کد خبر: ۷۹۶۸
۱۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
شهید موحدی به دو معافیت سربازی نه گفت

شهید موحدی به دو معافیت سربازی نه گفت

شهید محمدقاسم موحدی محصل‌ طوسی جانشین فرمانده‌تخریب لشکر ۵ نصر، به دو دلیل می‌توانست از خدمت سربازی معاف شود، اما او عاشق خدمت بود و هیچ دلیلی نمی‌توانست جلودارش باشد.

شهیدان هشت سال جنگ تحمیلی، سند پرافتخاری هستند برای سربلندی ایران‌زمین. داستان انسانیت، رشادت، فداکاری و ازخودگذشتگی بسیاری از آن‌ها وصف‌ناشدنی است و در‌قالب هیچ کلمه و جمله‌ای نمی‌گنجد. رسیدن به آن درجه از انسانیت که افتخار و بزرگیِ خود و کشوری را به‌دنبال داشته باشد، نه به سواد، سن و سال ربط دارد و نه به سطح طبقاتی. فقط باید کسی شاگرد اول دانشگاه جبهه باشد، باید پا در هورالهویزه، شلمچه، بلندی‌های حاج‌عمران، آب‌های اروند و... گذاشته و شب‌های عملیات را درک کرده باشد تا بتواند از همه تعلقات دنیوی بگذرد.

شهید محمدقاسم موحدی‌محصل‌طوسی، مسئول تخریب لشکر ۵ نصر از همین دست آدم‌هاست که به گواه هم‌رزمان و آشنایان، با چشم باز و سنجیده، راهش را انتخاب کرد و از میدان نبرد نیز سربلند بیرون آمده است.


مسئول تخریب لشکر ۵ نصر، همسایه امام‌رضا (ع)   

شهید محمدقاسم‌موحدی‌محصل‌طوسی در کوچه حمام‌باغ نوغان به دنیا آمده؛ سال‌۱۳۴۰. مادر پیرش خاطرات آن روز‌ها را دیگر فراموش کرده است و نمی‌داند چه فصل و زمانی بوده، اما خوب می‌داند شب تولد یکی از ائمه (ع) بوده و همه، میهمان باغ پدرشوهرش در روستای مایان. همان‌جا بوده که محمدقاسم را عقیقه کرده‌اند.

سال‌هاست که مادر شهید از محله قدیمی خود نقل‌مکان کرده و حالا با یکی از چهار دخترش زندگی می‌کند و دورش حسابی شلوغ است. همین است که میانه حرفمان علاوه‌بر مادر شهید، زهراخانم (خواهر شهید)، عمه‌جان و دخترعمه شهید نیز خاطراتی را بیان می‌کنند.

مثل خیلی از کودکان محله عیدگاه، کودکی محمدقاسم هم در کوچه‌پس‌کوچه‌های منتهی به حرم گذشت. پنج‌ساله بوده که در مکتبِ خانگی عمه‌خانم (خواهرِ پدربزرگ) که تربیت قرآنی پسران و دختران فامیل را برعهده داشته با قرآن آشنا می‌شود. پس‌از دو سال راهی مدرسه تدین می‌شود تا درکنار سواد قرآنی که از عمه‌خانم آموخته، سوادخواندن و نوشتن را نیز بیاموزد. محبوبه‌خانم، عمه شهید می‌گوید: «تا ششم و گرفتن تصدیق اول درس خواند. آقاجانش معتقد بود اول درس حوزه بعد دروس و علوم دیگر. این بود که محمدقاسم را در حوزه علمیه آیت‌ا... موسوی ثبت‌نام کرد.»

او ادامه می‌دهد: «حضور محمدقاسم در حوزه مصادف بود با روز‌های انقلاب. آرام و قرار نداشت. مدام به‌دنبال اعلامیه‌های امام (ره) بود و ساواک سر همین موضوع به مسئولان حوزه فشار می‌آورد که «او را کنترل کنید.» حریفش نشده بودند گویا و حکم به اخراجش داده بودند. او هم کمی بعد به حوزه علمیه آیت‌ا... مروارید رفت و آنجا مشغول شد.»

