بستان و شلمچه میعادگاه خونین ۳ برادر حیدرینسب
مردی با موهای سپید روبهرویمان نشسته است. آرام حرف میزند و هر بار نام یکی از برادرهای شهیدش میآید، چند لحظه مکث میکند. برای سیدحسن حیدرینسب، سیدعلی فقط برادری نیست که در بستان شهید شده؛ همان برادری است که بعداز مرگ پدر، جای او را برای خانواده پر کرد و تکیهگاه خانه شد.
سیدحسین فقط نوجوانی پانزدهساله نیست که برای رفتن به جبهه شناسنامهاش را تغییر دادند؛ برادری کوچکتر است که پیکرش سالها در شلمچه ماند. سیدمحسن هم فقط برادری نیست که در کربلای۸ به شهادت رسید؛ همان کسی است که بهدنبال پیکر برادر رفت و شهید شد.
سیدحسن حیدرینسب، امروز ۶۵سال دارد. جوانیاش را در روزهای انقلاب و جبهه گذرانده و حالا روبهروی ما نشسته است تا از برادرهایش و روزهایی بگوید که سالها از آنها گذشته، اما خاطراتشان هنوز برایش زنده است. او میخواهد از برادرهایش گفته شود و اینکه آنها رفتند تا یاد شهدا و راه و رسمشان در گذر زمان فراموش نشود.
سیدعلی، جای پدر را گرفت
سیدحسن میگوید خانوادهشان روستاییزاده است. پدرش، سیداسحاق، اصالتا اهل روستای اخلمد و مادرش، بیبیزهرا حسیننژاد، اهل نخودک در محدوده محله ایثارگران بوده است. پدر، کشاورز بود و سال۱۳۵۲ در چهلوهفتسالگی براثر بیماری از دنیا رفت. اواخر عمر هم در کوچه حسینباشی مغازه سنگفروشی داشته است. پنج برادر و یک خواهر در این خانواده بزرگ میشوند؛ سیدعلی، سیدمحمد، سیدمحسن، سیدحسن، سیدحسین و یک خواهر.
سیدحسن عکس پدر را ندارد، اما عکسی از سیدعلی نشانمان میدهد؛ تصویری از او پشت تانک، در سالهایی که هنوز کسی نمیدانست روزهای آینده چه سرنوشتی برای این خانواده رقم خواهد زد.
خانواده حیدرینسب سال۱۳۴۷ به محله شهید هنرور آمدند و خانهشان در هنرور۶، درست روبهروی مسجد امامحسین (ع) قرار داشت. پنج سال از سکونتشان در این محله گذشته بود که پدر، براثر بیماری از دنیا رفت. آن زمان سیدعلی، برادر بزرگتر خانواده، جای پدر را برای خانواده پر کرد؛ هم به مادر رسیدگی میکرد و هم مراقب خواهر و برادرهایش بود. سیدحسن از او به عنوان برادری صبور و مهربان یاد میکند که هیچوقت به مادر «نه» نمیگفت.
بزرگشده در خانواده مذهبی
سیدحسن خاطرات سالهای انقلاب را به یاد دارد؛ آن موقع نوجوان بود. او تعریف میکند: پیش از پیروزی انقلاب، حجتالاسلام محمدتقی امیری، روحانی مسجد، با تعدادی از افراد معتمد، جلسات انقلابی را در خانه ما برگزار میکردند. سیدعلی و سیدمحمد در آن جلسات حضور داشتند. من، اما جلو در مینشستم و نگهبانی میدادم. مادر هم در آن روزها آرام و قرار نداشت. خودش در راهپیماییها شرکت میکرد و حتی سال۱۳۵۷، قبل از پیروزی انقلاب با تعدادی از مردم محله بهسمت زندان میرفت و در تحصن برای آزادی زندانیان سیاسی حضور داشت.
