و تجربه میآید، شروع میکند به توضیح دادن و میگوید: وقتی یک فرش دستباف بافته میشود، همهچیز همیشه دقیق و یکدست پیش نمیرود. ممکن است چند قالیباف پای یک فرش بنشینند و یکی دفه را محکمتر بزند و دیگری آرامتر. ممکن است اندازهگیریها دقیق از آب درنیاید؛ مثلا یک گل با گل قرینهاش در سمت دیگر فرش، حتی بهاندازه چند میلیمتر تفاوت داشتهباشد. گاهی هم ناهماهنگی از همان چلهکشی شروع میشود؛ یکی چله را یکدست میکشد و دیگری نه.
همین تفاوتهای کوچک، درنهایت خودش را روی تمام فرش نشان میدهد. چینکش باید این ناهماهنگیها را پیدا کند و دوباره نظم را به فرش برگرداند؛ کاری که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما دقت و حوصله زیادی میخواهد.
از او میپرسم چطور این کار را انجام میدهد و تازه آنوقت میفهمم بخش سخت ماجرا کجاست. او میگوید: تمام اعصاب و حواست باید درگیر کار باشد. باید آرام و با ضربههای حسابشده، با دفه و چکش، به قسمتهای ناهماهنگ فرش ضربه بزنی تا فاصلهای میان رجها ایجاد شود و بعد دوباره رجها را محکم و منظم کنی.
کار، اما همیشه از همان جایی که ایراد دیده میشود، شروع نمیشود؛ «گاهی برای اصلاح یک گل در یک سمت فرش، باید از سمت دیگر دست به کار شویم و قدمبهقدم ناهماهنگی را اصلاح کنیم. همین است که چینکشی را به کاری زمانبر و ظریف تبدیل میکند؛ کاری که کوچکترین بیدقتی در آن میتواند نظم یک فرش بزرگ را به هم بزند.»

چشم آموزشدیده
حالا یحیی آنقدر چشمش به فرش و رجهایش عادت کرده که برای پیداکردن ناهماهنگیها دیگر نیازی به متر ندارد. کافی است فرش را روی تخته پهن کنند؛ نگاهی سریع به آن میاندازد و میتواند بگوید ایراد کجاست. انگار چشمهایش سالهاست با نقش و رجوتار و پود فرش تمرین کردهاند. میخواهم بدانم این چشمِ آموزشدیده و این همه تجربه از کجا آمدهاست.
یحیی درباره سالهای کودکیاش میگوید: پدرم، عباسعلی ضیایی، اولین کسی بود که از این منطقه وارد این کار شد. کشاورزی میکرد، اما علاقهاش به فرش باعث شد در هجدهسالگی کار کشاورزی را کنار بگذارد و برود بازار فرش مشهد شاگردی کند. بعداز مدتی خودش استادکار شد. من هم که کمی بزرگتر شدم، همراهش میرفتم.
او پساز چند ضربه چکش روایت خاطره را از سر میگیرد؛ «با اتوبوس میرفتیم و ایستگاه نزدیک حرم پیاده میشدیم. هنوز خیلی از تصویرهای آن روزها یادم مانده؛ آن همه رنگ و نقش و فرش جلو چشمم بود. بازار فرش آن موقع بروبیایی داشت و خیلی شلوغ بود. بیشتر کسبه قالیباف و رفوگر بودند. چینکشها چندنفر بیشتر نبودند که پدرم هم یکی از آنها شد. من هم کمکم کنار پدرم یاد گرفتم. آن موقع ابزار کارمان فقط آب و چکش بود و کار سختتر از امروز انجام میشد. حالا دفه هم داریم و کار کمی فرق کرده است.»
سالهای کودکی یحیی، در رفتوآمد میان خانه و بازار فرش گذشتهاست؛ کنار پدری که خودش راه تازهای را انتخاب کرده و پسرش را هم با خود به این مسیر آورده بود. او میگوید: آن روزها چینکشی چندان شناختهشده نبود. نه اینکه ناهماهنگی در فرش وجود نداشتهباشد؛ حساسیت آدمها به آن کمتر بود. خیلیها تفاوتهای میلیمتری نقشها و رجها را نمیدیدند یا آنقدر برایشان مهم نبود که بخواهند به فکر اصلاحش بیفتند. به مرور زمان، اما نگاهها دقیقتر شد و آدمها بیشتر به جزئیات فرشهای دستباف حساس شدند.