 

شهید موحدی به دو معافیت سربازی نه گفت

 

مخفیگاه اعلامیه‌های امام (ره)

محبوبه‌خانم با بیان خاطراتی از فعالیت‌های انقلابی محمدقاسم، حال‌وهوای گفتگو را می‌کشاند به روز‌های آغازین انقلاب؛ «همسرم آدمی سیاسی نبود و شخصیتی داشت که کمتر کسی به او شک می‌کرد. او در آغل گوسفندان چاله‌ای حفر کرده بود و کتاب‌ها، نوار‌ها و اعلامیه‌هایی را که محمدقاسم می‌آورد، آنجا نگهداری می‌کرد تا با کمک دیگر بچه‌های انقلابی محله، پنهانی بین انقلابیون توزیع شود.»

به گفته عمه‌خانم، یحیی موحدی، پدر محمدقاسم و آیت‌ا... محمدرضا مهامی، دایی بزرگ او از انقلابیون سرسخت آن دوران بودند؛ «پدر محمدقاسم فعالیت‌هایی داشت. خاطرم هست روزی ماموران رژیم ریختند داخل خانه، اما چیزی پیدا نکردند جز یک عکس بزرگ از امام‌خمینی؛ به‌خاطر همان عکس برادرم را بردند و ما ۴۰‌روز از او بی‌خبر بودیم.»

 او ادامه می‌دهد: «آیت‌ا... مهامی هم نماینده آیت‌ا... خمینی (ره) در مشهد بود. یک‌بار هم ساواک، او را برده و بنده خدا را بدجوری شکنجه کرده بودند.» بعد، از شکنجه‌هایی می‌گوید که حتی شنیدن درباره آن‌ها دل آدم را به درد می‌آورد. او اضافه می‌کند: «این‌ها را گفتم که بدانید محمدقاسم هم در دامان چنین خانواده‌ای بزرگ‌شده بود.»

در معاینات پزشکی به‌خاطر صافی کف پایش معاف شد، اما او سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود


«نه» گفتنِ محمدقاسم به دو معافیت

شنیده‌ها از آن حکایت دارد که پدر محمدقاسم، اولین پایگاه انقلابی محله را راه می‌اندازد و با برپایی مسابقه و دادن جوایزی، نوجوان‌ها و جوان‌های فامیل و محله را دور هم جمع می‌کند. محمدقاسم هم کنار پدر در پایگاه بسیج محله فعال است تا اینکه تصمیم می‌گیرد به خدمت سربازی برود؛ «هنوز ۱۷‌سالش تمام نشده بود. محمدقاسم در حوزه درس خوانده بود و می‌توانست به‌راحتی از امتیاز معافیت طلبه‌ها برای خدمت سربازی استفاده کند، اما لجوج‌تر از این حرف‌ها بود. می‌خواست برود؛ حرف، حرف خودش بود، باید می‌رفت.»

سکینه مهامی، مادر محمدقاسم که تا این لحظه فقط شنونده حرف‌ها بوده، می‌گوید‌: «تمام کار‌های اعزامش را که انجام داد، در معاینات پزشکی به‌خاطر صافی کف پایش معاف شد، اما او سرسخت‌تر از این حرف‌ها بود. این یکی هم دلیل نشد تا نرود؛ پس به عضویت سپاه درآمد.»

 حاجیه‌خانم مهامی ادامه می‌دهد: «از روزی که محمد‌قاسم تصمیم گرفت به سربازی برود تا روزی که به عضویت سپاه درآمد، حدود یک‌سال زمان برد. عضویت محمدقاسم در سپاه مصادف شده بود با شروع جنگ و او، چون در روز‌های پیروزی انقلاب، اسلحه به دست گرفته بود، بدون گذراندن دوران آموزشی، بلافاصله به جبهه اعزام شد.»