سالها بعد، هنگام بازسازی خانه و گودبرداری، بخشی از آن روزها دوباره از زیر خاک بیرون آمد؛ کتابهای انقلابی و سیاسی مربوط به آقای امیری را که با هماهنگی سیدعلی و سیدمحمد زیر خاک مخفی شده بود، پیدا کردند.
سیدحسن میگوید: مادر و پدرمان بسیار معتقد و مذهبی بودند. همیشه در خانه ما مراسم روضه برپا بود و دهه اول محرم هم مراسم عزاداری امامحسین (ع) برگزار میشد. حتی مادر خدابیامرزم برای ما تعریف کرده که پدربزرگمان سید غلامحسین حسینینژاد جزو کسانی بوده که در واقعه مسجد گوهرشاد حضور داشته و دربرابر خواست حکومت وقت مبنیبر یکدستشدن لباس و گذاشتن کلاه شاپو ایستادگی کرده است. از کودکی یاد گرفتیم که پای کار اسلام بمانیم و از آن دفاع کنیم.
بعد از پیروزی انقلاب، سیدحسن و برادرهایش عضو بسیج میشوند. فعالیت سیدحسن، اما بیشتر است. هنوز مجرد بوده که در همان اوایل تشکیل بسیج، برای آموزش به تهران اعزام و یکی از نیروهای ویژه هوابرد میشود؛ «هفت ماه در تهران دورههای ویژه دیدیم و من هم یکی از افراد تیم هوابرد شدم. در همان اوایل انقلاب و قبل از جنگ درگیریهایی در خوزستان و کردستان وجود داشت که ما را برای عملیاتها به آنجا میفرستادند. بعد از اتفاقاتی که برای بنیصدر، رئیسجمهور وقت افتاد، این گروه منحل شد و من به مشهد برگشتم تا بهعنوان نیروی بسیجی فعالیتم را ادامه دهم.»

۳ برادر در یک گردان
جنگ که شروع میشود، مسیر زندگی برادرها نیز کمکم به جبهه گره میخورد. خرداد سال۱۳۶۰، سیدحسن دوباره به منطقه الله اکبر و بستان اعزام میشود. سه ماه آنجا میماند و وقتی برمیگردد، تنها پنج روز در مشهد حضور دارد. همین چند روز کافی است تا تصمیمی تازه بین برادرها شکل بگیرد؛ این بار قرار است چند برادر با هم راهی جبهه شوند.
سیدحسن میگوید: علیآقا ازدواج کرده بود و پسرش، سیدکاظم، تازه یک سال داشت. سیدمحمد و سیدمحسن هم ازدواج کرده بودند. برای همین اول من تنها به جبهه میرفتم. تصور میکردیم جنگ زود تمام شود، اما با ادامه پیداکردن آن، بقیه برادرها هم شال و کلاه کردند و عازم جبهه شدند.
سیدمحسن که سرباز بود، همراه گردان۱۰۴ لشکر۷۷ به منطقه اعزام شد. سیدحسن، سیدعلی و سیدمحمد نیز همراه تعدادی از بچههای محل و با نیروهای بسیجی راهی بستان شدند. نیروهای بسیجی در بستان بین دو گردان حر و ابوذر تقسیم میشوند و سیدحسن، سیدعلی و سیدمحمد هر سه در گردان ابوذر قرار میگیرند. بااینحال، سیدعلی از سیدحسن میخواهد از آنها جدا شود تا هر سه برادر در یک محل نباشند؛ مبادا اگر اتفاقی افتاد، مادر و دیگر اعضای خانواده همزمان چند داغ را تحمل کنند.
