مادربزرگ محله کوی پلیس از تعقیبی میگوید که منجر به خواستگاری شد
هرچه از بعضی خاطرات دورتر میشویم، شیرینتر میشوند. مثل خاطره یک ازدواج ساده که بعد از ۵۵سال، هنوز مرورش لبخند به لب فاطمه جلائیان سیدنیا میآورد. قصهای که از یک نگاه در رفتوآمدهای روزانه شروع شد و خیلی زود، پای یک خواستگاری و ازدواج را به میان کشید. فاطمه خانم حالا، بعد از سالها زندگی مشترک و بزرگ کردن هشت فرزند، مقابلمان نشسته است تا برایمان از روزهایی بگوید که یک دختر شانزدهساله، بیخبر از اطرافش، ناگهان با پیشنهاد ازدواج پسری که هر روز از مقابل مغازهاش رد میشده، روبهرو شده است.
همسرم پسر خوشتیپی بود
فاطمهخانم که از ۴۵ سال قبل ساکن محله کوی پلیس مشهد است و به تازگی وارد هفتادودوسالگی شده. زمانی که همسر مرحومش، رضا رنگینکمان، به خواستگاریاش آمد، شانزدهسال داشت. او در یک آرایشگاه زنانه در چهارطبقه، مشغول یادگیری آرایشگری بود. برای رفتن به آنجا هر روز دستکم دو یا سهبار از مقابل مغازه طلافروشی عبور میکرد، بیآنکه بداند شاگرد جوان مغازه رفتوآمدش را زیر نظر دارد.
همسرم پسر خوشتیپی بود. از آن تیپ پسرهایی که در یک نظر دل هر دختری را میبرند. قد بلند، چشم و ابرو مشکی!
فاطمهخانم ریزریز میخندد و با همان لحن شیرینی که دارد، برایمان تعریف میکند: همسرم پسر خوشتیپی بود. از آن تیپ پسرهایی که در یک نظر دل هر دختری را میبرند. قد بلند، چشم و ابرو مشکی، اما من سرم به کارم بود و توجهی به نگاههای او نداشتم. بیشتر سرم به کار خودم بود.
یک عصر بارانی
خانه فاطمه خانم نزدیک بازارچه حاجآقاجان بود و او هر روز قسمتی از مسیر را پیاده طی میکرد. در همین رفتوآمدها بود که متوجه شد کسی او را تعقیب میکند. فاطمهخانم میگوید: عصر یک روز زمستانی بود. کارمان تمام شده بود. از در آرایشگاه بیرون آمدم. برف آمده بود و خیابانها سفیدپوش و لیز بود. آن وقتها خیابانها و کوچهها مانند حالا روشن نبود. در تاریکی کوچه نزدیک خانهمان متوجه شدم کسی پشت سرم راه میرود. کمی ترسیدم و در یک لحظه پایم داخل گودالی گیر کرد و زمین خوردم.
فاطمهخانم زمین میخورد و از شدت درد داد میزند. همان زمان همسر مرحومش به او نزدیک میشود، دلداریاش میدهد و سوار ماشینش میکند تا او را به بیمارستان برساند. خانم جلائیان به یکی از همسایهها اطلاع میدهد که موضوع را به خانوادهاش خبر دهند.
این مادربزرگ برایمان توضیح میدهد: چادر و لباسهایم خیس شده بود و از درد دست، طاقتم طاق شده بود، اما تعجب کردم که شاگرد مغازه طلافروشی چطور در یک لحظه آنجا حاضر شد. تمام جرئتم را جمع کردم و از او پرسیدم شما اینجا چه کار داشتید؟ همسرم نگاهی کرد و گفت: قصدم خیر است. چند وقتی است که شما را زیر نظر دارم تا ببینم آیا نامزد دارید؟
فاطمهخانم که از درد دست بیطاقت بوده، با ناراحتی در پاسخ به این سؤال میگوید: از خودم میپرسیدید، میگفتم با کسی نامزد نیستم. دکتر به آنها میگوید دست فاطمهخانم شکسته است. دستش را جا میاندازد و آتل میبندد.
قولوقرار ازدواج
خانواده فاطمهخانم به بیمارستان میآیند علت تعقیب دخترشان را از آقای رنگینکمان میپرسند و باخبر میشوند او خواستگار دخترشان است فاطمهخانم میگوید: او دیپلم داشت و پسر خوبی هم بود و من هم به ازدواج با او مایل بودم. یک روز بعد، او به اتفاق خانوادهاش به خواستگاریام آمد. حالا ۵۵سال از آن روز گذشته است، اما فاطمهخانم هنوز وقتی از همسرش یاد میکند، صدایش رنگ دیگری میگیرد.
*این گزارش سه شنبه، ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۴ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.