«قربانی»‌های خانواده مهامی

حرف مادر محمدقاسم گل می‌اندازد و خاطرات آن روز‌ها می‌دوند توی کلامش؛ «از شروع جنگ تا روزی که جنازه اش را آوردند، در منطقه بود. مرخصی نیامد، اگر هم آمد برای مأموریت یا اعزام نیرو به منطقه بود. در همین فرصت‌ها می‌شد در خانه دیدش.»

او ادامه می‌دهد‌: «روزی بی‌خبر آمد و گفت مادرجان، شب ۴۰ قربانی داریم، شام خوبی برایشان درست کن.» محمدقاسم معتقد بوده کسانی که با پای خود به میدان جنگ می‌رفته‌اند، همچون حضرت اسماعیل هستند که به قربانگاه الهی رفته است. برای همین به همه داوطلبان میدان نبرد می‌گفته «قربانی». مادر می‌افزاید: «آن روز من و دختر‌ها به آشپزخانه رفتیم و تدارک غذای حداقل ۵۰‌نفر را دیدیم. شب هم، خودم و بچه‌ها در همان آشپزخانه خوابیدیم. هنوز هوا تاریک بود که بعد‌از هماهنگی با دوستانش در جبهه، همه مهمانان آن شبمان را راهی منطقه کرد؛ فردایش هم خودش اعزام شد.»

محمدقاسم معتقد بود کسانی که با پای خود به میدان جنگ می‌روند همچون حضرت اسماعیل‌اند که به قربانگاه الهی رفت


میهمان ۲۴۰ روزه

خواهر محمدقاسم دنباله حرف مادر را می‌گیرد و از مجروحیت‌های برادرش می‌گوید؛ از موج انفجاری که او را می‌گیرد و مجروحش می‌کند تا اصابت ترکش به پا و شکستگی استخوان پا و... که معمولا خانواده از آن‌ها بی‌اطلاع می‌مانده است؛ «برادرم خیلی کم حرف می‌زد؛ حتی خاطرات جبهه را هم تعریف نمی‌کرد.

این بود که ما از چگونگی بودنش در منطقه زیاد باخبر نمی‌شدیم. چندبار مجروح شده و در همان منطقه هم درمان شده بود. یک‌بار چهار ماه در بیمارستان صنعت‌نفت تهران به‌سبب اصابت ترکش و شکستگی استخوان ساق پایش بستری بود. هرازگاهی از همان‌جا با خانه تماس می‌گرفت که من منطقه‌ام و حالم خوب است، تا اینکه بالاخره از خود بیمارستان با ما تماس گرفتند و اطلاع دادند. آن لحظه تازه فهمیدیم مجروح شده و چند ماه بستری بوده!»

مادر، دنبال صحبت دخترش را می‌گیرد که «بماند که من و پدرش چه حالی شدیم، وقتی رفتیم و او را با بدنی از کمر به پایین گچ‌گرفته و وزنه سنگین آویزان از پایش دیدیم.»حاجیه‌خانم مهامی ادامه می‌دهد: سخت‌تر، روز‌هایی بود که برای ادامه درمان به بیمارستان امام‌رضا (ع) منتقلش کردند، اما آنجا نماند. می‌گفت «مجروحانِ بدحال‌تر از من هستند. من را مرخص کنید تا یک جای دیگر هم برای آن‌ها باز شود. فقط یک‌نفر هرچند روز یک‌بار برای تعویض پانسمان‌ها به خانه‌مان بیاید.» با همان حالش برگشت خانه.

شهید موحدی به دو معافیت سربازی نه گفت


گوشت‌های اضافه‌ای که جوش نخوردند

محمدقاسم زحمت آمدن همان پرستار چند روز یک‌بار را هم برنمی‌تابد و او را بعد‌از چند نوبت، مرخص می‌کند و خود دست‌به‌کار می‌شود. یادآوری درآوردن تراشه‌های ترکش از پا و قیچی‌کردن گوشت‌های جوش‌نخورده که به قول خود محمدقاسم اضافه بوده‌اند، چشمان مادر شهید موحدی را به نم می‌نشاند؛ «سرِ همین مجروحیت و خرد‌شدن استخوان، پایش چند سانتی‌متری کوتاه شد، طوری که پس‌از آن باید عصا دست می‌گرفت و راه می‌رفت.»