هرچه نقشها ریزتر، کار سختتر
اما بازار فرش مشهد دیگر رونق سالهای گذشته را ندارد. یحیی میگوید افزایش اجارهها، بازار را کمرمق کرده و خیلی از آدمهایی که روزی در آن رفتوآمد داشتند، حالا دیگر آنجا نیستند. خودش و پدرش از سال۱۳۶۹ در بازار فرش کار کردهاند، تا اینکه پدر در سال۱۳۹۰ دست از کار کشید و یحیی تصمیم گرفت کارگاهش را همینجا، کنار خانهاش راه بیندازد. حالا چهارنفر در این کارگاه مشغولاند؛ دو پسر نوجوان یحیی هم بینشان هستند و آرامآرام این هنر قدیمی را از پدر یاد میگیرند.
چینکشی کاری زمانبر و ظریف است که کوچکترین بیدقتی در آن میتواند نظم یک فرش بزرگ را به هم بزند
نگاهم را دور کارگاه میچرخانم. فرشهای لولهشده گوشهوکنار کارگاه را پر کردهاند؛ آنقدر که به نظر میرسد سفارشها همیشه همینقدر زیادند. اما یحیی میگوید اینطور نبودهاست و مشتریها کمکم پیدایشان کردهاند؛ «حالا شاید در تمام مشهد فقط حدود ۱۰چینکش مشغول این کار باشند؛ شغلی تخصصی که حتی همین تعداد اندک هم آنقدر سفارش ندارند که همیشه دستشان بند باشد. خیلیها هم در طول این سالها، کار را رها کرده و سراغ شغلهای دیگری رفتهاند.»
خود یحیی هم بارها به رفتن از این کار فکر کردهاست. او میگوید: سال۱۳۸۹، وقتی تحریمها زیاد شد، کارمان بهشدت تحت تأثیر قرار گرفت و کارگاه تقریبا خوابید. خیلیها همان موقع کارشان را عوض کردند و رفتند سراغ شغلهای دیگر. من هم به رفتن فکر کردم، ولی عشقم همین کار است و کار دیگری بلد نیستم.
شاید همین علاقه است که باعث شده امروز فرشها از شهرهای مختلف راهی این کارگاه کوچک شوند. از نیشابور و سبزوار و اسفراین گرفته تا شیراز و قم؛ فرشها مسافتهای طولانی را طی میکنند تا به دست چینکشهای اینجا برسند و دوباره با رجهایی منظمتر راهی خانه صاحبانشان شوند.
میپرسم هر فرش چقدر زمان میبرد تا چینکشی شود. جوابش یک عدد مشخص نیست؛ «ممکن است چندروز تا چند ماه طول بکشد. همهچیز به نوع فرش و میزان ناهماهنگیهایش بستگی دارد. هرچه نقشها ریزتر باشند، چلهها ظریفتر و بافت پیچیدهتر باشد، کار هم سختتر و زمانبرتر میشود.».
اما درست همینجا، لحن یحیی عوض میشود. چون سختی کار در فرشهای ظریف و پرنقش را بیشتر دوست دارد. او میگوید: عاشق فرشهایی هستم که نقشهای ریز دارند؛ چون به نظرم هنرمندانهترند. یکی از محبوبترین فرشها برایم «سپهداری سامورات» است؛ فرشی با نقش و جزئیات بسیار زیاد که شاید بافتنش حدود پنجسال زمان ببرد و چینکشیاش هم چند ماه طول بکشد.
حالا چندسالی میشود که یحیی نمونهای از این فرش گرانقیمت را ندیده است؛ نه به این دلیل که فراموش شده، بلکه شاید، چون بافتن چنین فرشی دیگر برای خیلیها آنقدرها هم صرفه اقتصادی ندارد.

از دستهای پینهبسته تا ریههای خسته
یحیی در همه این سالها، حدود پنجاهنفر را برای این کار آموزش داده است و حالا خودش از استادان این رشته در مشهد به حساب میآید. او میگوید: به لطف خدا درآمد کار بد نیست و کارگاه هم رونق دارد، اما در سالهایی که تورم هرروز شکل تازهای به زندگی آدمها میدهد، حاصل چنددهه کار برایم چیزی بیشتر از یک خانه و یک ماشین نشدهاست.