پرچمی که روی خاک نیفتاد
با اینکه سیدحسن آن شب همراه برادرهایش نبوده ولی خاطرات گردان خودش را بهخوبی به خاطر دارد؛ «عملیات طریقالقدس شب بود و گردان ما فاصله کمی با برادرهایم داشت. روبهرویمان میدان مین بود و باید با احتیاط مسیر را رد میکردیم و خودمان را به محدوده درگیری میرساندیم. آنقدر تاریک بود که دستهایمان را نمیدیدیم. بچهها پشت سر هم و در یک مسیر قدم برمیداشتند. یکی از بچهها چندلحظهای خم شد تا بند کفشش را محکم کند و همین باعث شد از بقیه گروه جا بمانیم و فرمانده دستور بازگشت به ما داد و گفت خطرناک است. روز بعد، همراه چند نفر از نیروها با فرمانده صحبت کردیم تا خودمان را به محل درگیری برسانیم.»
در مسیر، صحنهای میبینند که هنوز بعداز سالها برای سیدحسن زنده است؛ یکی از رزمندگان پرچم سرخ «یا حسین (ع)» را در دست دارد و تیر خورده است. چهار رزمنده دیگر خودشان را به او رسانده و دستش را روی خاکریز نگه داشتهاند تا پرچم بر زمین نیفتد. همانجا هر پنج نفر به شهادت رسیدند.
اما برای سیدحسن، آن روز خبر دیگری هم داشت؛ خبر شهادت سیدعلی در همان عملیات طریقالقدس در اوایل آذر را میشنود. او میگوید: سیدمحمد که همراه علی بود، بعدها برای ما تعریف کرد که سیدعلی روی تانک بوده و هنگام پایینآمدن، گلوله دوشکا به شکمش اصابت کرد و با اینکه او را به پشت جبهه منتقل کردند، در مسیر انتقال و زمانیکه سرش روی پای سید محمد بوده، به شهادت رسیده است.

سیدعلی؛ مرد خانه، صبور و مهربان
بیبیطاهره حسینی، همسر سابق شهید سیدعلی که بعد از یکسال از شهادت او، با برادرش سیدحسنآقا ازدواج کرده است، به جمع ما اضافه میشود. عکسهای سیدعلی را نشان میدهد و از مردی میگوید که برایش اسلام و انقلاب خط قرمز بوده است. او تعریف میکند: سال۱۳۵۶ با آقاسیدعلی ازدواج کردم. آن زمان دوازدهسال داشتم و او بیستوسهساله بود. دو سال بعد هم به خانه خودمان رفتیم و سال بعد هم تنها یادگارش، سیدکاظم به دنیا آمد که پنجسال پیش و با شیوع کرونا به رحمت خدا رفت.
از صحبتهایشان مشخص است که سیدعلی به خاطر ویژگیهای اخلاقی، در خانواده عزت و احترام زیادی داشته است. او میگوید: آقاسیدعلی احترام بزرگتر و کوچکتر، بهخصوص مادرش را نگه میداشت و کارهای مادر را تماموکمال انجام میداد و خم به ابرو نمیآورد. برای اینکه اقتصاد کشور سرپا بماند، فقط کالای ایرانی میخرید و از ما میخواست حواسمان باشد که غذا بیش از اندازه مصرف تهیه نکنیم.
پیکر سیدمحسن پیدا نشد
آقاسیدحسن با دیدن عکسهای دوران مدرسه سیدحسین آهی میکشد و خاطرات او را در ذهنش مرور میکند. سیدحسین، متولد۱۳۵۰، کوچکترین برادر و نوجوان آن روزهای خانواده است. در آن دوران هنوز پانزدهسالش کامل نشده بود که شور و شوق رفتن برادرها به جبهه او را هم بیقرار میکند.
برای اینکه اقتصاد کشور سرپا بماند، فقط کالای ایرانی میخرید و میگفت غذا بیش از اندازه مصرف تهیه نکنیم
سیدحسن همراهش به مسجد میرود، اما اسم سیدحسین را نمینویسند؛ هم به دلیل سنش و هم به این دلیل که برادر بزرگترشان شهید شده و خانواده به حضور او کنار مادر نیاز دارد. او میگوید: ولی سیدحسین دستبردار نبود و میخواست راهی جبهه شود. کپی شناسنامهاش را تغییر دادم و دو سال بزرگترش کردم. درنهایت راضی شدند و او عازم جبهه شد.
سال ۱۳۶۵، سیدحسن همراه تعدادی از دوستان هممحلهای برای عملیات کربلای۵ عازم منطقه شلمچه میشود. میان آنها و دشمن مردابی قرار دارد. نیروها با دشواری از منطقه عبور میکنند، شبانه به خط دشمن میزنند و بعد از مدتی درگیری به سنگرها برمیگردند. او تعریف میکند: فردای آن روز تعدادی تانک از برابر ما گذشت و سیدحسین هم روی یکی نشسته بود و اسمم را صدا کرد. همان روز و در عملیات، سیدحسین هم به شهادت رسید و پیکرش پیدا نشد.
بعدها سیدحسن و سیدمحمد بارها برای پیدا کردن پیکر او به خطوط مختلف شلمچه میروند، میان پیکرها جستوجو میکنند، اما برادرشان را پیدا نمیکنند.
یک فنجان چای برای سردرد برادر
سیدمحسن، متولد ۱۳۳۸، در سالهای جنگ بارها همراه سیدحسن راهی جبهه میشود. در دوران سربازی و در عملیات فتحالمبین هم مجروح میشود و پهلویش با فسفر میسوزد. در همان عملیات خبر شهادت سیدعلی را به او میدهند و از او میخواهند به پشت جبهه برگردد، اما قبول نمیکند.
بعد از آن نیز بارها همراه سیدحسن یا سیدمحمد در جبهه حضور دارد. سال۱۳۶۴ در هفتتپه، هر سه برادر، سیدمحمد، سیدمحسن و سیدحسن، مدتی کنار یکدیگر بودند. یکی از خاطرات سیدحسن از آن روزها، خاطرهای ساده و خانوادگی است؛ خاطره یک فنجان چای.
سیدحسن میگوید: تازه از عملیات برگشته بودیم و قرار بود لشکر به مهاباد برگردد. سیدمحسن به من گفت سرم درد شدیدی دارد. به او گفتم به خاطر این است که چند روزی میشود چای نخوردهای. همسنگریها یک حلب پنجکیلویی روغن را روی آتش گذاشته و آب جوش و چای درست کرده بودند. قوطیهای کمپوت هم بهجای استکان روی زمین ردیف شده بود. من هم قوطی هایمان را در صف گذاشتم و چند نوبت برای سیدمحسن چای بردم. نیم ساعت بعد، سردردش خوب شد و میگفت باور نمیکردم عادتم به خوردن چای باعث این سردرد شده است.
شهادت پیدرپی برادرها
بعد از شهادت سیدحسین، مسئولان اجازه نمیدادند برادرها دوباره به جبهه بروند. وقتی سیدمحسن بیتابیهای مادر برای سیدحسین را میبیند، دوباره راهی جبهه میشود؛ این بار با انگیزه پیداکردن پیکر برادرش، اما در عملیات کربلای۸ سال۱۳۶۶، در شلمچه تیر میخورد و به شهادت میرسد. پیکر او هم مثل سیدحسین پیدا نمیشود. حالا مادر دو جای خالی در قلبش دارد؛ دو پسری که هر دو در شلمچه ماندهاند.
حسرت شهادت بر دل سید حسن مانده است و میگوید: من و سیدمحمد شیمیایی شدیم و هنوز یادگارهایی از جنگ داریم ولی خوشا به حال این سه برادر که با شهادت رفتند ولی برای ما حسرت شهادت مانده است.