مادر محمدقاسم ادامه داستان مجروحیت‌های پسرش را این‌طور روایت می‌کند: «روز دیگری زنگ خانه را زدند. در را که باز کردم، چشمم به آمبولانسی افتاد. دو نفر از آن پیاده شدند و محمدقاسم را درون حیاط آوردند؛ پیشانی‌اش از خون خشکیده رنگین بود، مو‌های سرش هم به‌سبب خون‌ریزی به هم چسبیده و یک پایش هم در هوا بود. نگران و هاج‌و‌واج مانده بودم. محمد‌قاسم ازآنجاکه بچه شوخ‌طبیعی بود، بهت مرا که دید، برای اینکه مرا از نگرانی درآورد، در همان حال قری به کمرش داد و عصایش را در هوا چرخاند. برایم می‌رقصید تا از نگرانی در‌بیایم.»

مادر، آن روز وقتی محمدقاسم در حمام بر روی صندلی نشسته بوده و او آرام‌آرام بر روی سرِ پسرش آب می‌ریخته، دست می‌برد لای مو‌های پرپشت پسر و ترکش‌های جامانده در سرِ او را لمس می‌کند و در دل بر صبوری و استقامت دردانه‌اش «آفرین» می‌گوید.


شرط موحدی برای ازدواج

البته میان همه گرفتاری محمدقاسم، وقتی هم برای ازدواج پیدا می‌شود تا «دینش کامل شود.» خواهرش می‌گوید: «۲۲‌سالش شده بود و خانواده به ازدواجش اصرار داشتند. بالاخره راضی شد، اما با شرط و شروطی! مثلا عروس‌خانم موقعیت او را درک کند و صبور باشد. ما هم به‌سراغ خانواده‌ای رفتیم که دردکشیده جنگ بودند؛ خانواده مقدسی‌خراسانی. پدر خانواده خراسانی آن روز‌ها مفقودالاثر بود و خبر‌از شهادتش نداشتند.»

عقد محمدقاسم و معصومه‌خانم خراسانی چند روزی است بسته شده که محمدقاسم به منطقه اعزام می‌شود؛ «از او خواستم لااقل شب عید غدیر برگردد تا برای خانمش عیدی ببریم؛ نمی‌دانستم که این آخرین دیدار من و پسرم است و بازگشتی در کار نیست.»

این‌ها را مادری می‌گوید که ۳۰‌سال  از رفتن پسرِ بزرگش گذشته و هنوز داغش را در سینه دارد؛ این داغ را می‌شود از لرزش صدا و سرخی چشمانش به‌خوبی فهمید. او ادامه می‌دهد: «یک شب مانده به عید غدیر، زنگ زدم که «مادرجان! فردا شب عید است، حتما بیایی تا برای خانمت عیدی ببریم»، اما او که در شرایط خاصی بود، با گفتن این جمله که «الان سخت درگیرم» گوشی را قطع کرد. درست شب عید غدیر به آرزویش رسید و شهید شد.


قاب خاطره

اوایل جنگ، تحریم و شرایط خاص باعث می‌شود اجناسی مثل روغن، چای، برنج و... کوپنی شود و البته صف‌هایی طولانی هم برای دریافت این ملزومات زندگی شکل بگیرد. روزی محمدقاسم و مادرش از کوچه می‌گذرند که چشم محمدقاسم به صف طولانی دریافت چای می‌افتد؛ «پرسید مادر این صف دیگر برای چیست؟ گفتم صف چای است. با تعجب گفت این مردم برای شکم در صف ایستاده‌اند! خودش یک استکان کوچک داشت که فقط با آن چای می‌خورد؛ از آن روز به‌بعد فقط آب‌جوش خورد و دیگر لب به چای نزد.

 

اسدا... لنگ، جانشین فرمانده لشکر ۵‌نصر

عصری تابستانی بوده که پدر و پسر خانواده موحدی هر دو با هم از منطقه می‌آیند؛ «برادرم از محمدقاسم پرسید: خب بابا! به‌جای فرمانده لشکر ۵‌نصر که شهید شده، چه کسی را به‌عنوان جانشین انتخاب کرده‌اند؟ محمدقاسم درحالی‌که می‌خندید، گفت: یک اسدا... لنگ! برادرم، منظور پسرش را متوجه نشد، اما من فهمیدم که منظور محمدقاسم از اسدا... لنگ، خودش است.»

شهید موحدی در آخرین لحظات از زبان هم‌رزمان

چند شب قبل‌از عملیات، محمدقاسم و گروهش برای پاک‌سازی مسیر حمله رزمندگان از وجود موانعی، چون مین و سیم‌خاردار می‌روند که انفجار مین و اصابت ترکشی به شکمش، او را از ادامه راه باز می‌دارد. هم‌رزمانش نقل می‌کنند: «ترکش‌های خمپاره، شکم محمدقاسم را بدجوری دریده بود، به‌طوری‌که روده‌هایش زده بود بیرون و او نه از اینکه مجروح شده؛ از این ناراحت بود که کاش راه را کامل باز می‌کرد و بعد این اتفاق می‌افتاد. مدام می‌گفت: راضیا برضائک؛ و این ذکر، ورد زبانش بود تا لحظه جان‌دادن.»

 

ناظران اعمال ما

خانم موحدی معتقد است دنیا مزرعه آخرت است و هر‌چه در آن بکاری، همان را می‌دروی. او از رؤیایی می‌گوید که تداعی‌گر اصلی‌ترین آزمون ما در دنیاست؛ «خواب دیدم در خرابه‌ای چند صندلی چیده‌اند و عده‌ای مشغول پر‌کردن برگه‌هایی هستند. برگه آزمونی بود و محمدقاسم هم به‌عنوان مراقب بالای سر ما قدم می‌زد.

آن‌طرف خرابه پشت جاده‌ای، فضای سرسبزی بود مثل جنگل‌های شمال، به‌طوری‌که ابر‌ها بسیار پایین بودند. چند‌بار از محمدقاسم خواستم اجازه دهد یک‌لحظه بروم آن‌طرف، اما او می‌گفت اول امتحان. از آزمون که سربلند بیرون بیایید، می‌روید آن‌طرف. بالاخره با اصرار من، اجازه داد خیلی کوتاه بروم و برگردم. روی ابر‌ها پرواز کردم و به آن‌طرف رفتم که بی‌نهایت زیبا بود و غیرقابل‌تصور.

محبوبه‌خانم ادامه می‌دهد: «تعبیرش برایم کاملا روشن بود؛ خرابه استعاره از دنیا بود و آزمون، همین اعمال و کردار ما بود که دربرابر هرکدامش فردای قیامت باید پاسخ‌گو باشیم و مراقب‌بودن محمدقاسم، یعنی اینکه شهدا ناظر بر اعمال ما هستند.»

مادر شهید روزی را به خاطر می‌آورد که با جمعی از زنان فامیل دور هم جمع بوده‌اند. یکی می‌گوید: «خدا رحمت کند شهدا را» که عمه‌جان در جواب می‌گوید: «شهدا رحمت‌شده الهی هستند، باید بگوییم خداوند درجات شهدا را متعالی‌تر کند.» چند شب بعد از این ماجرا محمدقاسم به خواب عمه‌جان می‌آید؛ «ناراحت بود. گفت عمه‌جان! چرا گفتید شهدا نیاز به رحمت الهی ندارند! ائمه (ع) که مقربان درگاه الهی هستند، به رحمت خداوند نیاز دارند؛ چه رسد به ما!»


*این گزارش پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ در  شماره ۱۴۱ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام