کد خبر: ۱۵۴۸۷
۰۱ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
شهید رضا لیاقت

رضا لیاقت، نخستین شهید دانش آموز مشهدی در جنگ تحمیلی بود

صبح ۲۸آذر، کسی نمی‌داند برای دانش آموز سال آخری که مهرماه از مشهد بیرون آمد، این آخرین روز تقویم خواهد بود. نبرد سنگین است و نیرو‌های اعزامی مشهد در برابر تانک‌های عراقی قرار گرفته‌اند. گلوله به سینه رضا می‌خورد و آخرین روز‌های پاییز، با رضا تمام می‌شود.

مریم شیعه| سال تحصیلی هنوز چند روز بیشتر عمر ندارد. دفتر‌ها تازه‌اند. گوشه کتاب‌ها هنوز خم نشده‌اند و پاک کن‌ها فرصت نکرده‌اند از دست به دست شدن رنگ بگیرند. مهر ۱۳۵۹ است. دانش آموزان سال آخر باید به چیز‌هایی فکر کنند که سهم هفده، هجده سالگی است. باید به امتحان، دیپلم و آینده‌ای که هنوز معلوم نیست چه شکلی خواهد شد، فکر کنند. آن سال، آینده از همان روز اول به هم ریخت. یک روز پیش از بازشدن مدرسه ها، جنگ شروع شد. خبری که اول از رادیو می‌آید و بعد، خیلی زود از اندازه یک خبر بزرگ‌تر می‌شود.

رضا سال آخر دبیرستان را تازه شروع کرده است. چندان پشت نیمکت نمی‌ماند. پایش به بسیج باز می‌شود و تصمیمش را می‌گیرد. مهر هنوز تمام نشده است که رضا راهی غرب می‌شود. به اهواز می‌رسد. جنگ تا نزدیکی شهر آمده است. انفجار‌ها گاهی فاصله چندانی ندارند. خبر پیشروی ارتش عراق می‌رسد. خرمشهر مقاومت می‌کند. هر روز بخشی از نقشه جنگ روی کاغذ تغییر می‌کند و آدم‌هایی که تا دیروز زندگی‌های معمولی داشته‌اند، ناگهان باید نسبت خودشان را با یک جنگ واقعی پیدا کنند.

رضا در این قیامت حاضر است. وقتی که خبر سقوط خرمشهر می‌رسد، او در اهواز است. شهری که بیش از یک ماه ایستاده بود، چهارم آبان سقوط کرد. برای نیرو‌هایی که آن سوی میدان مانده‌اند، خبر ساده‌ای نیست. هم رزمان رضا گریه می‌کنند. شاید گریه از خستگی باشد، شاید خشم، شاید درماندگی آدمی که می‌داند شهری چند ده کیلومتر آن طرف‌تر دیگر در اختیار دشمن است.

رضا می‌ماند. مهر تمام می‌شود. آبان هم. اینجا روزهایش را با زنگ مدرسه تقسیم نمی‌کند. فاصله یک روز تا روز دیگر را خبر‌های گلوله باران اهواز، وضعیت خرمشهر، حرکت تانک‌ها و احتمال حمله بعدی مشخص می‌کند.

آذر از راه می‌رسد و پاییز رو به تمام شدن است. رضا، اما هنوز در جنوب است. صبح ۲۸آذر، کسی نمی‌داند برای دانش آموز سال آخری که مهرماه از مشهد بیرون آمد، این آخرین روز تقویم خواهد بود. نبرد سنگین است و نیرو‌های اعزامی مشهد در برابر تانک‌های عراقی قرار گرفته‌اند. فاصله اینجا دیگر فاصله شنیدن صدای جنگ نیست؛ فاصله روبه روشدن با آن است. گلوله به سینه رضا می‌خورد و آخرین روز‌های پاییز، با رضا تمام می‌شود.