با لبخند تلخی ادامه میدهد: آدمهای این کار همه قشر ضعیف هستند. فرشهای دستباف و قیمتی را ما چینکشی میکنیم که برسد دست صاحبان ثروتمند.
حرفش که تمام میشود، به دستهای پینهبسته خودش و بعد به فرشهای اطراف نگاه میکنم. این هنر فقط سخت و زمانبر نیست؛ تن آدم را هم بینصیب نمیگذارد. یحیی میگوید خیلی از کسانی که سالها در این کار بودهاند، با مشکلات تنفسی و ریوی روبهرو شدهاند. پرزهای فرش مدام در هوا پخش میشوند و بخشی از آنها وارد دهان و ریه میشود. بااینحال، انگار سختی کار نتوانسته است علاقهشان را از بین ببرد.
کشاورزی که هنرمند شد
محسن رمضانی، حدود ۱۰سال است کنار یحیی کار میکند. قبل از آن کشاورز بوده، اما حدود سیسالگی وقتی با چینکشی آشنا میشود، مسیر زندگیاش تغییر میکند. او میگوید: این کار را بیشتر از کشاورزی دوست دارم. به نظرم یک کار هنری است. آقایحیی تکتک جزئیاتش را به من یاد داد و من هم خوشم آمد.

هنری که به ارث میرسد
آن طرفتر، دو نوجوان مشغول کارند؛ مبین و متین پسران نوجوانان آقایحیی که از کودکی کنار دست پدرشان نشستهاند و قدمبهقدم این کار را یاد گرفتهاند. برای آنها کارگاه فقط محل کار پدر نیست؛ بخشی از خاطرات کودکیشان همینجا، میان قالیها و صدای چکشها شکل گرفتهاست.
دستگاه باید با زاویهای دقیق روی فرش حرکت کند. کوچکترین اشتباه میتواند بهجای مرتبکردن پرزها، به بافت فرش آسیب بزند
البته یادگرفتن این کار برایشان از همان ابتدا بیدردسر نبوده. اشتباه و خرابکاری هم کم نداشتهاند. گاهی یک بیدقتی کوچک باعث میشود بخشی از کاری که انجام دادهاند دوباره از اول اصلاح شود؛ یعنی زمانی که باید صرف یک قسمت میشده، دوبرابر میشود. متین حالا آنقدر با این کار خو گرفته که آیندهاش را هم دور از آن نمیبیند. میخواهد راه پدرش را ادامه دهد و مثل او در این کار استاد شود.
خانه آخر؛ آرایشگاه فرش
اما مسیر فرش در این کارگاه به چینکشی ختم نمیشود. بعد از اینکه فرش روی تخته پهن میشود و ناهماهنگیهایش اصلاح میشود، راهی کارگاه کناری میشود؛ جایی که مرحله پرداخت انجام میشود. صاحب این کارگاه هم یحیی ضیایی است و تنها یک نفر در آن مشغول کار است؛ علیاصغر اسداللهی، متولد ۱۳۴۹، مسنترین عضو این جمع و یکی از باتجربهترین افراد کارگاه.
آقاعلیاصغر حدود سیسال در بازار فرش کار کرده و حالا پنجسالی میشود که اینجا مشغول است. فرش را روی تخته پهن میکند، دستگاه را در دست میگیرد و آرام روی سطح آن حرکت میدهد. خودش کارش را به کار یک آرایشگر تشبیه میکند؛ «من مثل آرایشگرم. پرز و پشم اضافه قالی را با این دستگاه میگیرم.».
اما این آرایش، آنقدرها هم که از دور به نظر میرسد، ساده نیست. دستگاه باید با زاویهای دقیق روی فرش حرکت کند. کوچکترین اشتباه میتواند بهجای مرتبکردن پرزها، به بافت فرش آسیب بزند و آن را نازک و بهاصطلاح توری کند؛ اتفاقی که میتواند زحمت بافنده، چینکش و پرداختکار را در یک لحظه از بین ببرد.
فرش، اما بعداز عبور از دست این آدمها، آماده رفتن است؛ فرشی که شاید صاحبش تنها نتیجه نهایی را ببیند، نقشهای تمیز و مرتب و سطح یکدستش را، بیآنکه بداند پیش از رسیدن به خانه او، چنددست با دقت روی تاروپودش کار کردهاند.
* این گزارش دوشنبه ۲۶ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۲ منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.