سیدحسن این روزها برای اینکه نام شهدا و راهشان فراموش نشود، در تجمعات شبانه محله حضور پیدا میکند و مداحی مراسم را برعهده دارد. او میگوید: برادرهایم و سایر شهدا برای اعتقادی که داشتند راهی جبهه شدند و اگر امروز دوباره فرصت انتخاب داشتند، همان مسیر را انتخاب میکردند تا پرچم آزادی خواهی امام حسین (ع) را سراپا نگه دارند.

۱۰ سال انتظار کنار یک خاک
پسرها بعد از شهادت سیدعلی، بیخوابیهای مادر را دیده بودند. برای همین وقتی سیدحسین به شهادت رسید، خبر را کامل به مادر نگفتند. فقط گفتند پسرش مفقود شده است و باید منتظر بماند. بعد از شهادت سیدمحسن نیز همین روایت ادامه پیدا کرد.
بیبیطاهره میگوید: حاجخانم از همان زمان که سیدعلی به شهادت رسید، هر هفته سر مزارش میرفت و قرآن میخواند تا قلبش آرام شود. در تمام این سالها تا وقتی که پیکر دو فرزند دیگرش هم پیدا شد، سر خاک علیآقا از دلتنگیهایش میگفت و اشک میریخت.
بعد از تفحصهای فراوان در محدوده شلمچه، پیکر سیدحسین اواخر سال۱۳۷۴ پیدا شد و پیکر سیدمحسن هم اوایل سال بعد به خانواده تحویل داده شد. آنها را در خواجهربیع به خاک میسپارند. آنجا میشود قرار خانوادگی مادر با پسران شهیدش.
سیدحسین دستبردار نبود و میخواست راهی جبهه شود. شناسنامهاش را دو سال بزرگتر کردم تا راضی شدند و عازم شد
بیبیزهرا حسیننژاد سال۱۳۹۴، در هشتادوسهسالگی پس از سالها تحمل فراق فرزندانش، از دنیا رفت و به پسران شهیدش پیوست.
مهمانی که خانه را دوباره روشن کرد
فروردین سال۱۳۷۸ و روزهای نوروز، خانه مادر شهیدان حیدرینسب در هنرور۶ حالوهوای دیگری پیدا میکند. به خانواده میگویند قرار است بعدازظهر گروهی از صداوسیما برای گفتوگو با مادر، همسر و برادر شهیدان بیایند. خانه را مرتب میکنند و منتظر مینشینند. زنگ خانه که به صدا درمیآید، چند نفر وارد میشوند. بازدید کوتاهی از خانه انجام میدهند و بعد خبر میدهند مهمان، رهبر انقلاب است.
بیبیطاهره میگوید: مادر از خوشحالی اشک شوق میریخت و همزمان دوباره یاد پسران شهیدش برای او زنده شده بود. آن روز رهبر شهید از مادر شهیدان برای تربیت چنین فرزندانی که به انقلاب و کشور تقدیم کرده بود، تقدیر کردند. همچنین به صبر مادر شهید اشاره کردند و گفتند که بدون همسرشان چطور این روزها و این دوری را طاقت آوردند.
بیبیطاهره عکس فرزند مرحومش را نشان میدهد و میگوید: رهبر شهید آن روز با سیدکاظم، هم صحبت کردند و از او خواستند تا بیشتر از قبل قدر پدر شهیدش را بداند و راه او را ادامه دهد. بعد هم قرآن کریم به ما هدیه دادند.

سیدعلی حیدرینسب
تاریخ تولد: ۱۳۳۳
تاریخ شهادت: ۱۳۶۰
محل شهادت: بستان، عملیات طریقالقدس
سیدمحسن حیدرینسب
تاریخ تولد: ۱۳۳۸
تاریخ شهادت: ۱۳۶۶
محل شهادت: شلمچه، عملیات کربلای ۸
سیدحسین حیدرینسب
تاریخ تولد: ۱۳۵۰
تاریخ شهادت: ۱۳۶۵
محل شهادت: شلمچه، عملیات کربلای ۵
* این گزارش شنبه ۴ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۵ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.