 

از پشت سیلو

«رضا لیاقت» اواخر دی۱۳۴۰ در مشهد به دنیا آمد. خانه شان در ابتدای خیابان طالقانی بود؛ در همان محدوده‌ای که قدیمی‌های محله آن را با کوچه‌های بقرآباد و پشت سیلوی گندم به یاد می‌آوردند؛ خانه‌های قدیمی با دیوار‌های کاهگلی. رضا هم در خانواده‌ای کم برخوردار بزرگ شد.

پدرش، محمد آقا کار می‌کرد و مادرش، طاهره خانم خانه را می‌گرداند. بخشی از نوجوانی او چند خیابان آن طرف تر، در دبیرستان آیت الله کاشانی منطقه طلاب گذشت. مدرسه‌ای که بعد‌ها نامش با جنگ گره عجیبی خورد. بیش از صد دانش آموز آن در سال‌های دفاع مقدس شهید شدند، اما در آن روز‌ها هنوز کسی نمی‌دانست عکس چند نفر از همین بچه‌ها قرار است بعد‌ها روی دیوار مدرسه بماند.

رضا پیش از آنکه جنگ از راه برسد، تجربه روز‌های ناآرام دیگری را هم پشت سر گذاشته بود. سال۱۳۵۷، مشهد آرام نبود. راهپیمایی ها، اعتصاب‌ها و درگیری‌های خیابانی بخشی از زندگی روزانه شده بود و دانش آموزان دبیرستان کاشانی هم از این فضا دور نمانده بودند.

رضا از مشهدی که زندگی عادی در آن جریان داشت، وارد خوزستانی شد که بسیاری از عادت‌های روزمره اش را جنگ بلعیده بود

رضا همراه تعدادی از هم مدرسه‌ای هایش در جریان اعتراض‌های آن دوره حضور داشت. نهم دی ۱۳۵۷ از خانه بیرون رفته بود تا در راهپیمایی شرکت کند. شب شد و برنگشت. فروشگاهی وابسته به ارتش در جریان ناآرامی‌ها آسیب دیده بود و اجناسش در معرض غارت قرار داشت. رضا شب را همان جا مانده بود. نگهبانی داده بود تا کسی اموال را نبرد.

دو سال بعد، وقتی جنگ شروع شد، همین نوجوانی که یک شب را کنار اموال رهاشده گذرانده بود، با مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر روبه رو شد. آن موقع تازه سال آخر دبیرستان را آغاز کرده بود. جنگ می‌توانست برای او هم چیزی باشد که از رادیو دنبال می‌شود. می‌توانست صبح به مدرسه برود و عصر خبر جنوب را بشنود. هنوز به سن و سالی نرسیده بود که کسی از او انتظار داشته باشد زندگی اش را کنار بگذارد.

رضا از مشهدی که هنوز زندگی عادی در آن جریان داشت، وارد خوزستانی شد که بسیاری از عادت‌های روزمره اش را جنگ بلعیده بود.

 

نیمکت خالی

چهارم دی ۱۳۵۹، مشهد برای تشییع او آماده شد. فقط چند روز از آغاز زمستان گذشته بود. پیکر رضا را همراه پیکر سرباز شهید محمدرضا فراهی از محدوده مسجد شهدای کنونی در خیابان خسروی به سوی حرم امام رضا (ع) بردند. هزاران نفر در مراسم حضور داشتند؛ مردم شهر، نیرو‌های لشکر ۷۷، اعضای سپاه و بسیج و روحانیان. روزنامه «خراسان» یک روز بعد، عکس مراسم را در صفحه نخست خود منتشر کرد.

برای شهری که تازه سه ماه از آغاز جنگ را پشت سر گذاشته بود، هنوز بسیاری از تصویر‌های سال‌های بعد شکل نگرفته بود. رضا یکی از نخستین آن نام‌ها بود. پیکرش پس از تشییع به خواجه ربیع منتقل شد. همان جا به خاک سپرده شد. بعد‌ها از او به عنوان نخستین دانش آموز شهید دوران دفاع مقدس در مشهد یاد کردند.

 

* این گزارش چهارشنبه یکم مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۶۴ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام